تتو آرتیست من part

تتو آرتیست من [part⁶]

*ا/ت ویو*

بعد از خوردن سفارششون و دادن پول، رفتن به جز جونگکوک.

نامجون: ا/ت خدافظ... ما دیگه میریم... خدافظ کوک.
تهیونگ: بچه ها خدافظ.
بقیه‌ی اعضا: خدافظ بچه ها.
-خدافظ!

حدودا ساعت ۶ غروب بود و ۳ ساعت از زمان کاریم مونده بود. تو این مدت کلی مشتری اومده بود و جونگکوک هم کنارم، پشت پیشخوان نشسته بود، خیلی استرس داشتم که کنارش سوتی بدم. بیشتر مشتری هایی که اومدن، جونگکوک رو میشناختن و باهاش عکس میگرفتن.
و بالاخره ساعت ۹ شد و شروع به جمع کردن صندلی ها شدم، دیدم جونگکوک داشت میومد سمتم، دوباره تپش قلبم رفت بالا که...

-بزار منم کمکت کنم.
+نیازی نیست... شما بشینید.
-نه... میخوام کمکت کنم.

سرمو به نشونه‌ی باشه تکون دادم، بعد از اینکه صندلی ها رو جمع کردیم، چراغ ها و دستگاه ها رو خاموش کردم. اومدیم بیرون از کافه و در کافه رو قفل کردم. رو به روی در کافه یه بنز مشکی دیدم، خیلی خوشگل بود. دیدم جونگکوک داره میره سمتش، پس انگار ماشین خودشه. جونگکوک با سوئیچ قفل ماشین رو باز کرد، منم رفتم پیشش، خواستم برم عقب بشینم که...

-بیا جلو بشین.

رفتم جلو نشستم، تپش قلبم هی بیشتر میشد، دیگه مطمئن شدم که عاشقش شدم. بهش آدرس خونم رو بهش گفتم، بعد از نیم ساعت به خونم رسیدیم، پیاده دشم و رفتم تو. مامانم رو دیدم که روی مبل نشسته و داره فیلم میبینه.

×سلام ا/ت.
+سلام مامان.

رفتم توی اتاقم و وسایل تتو رو از توی کمد برداشتم و میخواستم از خونه برم بیرون که یهو... مامانم زنگ زد.

×ا/ت؟
+بله مامان؟
×کجا میری؟! وسایل تتو چرا دستته؟!
+عاام... راستش... باید برم تتوی یکی از... دوستام رو ترمیم کنم. من دیرتر میام. تو شام بخور... منتظرم نباش.
×تو که جایی نداری بری اونجا!!
+عااا... اههه... باید برم خونش.
×چی؟... خیله خوب... باشه‌... مواظب خودت باش.
+باشه مامان... خدافظ.
×خدافظ.

از خونه اومدم بیرون و سوار ماشینش شدم، جونگکوک به سمت خونش و بعد از نیم ساعت بالاخره به جلوی یه در آهنی مشکی رسیدیم، وقتی نزدیک در شدیم در خود به خود باز شد، حتی بدون اینکه از ریموت استفاده کنه، وقتی در ها باز شد، یه عمارت خیلی بزرگ با حیاط به شدت بزرگ و زیبا دیدم.
به حیاط نگاه کردم، سمت راست یه اتاقک کوچیک مثل خونه بود که بعضی از نگهبانا بهش نزدیک میشدن یا بعضی ها از اونجا بیرون میومدن، حدس زدم شاید استراحتگاه اونا باشه. وسط حیاط یه راه مستقیم داشت که به در عمارت میرسید، در سمت چپ یه محدوده مشخصی سبز بود و درخت و گل اونجا بود، جونگکوک ترمز ماشین رو کنار باغچه کوچیک با پاش نگه داشت.

-جلوی در عمارت وایستا الان میام.

به نشونه‌ی تایید سر تکون دادم و از ماشین پیاده شدم و در حالی که داشتم به سمت در عمارت میرفتم تا اونجا وایستادم، متوجه نگاه های خیره و متعجب نگهبانا میشدم. متوجه جونگکوک شدم که با ماشین از سمت چپ اون باغچه کوچیک رد شد و به سمت یه سراشیبی رفت، احتمالا اونجا پارکینگ بود.
در حالی که در وایستاده بودم، به گل های خوشگل باغچه نگاه کردم که چند لحظه بعد جونگکوک از پارکینگ بیرون اومد و به سمتم اومد.

در رو باز کرد و رفتیم داخل. داخل عمارتش حتی از بیرونش هم دیدنی تر بود، کف عمارت سنگ های مرمر بود، وسط عمارت چند تا مبل و در وسطش یه میز بود. کمی به اطراف نگاه کردم و در سمت چپ، یه آشپزخونه بزرگ دیدم، در سمت راست، نزدیک در، چند تا آویز از دیوار چسبیده بود و چند تا هودی و سوییشرت از اون آویزون بود، کنار آویز، روی دیوار تلویزیون وصل بود و زیر تلویزیون، به دیوار چیزی مثل شاید میز وصل بود که روی اون یه گلدون و پی اس فایو و چند تا وسیله دیگه بود، رو به روی تلویزیون، یه کاناپه نیم دایره شکل بود، سمت راست کاناپه یه میز عسلی بود، و دو تا مبل هم دو طرف کاناپه بودند، تا خواستم با دقت بیشتری ببینم که جونگکوک از کنارم رد شد و به سمت راست رفت.

-دنبالم بیا... وقتی برای دیدن زیاده عزیزم.

دنبالش رفتم و دیدم که از راه پله‌ی نزدیک تلویزیون بالا رفت، قبل از اینکه از راه پله بالا برم چشمم به زیر راه پله افتاد که یه کتاب خونه عظیم بود، خواستم بیشتر برم که قدم های محکم جئون توجه ام رو به خودش جلب کرد، دنبالش رفتم و از پله ها بالا رفتم.
وقتی از پله ها بالا رفتیم، به راهروی دایره ای رسیدیم که مرکزش یه ستون بزرگ بود.
اطراف راهرو چندین اتاق دیدم اما کوک بی اهمیت از کنارشون گذشت و از کنار ستون رد شد و من هم دنبالش کردم.
ناگهان به سمت راست رفت و وارد اتاقی شد، قبل از اینکه دنبالش برم چشمم به چیزی عجیب در ته راهرو افتاد... اون دیگه چیه؟

پارت شیشم تقدیم بهتون خوشگلام❤️
بنظرتون بعدش چی میشه؟
خلاصه امیدوارم خوشتون بیاد و لطفا لایک و کامنت و فالو فراموش نشه...
فعلا بدرود سیسیاا✨️🤍
شرط:

Like:5
دیدگاه ها (۶)

تتو آرتیست من[part⁷]*کوک ویو*وقتی وارد عمارت شدیم، کل مدت ا/...

تتو آرتیست من [part⁸]*کوک ویو*موقعی که ا/ت دوباره داشت تتوها...

تتو آرتیست من [part⁵]*کوک ویو*ساعت ۶ صبح از خواب بیدار شدم، ...

تتو آرتیست من [part⁴]×ولی چی؟+هیچی بیخیالش...×دِ ا/ت بگو دیگ...

پارت ۱ فیک مرز خون و عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط