تتو آرتیست من part
تتو آرتیست من [part⁴]
×ولی چی؟
+هیچی بیخیالش...
×دِ ا/ت بگو دیگه
اول میخواستم در مورد جئون بگم ولی بیخیالش شدم و دوباره درباره جان گفتم.
+هیچی بابا... جان دوباره مثل همیشه سرم غر میزنه.
×اشکالی نداره ا/ت مجبوری تحملش کنی.
منم برای تاکید سر تکون دادم.
بعد از اینکه شام رو خوردیم ظرفا رو شستم و بعد به سمت اتاقم رفتم. ساعت ۱۰:۳۰ دقیقه بود و رفتم روی تختم تا بخوابم. طولی نکشید که زود خوابم برد.
*پرش زمانی به فردا*
این دفعه بر خلاف روزای دیگه ساعت ۶ صبح بیدار شدم، بیخیالش ورزش شدم و رفتم حموم. بعد از ۱۰ دقیقه دوش گرفتن از حموم بیرون اومدم و موهام رو خشک کردم ولی این دفعه وقت نکردم صبحونه بخورم، بهش اهمیت ندادم و رفتم سمت کمد لباسام، امروز تصمیم گرفتم یه تیپ سفید مشکی با پالتوی بلند مشکی بزنم. (اسلاید دوم)
لباسام رو پوشیدم و رفتم سمت در ورودی خونه که مامانم صدام زد.
×ا/ت وایسا... این لقمه رو با خودت ببر.
+عه... مامان تو بیداری؟! مرسی.
×خواهش میکنم... مواظب خودت باش... خدافظ.
+باشه خدافظ.
ساعت ۶:۳۰ بود و هنوز وقت داشتم برای رفتن به کافه پس زیاد عجله نکردم. تو ایستگاه اتوبوس حدود ۵ دقیقه نشسته بودم تا اتوبوس بیاد. بعد از ۵ دقیقه اتوبوس اومد و سوار شدم و رفتم کافه.
هنوز جان نیومده بود و خوشحال بودم، و کافه رو مثل شکل عادیش کردم و صندلی هاش رو چیدم و اونجا رو یه جارو کشیدم که یهو جان اومد.
¤عههه... ا/ت... این دفعه چقد زود اومدی؟! آفرین.
...+
چیزی نگفتم و فقط سرمو به نشونهی احترام خم کردم. دوباره مثل همیشه مشتری ها میومدن، زیادتر از دفعه قبل بودن که باعث میشد گیج و خسته بشم. (دلیلش اینه چون جونگکوک عکسی رو توی پیجش از کافه د خودش پست کرده بود و آرمی ها هم اف بی آی فهمیدن کافه کجاست و اونجا تازه معروف تر هم شد و ا/ت این رو نمیدونست)
بالاخره با کلی بدبختی سفارش همه رو بهشون دادم و نزدیکای غروب مشتری ها کم شده بودن.
ساعت ۵ غروب بود و دو یا سه تا مشتری توی کافه بودن، خیلی خسته بودم و تا میخواستم استراحت کنم که در باز شد.
به در نگاه کردم... با دیدن کسی که رو به روم ظاهر شد شوکه شدم... اون اینجا چیکار میکنه؟!
پارت چهار تقدیم بهتون عزیزان من😆
من که انقد دوستون دارم یه لایکمون نشه🫶🏻
این پارت هم فعلا شرطی نداره
خلاصه قربونتون بشم و ماچ به کَلَتون💋
بدرود تا پارت بعدی💅
×ولی چی؟
+هیچی بیخیالش...
×دِ ا/ت بگو دیگه
اول میخواستم در مورد جئون بگم ولی بیخیالش شدم و دوباره درباره جان گفتم.
+هیچی بابا... جان دوباره مثل همیشه سرم غر میزنه.
×اشکالی نداره ا/ت مجبوری تحملش کنی.
منم برای تاکید سر تکون دادم.
بعد از اینکه شام رو خوردیم ظرفا رو شستم و بعد به سمت اتاقم رفتم. ساعت ۱۰:۳۰ دقیقه بود و رفتم روی تختم تا بخوابم. طولی نکشید که زود خوابم برد.
*پرش زمانی به فردا*
این دفعه بر خلاف روزای دیگه ساعت ۶ صبح بیدار شدم، بیخیالش ورزش شدم و رفتم حموم. بعد از ۱۰ دقیقه دوش گرفتن از حموم بیرون اومدم و موهام رو خشک کردم ولی این دفعه وقت نکردم صبحونه بخورم، بهش اهمیت ندادم و رفتم سمت کمد لباسام، امروز تصمیم گرفتم یه تیپ سفید مشکی با پالتوی بلند مشکی بزنم. (اسلاید دوم)
لباسام رو پوشیدم و رفتم سمت در ورودی خونه که مامانم صدام زد.
×ا/ت وایسا... این لقمه رو با خودت ببر.
+عه... مامان تو بیداری؟! مرسی.
×خواهش میکنم... مواظب خودت باش... خدافظ.
+باشه خدافظ.
ساعت ۶:۳۰ بود و هنوز وقت داشتم برای رفتن به کافه پس زیاد عجله نکردم. تو ایستگاه اتوبوس حدود ۵ دقیقه نشسته بودم تا اتوبوس بیاد. بعد از ۵ دقیقه اتوبوس اومد و سوار شدم و رفتم کافه.
هنوز جان نیومده بود و خوشحال بودم، و کافه رو مثل شکل عادیش کردم و صندلی هاش رو چیدم و اونجا رو یه جارو کشیدم که یهو جان اومد.
¤عههه... ا/ت... این دفعه چقد زود اومدی؟! آفرین.
...+
چیزی نگفتم و فقط سرمو به نشونهی احترام خم کردم. دوباره مثل همیشه مشتری ها میومدن، زیادتر از دفعه قبل بودن که باعث میشد گیج و خسته بشم. (دلیلش اینه چون جونگکوک عکسی رو توی پیجش از کافه د خودش پست کرده بود و آرمی ها هم اف بی آی فهمیدن کافه کجاست و اونجا تازه معروف تر هم شد و ا/ت این رو نمیدونست)
بالاخره با کلی بدبختی سفارش همه رو بهشون دادم و نزدیکای غروب مشتری ها کم شده بودن.
ساعت ۵ غروب بود و دو یا سه تا مشتری توی کافه بودن، خیلی خسته بودم و تا میخواستم استراحت کنم که در باز شد.
به در نگاه کردم... با دیدن کسی که رو به روم ظاهر شد شوکه شدم... اون اینجا چیکار میکنه؟!
پارت چهار تقدیم بهتون عزیزان من😆
من که انقد دوستون دارم یه لایکمون نشه🫶🏻
این پارت هم فعلا شرطی نداره
خلاصه قربونتون بشم و ماچ به کَلَتون💋
بدرود تا پارت بعدی💅
- ۶.۰k
- ۰۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط