تتو آرتیست من part
تتو آرتیست من [part⁸]
*کوک ویو*
موقعی که ا/ت دوباره داشت تتوهام رو ترمیم میکرد، هیچ دردی نداشتم، داشتم بهش نگاه میکردم که چشمام سنگین شد و خوابم برد. توی خواب عمیق بودم که با گرمی که روی سینم احساس کردم، از خواب بلند شدم، با سر ا/ت که روی سینم بود و خواب بود رو به رو شدم، نفسام بود که داشت به سینم برخورد میکرد. انقد توی بغلم بامزه بود که دلم نمیومد بیدارش کنم.
به ساعت نگاه کردن، ساعت ۳:۳۰ صبح بود، به دست راستم نگاه کردم،خیلی دستم قشنگ شده بود، حتی از جون هو هم بهتر ترمیم کرده بود. (هارو: خیانت به جون هو *نوچ نوچ نوچ*)
وقتی روی سینم بود، با کلی سختی براید استایل بغلش کردم و گذاشتمش رو تخت تا بخوابه و خودمم پیشش خوابیدم. (هارو: هنوز به اونجاهاش نرسیده... منحرف نشوووو عزیزم... حاحاحاحا~)
*پرش زمانی به فردا*
توی خواب شیرینی بودم که دوباره گرمایی رو این دفعه روی گردنم احساس کردم، با خودم فکر کردم شاید کسی داره گردنمون میبوسه ولی وقتی چشمام رو باز کردم... ا/ت رو دیدم... ولی اون منو نمیبوسید... اون روی من دراز کشیده بود و سرش بین گردنم بود و فقط داشت روی گردنم نفس میکشید. خواستم از بغلم پرتش کنم که چشمام به صورت کیوتش افتاد و دلم نیومد پرتش کنم. پس شروع کردم به ناز کردن سرش که...
*ا/ت ویو*
گرمی رو روی سرم احساس کردم که باعث شد از خواب بیدار بشم، چون من آدم بد خوابی بودم و توی خواب زیاد تکون میخوردم و غلت میزدم، خودم رو روی بدن جئون دیدم که داشت سرم رو نوازش میکرد. بهش نگاه کردم، اون هم بیدار بود، به چشماش نگاه کردم، توی چشماش میتونستم تعجب رو ببینم، انگار انتظار نداشت بیدار بشم. سریع از بغلش بیرون اومدم.
ب-ببخشید... آقای جئون.
-عااا... چیز... اشکالی نداره... میتونی به اسم صدام کنی.
سرم رو به نشونهی باشه تکون دادم و سریع به ساعت نگاه کردم، ساعت ۱۰ صبح بود، واااای جان دهنمو سرویس میکنه، سریع از روی تخت بلند شدم و خواستم به سمت در اتاق برم تا برم سرکار که یهو جونگکوک دستم رو گرفت.
-کجا میری؟
باید برم کافه... صاحبکارم خیلی عصبانی میشه.
-امروز که جمعس.
عااا... راست میگی... ولی خب... باید برم خونه... ماما-
یهو گوشیم زنگ خورد، مامانم بود، خیلی استرس داشتم، نمیدونستم چی بگم، با کلی دو دلی جواب دادم.
×ا/تتتتت... کجای تو دخترررر؟! ( با داد)
مامان... من... خونهی... خونهی... خونهی دیانام. (دیانا دوست صمیمی ا/ت)
×چرا دیشب بهم نگفتی؟! دلم هزار راه رفت.
ببخشید مامان یهویی شد.
×خب... باز زود بیای خونه هااا!!
باشه.
×خدافظ.
خدافظ.
یه هوف بلند کشیدم و سریع زنگ به دیانا.
(علامت دیانا@)
جواب بده... بجنب توروخداااااا...
@هااا؟ (با صدای خواب آلود)
الو دیانا... دیاناااااا
@هاااا؟ چته سر صبح زنگ زدی؟!
میگم دیانا من به مامانم گفتم خونهی توعم... مامانم بهت زنگ زد سوتی ندیاااا...
@باشهه... حالا میزاری بخوابم؟!
آره.. خدافظ.
@خدافظ.
-چرا به مامانت دروغ گفتی؟!
پس چی؟! انتطار داشتی بگم خونهی پسر بودم و پیشش خوابیدم؟!
-نه در کل گفتم...
در کل نگو...
داشتم میرفتم که دوباره دستم رو گرفت.
-باز داری کجا میری؟!
خونهههه... مگه باید ازت اجازه بگیرم؟!
-نه... حداقل بمون صبحونه بخورم.
منم بدم نمیومد که خونش بمونم، پس قبول کردم. جونگکوک از روی تخت بلند شد و از اتاق بیرون اومدیم و رفتیم پایین تا صبحونه بخوریم. حدودا ۱۰ دقیقه ای داشت توی آشپزخونه غذا درست میکرد و من خواستم برم کمکش که نذاشت، پس پشت پیشخوان آشپزخونه نشستم، وقتی که غذا آماده شد خوردیم و جونگکوک بعد از غذا داتش ظرفا رو میشست که گوشیش زنگ خورد، نامجون بود، گوشی رو واسش بردم تا جواب بده.
-الو...
نامجون: ...
-عااا... حواسم نبود... باشه الان میام...
نامجون: ...
-خدافظ.
گوشیش رو قطع کرد و برگشت سمتم و گفت:
-ا/ت...
بله.
-من باید برم کمپانی... آماده شو... عااام... تو هم میخوای بیای کمپانی؟!
عاام... هاا... نه... من مزاحم نمیشم.
-نه مزاحم چیهه... اشکالی نداره... میتونی بیای...
منم خوشم میومد باهاش برم پس پیشنهادشو قبول کردم.
ولی... من باید برم خونه لباس عوض کنم.
-خب... اشکالی نداره... میبرم خونتون.
باشه... پس آماده شو بریم.
اینم از پارت هشت... شرط ها رو برسونید تا پارت بعدی رو بزارم خوشگلااا🤍
فعلا بدرود😁✨️
یک کامنت دیگه مونده هااا...
شرط:
Like:6
Comment:6
*کوک ویو*
موقعی که ا/ت دوباره داشت تتوهام رو ترمیم میکرد، هیچ دردی نداشتم، داشتم بهش نگاه میکردم که چشمام سنگین شد و خوابم برد. توی خواب عمیق بودم که با گرمی که روی سینم احساس کردم، از خواب بلند شدم، با سر ا/ت که روی سینم بود و خواب بود رو به رو شدم، نفسام بود که داشت به سینم برخورد میکرد. انقد توی بغلم بامزه بود که دلم نمیومد بیدارش کنم.
به ساعت نگاه کردن، ساعت ۳:۳۰ صبح بود، به دست راستم نگاه کردم،خیلی دستم قشنگ شده بود، حتی از جون هو هم بهتر ترمیم کرده بود. (هارو: خیانت به جون هو *نوچ نوچ نوچ*)
وقتی روی سینم بود، با کلی سختی براید استایل بغلش کردم و گذاشتمش رو تخت تا بخوابه و خودمم پیشش خوابیدم. (هارو: هنوز به اونجاهاش نرسیده... منحرف نشوووو عزیزم... حاحاحاحا~)
*پرش زمانی به فردا*
توی خواب شیرینی بودم که دوباره گرمایی رو این دفعه روی گردنم احساس کردم، با خودم فکر کردم شاید کسی داره گردنمون میبوسه ولی وقتی چشمام رو باز کردم... ا/ت رو دیدم... ولی اون منو نمیبوسید... اون روی من دراز کشیده بود و سرش بین گردنم بود و فقط داشت روی گردنم نفس میکشید. خواستم از بغلم پرتش کنم که چشمام به صورت کیوتش افتاد و دلم نیومد پرتش کنم. پس شروع کردم به ناز کردن سرش که...
*ا/ت ویو*
گرمی رو روی سرم احساس کردم که باعث شد از خواب بیدار بشم، چون من آدم بد خوابی بودم و توی خواب زیاد تکون میخوردم و غلت میزدم، خودم رو روی بدن جئون دیدم که داشت سرم رو نوازش میکرد. بهش نگاه کردم، اون هم بیدار بود، به چشماش نگاه کردم، توی چشماش میتونستم تعجب رو ببینم، انگار انتظار نداشت بیدار بشم. سریع از بغلش بیرون اومدم.
ب-ببخشید... آقای جئون.
-عااا... چیز... اشکالی نداره... میتونی به اسم صدام کنی.
سرم رو به نشونهی باشه تکون دادم و سریع به ساعت نگاه کردم، ساعت ۱۰ صبح بود، واااای جان دهنمو سرویس میکنه، سریع از روی تخت بلند شدم و خواستم به سمت در اتاق برم تا برم سرکار که یهو جونگکوک دستم رو گرفت.
-کجا میری؟
باید برم کافه... صاحبکارم خیلی عصبانی میشه.
-امروز که جمعس.
عااا... راست میگی... ولی خب... باید برم خونه... ماما-
یهو گوشیم زنگ خورد، مامانم بود، خیلی استرس داشتم، نمیدونستم چی بگم، با کلی دو دلی جواب دادم.
×ا/تتتتت... کجای تو دخترررر؟! ( با داد)
مامان... من... خونهی... خونهی... خونهی دیانام. (دیانا دوست صمیمی ا/ت)
×چرا دیشب بهم نگفتی؟! دلم هزار راه رفت.
ببخشید مامان یهویی شد.
×خب... باز زود بیای خونه هااا!!
باشه.
×خدافظ.
خدافظ.
یه هوف بلند کشیدم و سریع زنگ به دیانا.
(علامت دیانا@)
جواب بده... بجنب توروخداااااا...
@هااا؟ (با صدای خواب آلود)
الو دیانا... دیاناااااا
@هاااا؟ چته سر صبح زنگ زدی؟!
میگم دیانا من به مامانم گفتم خونهی توعم... مامانم بهت زنگ زد سوتی ندیاااا...
@باشهه... حالا میزاری بخوابم؟!
آره.. خدافظ.
@خدافظ.
-چرا به مامانت دروغ گفتی؟!
پس چی؟! انتطار داشتی بگم خونهی پسر بودم و پیشش خوابیدم؟!
-نه در کل گفتم...
در کل نگو...
داشتم میرفتم که دوباره دستم رو گرفت.
-باز داری کجا میری؟!
خونهههه... مگه باید ازت اجازه بگیرم؟!
-نه... حداقل بمون صبحونه بخورم.
منم بدم نمیومد که خونش بمونم، پس قبول کردم. جونگکوک از روی تخت بلند شد و از اتاق بیرون اومدیم و رفتیم پایین تا صبحونه بخوریم. حدودا ۱۰ دقیقه ای داشت توی آشپزخونه غذا درست میکرد و من خواستم برم کمکش که نذاشت، پس پشت پیشخوان آشپزخونه نشستم، وقتی که غذا آماده شد خوردیم و جونگکوک بعد از غذا داتش ظرفا رو میشست که گوشیش زنگ خورد، نامجون بود، گوشی رو واسش بردم تا جواب بده.
-الو...
نامجون: ...
-عااا... حواسم نبود... باشه الان میام...
نامجون: ...
-خدافظ.
گوشیش رو قطع کرد و برگشت سمتم و گفت:
-ا/ت...
بله.
-من باید برم کمپانی... آماده شو... عااام... تو هم میخوای بیای کمپانی؟!
عاام... هاا... نه... من مزاحم نمیشم.
-نه مزاحم چیهه... اشکالی نداره... میتونی بیای...
منم خوشم میومد باهاش برم پس پیشنهادشو قبول کردم.
ولی... من باید برم خونه لباس عوض کنم.
-خب... اشکالی نداره... میبرم خونتون.
باشه... پس آماده شو بریم.
اینم از پارت هشت... شرط ها رو برسونید تا پارت بعدی رو بزارم خوشگلااا🤍
فعلا بدرود😁✨️
یک کامنت دیگه مونده هااا...
شرط:
Like:6
Comment:6
- ۵.۷k
- ۰۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط