{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#theheartofsea

#theheartofsea
#fifteenthpart
#Minsung


چند هفته گذشت...جیسونگ وقتی فهمید هوانگ هیونجین آشپز سلطنتی...بهترین آدم اون اطراف هم خیلی وقته دوست پسر فلیکسه پشماش ریخته بود
مینهو ام همینطور...ولی خب فوری عادت کردن...به خاطر...خب زیاد تو هم بودنشون
مینهو شده بود سوژه اصلی نقاشی جیسونگ...دروغه اگر بگم کمتر از ۱۰۰ تا نقاشی ازش کشیده بود...و مینهو ام با عشق همه رو تو اتاقش میزاشت...به هر جزیره ای که میرسیدن مینهو پسرای جیسونگ هر چیزی میگرفت و هر کاری میکرد...از نظر فلیکس...کاپیتان لی مینهو بعد از اشنا شدن با جیسونگ...خیلی آدم بهتری شده بود...
مینهو پسری بود که وقتی کوچیکتر بود احساسات بقیه براش یه بازی بودن و الان...میتونست کل دنیا رو بده تا فقط پسرکش همیشه بخنده...
واقعا دیوونه ی جیسونگ بود...با صدای پسر...عطر بدنش...هر حرکتش میتونست پرواز کنه و دنیارو براش بیاره
فلیکس وقتی این موقعیت هارو میدید می‌خندید و به مینهو میگفت که روح جدش تو بدنشه...
و واکنش مینهو یه فاک فسقلی بود...
جیسونگ همش کنار مینهو بود حتی بعضی شبا کنار هم میخوابیدن ولی اصلا براشون عجیب نبود...انگار که خیلی اینکارارو کردن...همه چیز عادی بود ولی هر وقت قرار بود رابطه ای رو شروع کنن...جیسونگ سرخ و سفید میشد از خجالت و مینهو بهش می‌خندید و شروعش نمیکردن
بالاخره یه سنجاب کوچولوی ۲۰ ساله...که یهو زندگیش تغییر کرد باید یکم تو شوک باشه

یه روز عصر...تازه راه افتاده بودن دوباره و فلیکس و جیسونگ کنار هم یه گوشه عرشه میگفتن میخندیدن...و مینهو میتونست بگه با حسادت؟
جیسونگو نگاه میکرد و یه خشم پنهانی تو نگاهش بود
هی به خودش میگفت که بیخیال...اونا فقط رفیقن و خود فلیکس هم با کسیه ولی...یادش می افتاد که جیسونگ مثل روزای اول جواب بوسه هاشو نمیده یا ازش فرار میکنه وهمین دلسرد و نگرانش میکرد...سُکانو به یه نفر سپرد و رفت سمت پسرک نقاش...
(جیسونگ؟ میشه حرف بزنیم؟)
جیسونگ که یکم ترسیده بود از لحن یا حتی حضور مینهو سرشو تکون داد و با یه لبخند الان برمیگردم به فلیکس دنبال مینهو رفت...و مینهو رفت داخل اتاقش...دقیقا طبقه پایین جیسونگ‌ آخرین اتاق که بزرگترین بود


❌️اسماتش اروم اروم داره شروع میشه ممکنه تو کامنتا بزارم یا اگر خواستید پیوی بفرستم براتون ولی اگر دوست ندارید نخونید قوربونتون برم❌️
وقتی رفتن اونجا میتونست ترس و نگرانی جیسونگو حس کنه...همین که درو بست جیسونگو گرفت و به دیوار چسبوند و محکم بوسیدش و بعد وقتی ازش جدا شد با صدای خش داری گفت
(یادت رفته فقط مال منی؟)
جیسونگ به معنی نه سرشو تکون و مینهو پوزخند زد
(امیدوارم دلیل خوبی برای دوری کردن از من و خندیدنات با فلیکس داشته باشی بیبی)
جیسونگ با سردرگمی و ترس به مینهو نگاه میکرد که مینهو دوباره بوسیدش
(نمیخوای حرف بزنی عزیزم؟)
با اون بیبی و عزیزم گفتنش واقعا جیسونگ حس میکرد داره فوش میخوره
(من...من میترسیدم...)
جیسونگ با صدایی لرزون و اروم گفت
(خندیدن با بقیه پسرا و اون همه اطرافشون بودن ولی دوری کردن از من ترس نداره؟)
مینهو قاطعانه گفت
(اومم...ببخشید عزیزم...من چیزی که مال خودمه رو با کسی تقسیم نمیکنم مخصوصا اگر مثل موش ازم فرار کنه...من ادمی نیستم که راحت از این کارا بگذرم جیسونگ...چیزی که مال منه مال منه! فهمیدی؟)
جیسونگ‌ با ترس سرشو تکون داد
و مینهو دوباره شروع به بوسیدنش کرد و با فرو کردن زبونش لای لبای نازک و نرم جیسونگ بهش فهموند که دهنشو باز کنه...همین که جیسونگ یکم دهنش باز شد مینهو زب*ون سرکش و کاربلدشو وا*رد دهن جیسونگ کرد و نقطه به نقطه دهن پسر رو مزه کرد و از طعمش اخم ریزی رو پیشونیش نشست
دستاش به سمت با**سن پسر نقاش رفتن و تو دستش فشردشون و فقط در حدی که بتونه حرف بزنه عقب رفت و با صدای خش دار گفت
(قراره بفهمی که مال هیچ کس جز من نمیتونی باشی جیسونگا)
و اروم لباسشو در اورد
*یکم خجالتم می آیه*
دوباره سمت جیسونگ رفت و با با تنه برهنه بردش سمت تخت و انداختش رو تخت...و فقط صدای زیر و آرومش که اسم مینهو رو با لکنت میگفت رو شنید
(اروم باش عزیزم قرار نیست خیلی بهت سخت بگیرم)
برهنه شدنشون خیلی طول نکشید...تا چند ثانیه بعدش ....


اگر بالای ۱۱ تا لایک بگیره براتون اسمتاشو میفرستم یا میزارم هر جور مایلید خوشگلای من❤️💖🥲🤏
دیدگاه ها (۲۷)

بچه ها اومدم یه حرفی بزنم...اگر همینجوری ادامه داشته باشه و ...

#theheartofsea #twelfthpart#Minsungمینهو اروم خندید و دستشو ...

#theheartofsea#sixthpart#Minsungجیسونگ در عجب بود که مینهو چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط