#theheartofsea
#theheartofsea
#eighteenthpart
#Minsung
با درد چشماشو بست و بعد ادامه داد
(و از افرادم از ۱۵ نفر فقط ۵ نفر زنده موندیم)
جیسونگ کل اون تایمو سکوت کرده بود و به صورت پر از درد مینهو نگاه میکرد
(هیونجین و فلیکس تنها کسایی بودن که با من موندن...و بعد از دو سال دوباره برگشتیم تو آب...)
جیسونگ دست مینهو رو گرفت و اروم فشرد
(توی اون دوسال چه اتفاقی افتاد؟)
مینهو پوزخند غمناکی زد
(افسرده بودم؟ دیوونه شده بودم؟ نمیدونم فقط نمیتونستم حرف بزنم مادرم خیلی غصه میخورد...پدرم همش سرزنشم میکرد که من اینکاره نیستم و نسل کاپیتان ها تموم شده و همه ی اونا یه رویا و خیال بوده)
نفس عمیقی کشید و ادامه داد
(مخفیانه برگشتم فقط با هیونجین و فلیکس و بعد یه ماه که برگشتم پدرم گفت فکر میکردن من مردم و با دروغ و مخفی کردن همه چیز در مردم شهرو اروم نگه داشتن...اما با کشف جزیره پنجم بهش ثابت کردم من مال دریا ام)
و بعد لبخند ارومی رو لباش شکل گرفت
(چرا جزیره پنجم؟)
مینهو دست جیسونگ که کل این زمانی داشت حرف میزد بهش آرامش داده بود رو بوسید و گفت
(چون من پنجمین جزیره رو کشف کردم جزیره هایی که فقط کاپیتانا کشف میکنن)
جیسونگ به سمت مینهو برگشت و دستاشو رو گونه هاش گذاشت...تفاوت قدیشون به طرز شیرینی زیبا بود...جیسونگ تا چونه ی مینهو بود...
(مهم نیست چه اتفاقی افتاده مینهو تو الان یکی از بهترینایی و این مهمه سختی کشیدی ولی بیشتر تلاش کردی بیشتر برای دریا و چیزی که ارزوشو داشتی دویدی...تو تاج و تختو نمیخواستی دریا و این کشتی رو میخواستی و الان داریش و نگاه کن...پسری که با تمام وجودش عاشقته هم پا به پای این داستان از این به بعد باهاته )
مینهو لبخند گرمی زد و جیسونگو تو آغوشش گرفت و موهاشو بوسید
(تو یکی از بهترین هدیه های زندگیمی جیسونگ باور کن..همیشه کنارم باش باشه؟)
(میدونم کاپیتان...و قول میدم)
ولی این لحظه ی زیبا و عاشقانه برای اون دوتا مرغ عشق دووم نیاورد
صدای فلیکس که ترسیده بود اونا رو از هپروت در اورد
(کا..کاپیتان...)
فلیکس به صحنه رو به روشون اشاره کرد که اروم داشتن به سمتش میرفتن...
ابر های طوفانی سیاه...رعد برق های سنگین باعث شد رنگ مینهو بپره و قلبش تندتر خون پمپاژ کنه
با ترس جیسونگو سمت فلیکس هول داد و کل خدنه نه با ترس به جلوشون نگاه میکردن رو خبر کرد
(فلیکس جیسونگو ببر تو یکی از امن ترین اتاقای بدون پنجره و درشو ببند...بادبانارو ببندید پارو هارو جم کنید سکانو قفل کنید و....)
جیسونگ که اینو شنید وسط حرف مینهو شروع به داد و بیداد کرد
(هی چی...؟ نه قرار نیست تنهات بزارم)
مینهو که متوجه مقاوت جیسونگ و درگیری با فلیکس شده بود با ترس و خشم گفت
(کاری که میگمو بکن نمیخوام اسیب ببینی)
و رفت و جیسونگ بهت زده با ترس رو با فلیکس تنها گذاشت
همینطوری که فلیکس جیسونگو سمت اتاق امن میبرد جیسونگ هر لحظه بیشتر رنگش میپرسید و بیشتر نگران فلیکس میشد...فلیکس وقتی جیسونگو برد داخل اتاق گفت
(نگران کاپیتان نباش پسر...ما حواسمون هست...یه طوفانه دیگه اتفاقی نمی افته که...بعد از گوشه اتاق دوری کن وسط بمون...مراقب باش...وقتی همه چیز امن شد میام دنبالت )
و با یه چشمک رفت...حتی وقتی قرار بود به چوخبرن فلیکس مایه خوشحالی بقیه بود...
جیسونگ با استرس رو تخت نشست و تو خودش جمع شد...هزاران بار خواست بره بیرون و صدای جیغ و داد فریاد پسرا رو از بالا میشنید ولی نمیتونست ریسک کنه و مینهو رو آشفته تر کنه...
در این حال مینهو که شاهد از بین رفتن خدمش و هجوم سنگین تمام خاطرات تلخش بود به چشمای خودش شکستن بخش هایی از کشتی رو دید که فوری ترمیم میشدن
ولی خیلی دووم نیاورد...به خاطر طوفان جلوشون محو بود و فقط رعد و برق رو میدیدن و خونی که به خاطر برخورد سابقه با افراد به اطراف پاشیده میشد...و در آخرین لحظه قبل از اینکه به سخره برخورد کنن تونست هیونجین و فلیکس و چان و سانگهوا...و چند نفر دیگه رو نجات بده...
ولی وقتی کشتی داشت غرق میشد آسمون اروم گرفت...ابرا اروم اروم دور شدن و هوا صاف شد ولی...جریان آب جسم زخمی و کبود جیسونگ رو به عرشه اوردن که سرش خونی و بیهوش بود...و همون لحظه به جزیره ای رسیدن...پسرا به سرعت سمت جیسونگ غرق در خون رسیدن و مینهو فوری کنارش زانو زد و بدنش رو در آغوش کشید
(جیسونگ من...عزیزم...بیدار...بیدار شو...این اتفاق نباید بریا تو بی افته...نباید...)
و همون لحظه از کار افتادن قلب جیسونگو حس کرد...
فوری به ۱۳ تا لایک برسونین قووووررررربونتون برم
بعد یه سوال؟
گپ بزنم کسی میاد؟
#eighteenthpart
#Minsung
با درد چشماشو بست و بعد ادامه داد
(و از افرادم از ۱۵ نفر فقط ۵ نفر زنده موندیم)
جیسونگ کل اون تایمو سکوت کرده بود و به صورت پر از درد مینهو نگاه میکرد
(هیونجین و فلیکس تنها کسایی بودن که با من موندن...و بعد از دو سال دوباره برگشتیم تو آب...)
جیسونگ دست مینهو رو گرفت و اروم فشرد
(توی اون دوسال چه اتفاقی افتاد؟)
مینهو پوزخند غمناکی زد
(افسرده بودم؟ دیوونه شده بودم؟ نمیدونم فقط نمیتونستم حرف بزنم مادرم خیلی غصه میخورد...پدرم همش سرزنشم میکرد که من اینکاره نیستم و نسل کاپیتان ها تموم شده و همه ی اونا یه رویا و خیال بوده)
نفس عمیقی کشید و ادامه داد
(مخفیانه برگشتم فقط با هیونجین و فلیکس و بعد یه ماه که برگشتم پدرم گفت فکر میکردن من مردم و با دروغ و مخفی کردن همه چیز در مردم شهرو اروم نگه داشتن...اما با کشف جزیره پنجم بهش ثابت کردم من مال دریا ام)
و بعد لبخند ارومی رو لباش شکل گرفت
(چرا جزیره پنجم؟)
مینهو دست جیسونگ که کل این زمانی داشت حرف میزد بهش آرامش داده بود رو بوسید و گفت
(چون من پنجمین جزیره رو کشف کردم جزیره هایی که فقط کاپیتانا کشف میکنن)
جیسونگ به سمت مینهو برگشت و دستاشو رو گونه هاش گذاشت...تفاوت قدیشون به طرز شیرینی زیبا بود...جیسونگ تا چونه ی مینهو بود...
(مهم نیست چه اتفاقی افتاده مینهو تو الان یکی از بهترینایی و این مهمه سختی کشیدی ولی بیشتر تلاش کردی بیشتر برای دریا و چیزی که ارزوشو داشتی دویدی...تو تاج و تختو نمیخواستی دریا و این کشتی رو میخواستی و الان داریش و نگاه کن...پسری که با تمام وجودش عاشقته هم پا به پای این داستان از این به بعد باهاته )
مینهو لبخند گرمی زد و جیسونگو تو آغوشش گرفت و موهاشو بوسید
(تو یکی از بهترین هدیه های زندگیمی جیسونگ باور کن..همیشه کنارم باش باشه؟)
(میدونم کاپیتان...و قول میدم)
ولی این لحظه ی زیبا و عاشقانه برای اون دوتا مرغ عشق دووم نیاورد
صدای فلیکس که ترسیده بود اونا رو از هپروت در اورد
(کا..کاپیتان...)
فلیکس به صحنه رو به روشون اشاره کرد که اروم داشتن به سمتش میرفتن...
ابر های طوفانی سیاه...رعد برق های سنگین باعث شد رنگ مینهو بپره و قلبش تندتر خون پمپاژ کنه
با ترس جیسونگو سمت فلیکس هول داد و کل خدنه نه با ترس به جلوشون نگاه میکردن رو خبر کرد
(فلیکس جیسونگو ببر تو یکی از امن ترین اتاقای بدون پنجره و درشو ببند...بادبانارو ببندید پارو هارو جم کنید سکانو قفل کنید و....)
جیسونگ که اینو شنید وسط حرف مینهو شروع به داد و بیداد کرد
(هی چی...؟ نه قرار نیست تنهات بزارم)
مینهو که متوجه مقاوت جیسونگ و درگیری با فلیکس شده بود با ترس و خشم گفت
(کاری که میگمو بکن نمیخوام اسیب ببینی)
و رفت و جیسونگ بهت زده با ترس رو با فلیکس تنها گذاشت
همینطوری که فلیکس جیسونگو سمت اتاق امن میبرد جیسونگ هر لحظه بیشتر رنگش میپرسید و بیشتر نگران فلیکس میشد...فلیکس وقتی جیسونگو برد داخل اتاق گفت
(نگران کاپیتان نباش پسر...ما حواسمون هست...یه طوفانه دیگه اتفاقی نمی افته که...بعد از گوشه اتاق دوری کن وسط بمون...مراقب باش...وقتی همه چیز امن شد میام دنبالت )
و با یه چشمک رفت...حتی وقتی قرار بود به چوخبرن فلیکس مایه خوشحالی بقیه بود...
جیسونگ با استرس رو تخت نشست و تو خودش جمع شد...هزاران بار خواست بره بیرون و صدای جیغ و داد فریاد پسرا رو از بالا میشنید ولی نمیتونست ریسک کنه و مینهو رو آشفته تر کنه...
در این حال مینهو که شاهد از بین رفتن خدمش و هجوم سنگین تمام خاطرات تلخش بود به چشمای خودش شکستن بخش هایی از کشتی رو دید که فوری ترمیم میشدن
ولی خیلی دووم نیاورد...به خاطر طوفان جلوشون محو بود و فقط رعد و برق رو میدیدن و خونی که به خاطر برخورد سابقه با افراد به اطراف پاشیده میشد...و در آخرین لحظه قبل از اینکه به سخره برخورد کنن تونست هیونجین و فلیکس و چان و سانگهوا...و چند نفر دیگه رو نجات بده...
ولی وقتی کشتی داشت غرق میشد آسمون اروم گرفت...ابرا اروم اروم دور شدن و هوا صاف شد ولی...جریان آب جسم زخمی و کبود جیسونگ رو به عرشه اوردن که سرش خونی و بیهوش بود...و همون لحظه به جزیره ای رسیدن...پسرا به سرعت سمت جیسونگ غرق در خون رسیدن و مینهو فوری کنارش زانو زد و بدنش رو در آغوش کشید
(جیسونگ من...عزیزم...بیدار...بیدار شو...این اتفاق نباید بریا تو بی افته...نباید...)
و همون لحظه از کار افتادن قلب جیسونگو حس کرد...
فوری به ۱۳ تا لایک برسونین قووووررررربونتون برم
بعد یه سوال؟
گپ بزنم کسی میاد؟
- ۱.۶k
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط