{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عده ای به اصرار از چرچیل خواستند که سیاست را تعریف کند.

عده ای به اصرار از چرچیل خواستند که سیاست را تعریف کند.

چرچیل به ناچار دایره ای کشید و خروسی در آن انداخت و گفت:
خروس را بدون آنکه از دایره خارج شود بگیرید!
این عده هرچه تلاش کردند نتوانستند و خروس از دایره بیرون می رفت.

آخر از چرچیل خواستند که این کار را خود انجام دهد.
چرچیل خروسی دیگر کنار خروس اولی گذاشت و این دو شروع به جنگیدن کردند.
آنگاه چرچیل دو خروس را از گردن گرفت و بلند کرد و گفت:
این سیاست است!
دیدگاه ها (۳)

یکی بهم گفت میخای بری بهشت؟گفتم نه،اونجا فقط جای مادراس!!!گف...

تقدیم به دوستای گلم....

توکل چه کلمه زیبایست … "تو" و "کل"وقتی تو "کل" را داری…به چه...

لحظه هاتون خدااااااایی ..

ابلیس

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃𝟹 | صدایی که پنهانش کرده بودکافه‌ی کوچکی نزدیک دان...

فیک : همسر قراردادی آقای جئون

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ⁶⁰شب را به خانه‌ی ته...

پارت دوم:اولین قدمی که کمیل داخل شرکت گذاشت، با موجی از شلوغ...

رمان انفجار و امید

🧁 پارت دهم | یک آرزوی کوچکصبح روز بعد، لیانا طبق معمول زودتر...

『 #Dark Fantasy Romance 』 The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پ...

"Silent Voice"پارت ¹¹توی راه خاکی که صاف شده بود قدم می‌زدند...

#in_your_eyespart_11۱ویو کایلاخونه از همون صبح شلوغ شده بودچ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط