{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "

part : ⁶⁰

شب را به خانه‌ی تهیونگ رفتیم.
قرار شد تا دیروقت باهم فیلم نگاه کنیم.
کنارش نشستم و ظرف پاپ‌کرن ها را بینمان گذاشتم.
فیلم را پخش کرد و باهم شروع کردیم به تماشا.
چند دقیقه‌ی اول فیلم عادی بود.
ولی خیلی نگذشته بود که فیلم به قسمت‌های صحنه دار کشید.
تهیونگ خیلی ریلکس نگاه میکرد.
اما من اصلا نمیتوانستم آرام‌ بنشینم.
موبایلم را برداشتم و برنامه ها را بالا و پایین کردم.
تهیونگ که متوجه شد موبایل را از دستم کشید، خاموشش کرد و کنارش گذاشت.
دستش را دور گردنم انداخت و گفت...

_ وقتی داریم فیلم میبینیم به گوشیت نیاز نداریم!

به ناچار ادامه‌ی فیلم را هم تماشا کردم.
هرچند هیچوقت علاقه‌ای به تماشای فیلم‌های این سبکی نداشتم.
دیگر نتوانستم تحمل کنم.
روبه تهیونگ گفتم...

+ میشه فیلمو عوض کنی؟!

_ خوشت نمیاد؟!

+ نه دوست ندارم!

_ آخه چرا؟!

+ چون...
چون علاقه‌ای ندارم ببینم یکی داره زنشو میبوسه!

پوزخندی زد و با لحنی خمار گفت..‌.

_ نظرت راجب یه فیلم که یکی داره دوست پسرشو میبوسه چیه؟!
یا اصلا یه چیز بهتر!
چرا خودمون این فیلمو نسازیم؟!

متوجه منظورش شدم و قبل از اینکه کاری کند خودم لبانم را بر لبانش قرار دادم.
پر حرارت و خیس میبوسید.
و صد البته که همراهیش میکردم.
طوری که انگار هنوز سیر نشده باشد مرا خواباند و رویم خیمه زد.
سرش را در گردنم فرو برد و عمیق بویید.
انگار که از این کار خوشش بیاید.
لیسی به سطح گردنم زد و همان قسمت را به دندان گرفت.
ناله‌ای پر از لذت از بین لب‌هایم خارج کرد.
همان بین پوزخندی زد.
بوسه‌ای کنار گوشم زد و از رویم بلند شد.
کمی خودش را پایین تر برد و روی پاهایم نشست.
سپس دستم را گرفت و بلندم کرد.
حال او بود که بر روی پاهایم نشسته بود و من دور کمرش را گرفته بودم.
دستانش را دو طرف گردنم گذاشت و گفت...

_ چرا تو انقدر خواستنی هستی که هر بار میبینمت دلم میخواد ببوسمت.

+ چرا تو انقدر امن بنظر میای که هوقت میبینمت دلم میخواد بیام بغلت کند و آروم بشم.

چیزی نگفت و فقط بغلم کرد.
بغلش امن ترین جای دنیا برایم به حساب می‌آید.
من حتی او را از جانم هم بیشتر دوست دارم.
نامش را میگذارم " غریبه‌ای که دلیل زندگیم شد! "

The end...
دیدگاه ها (۳)

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ⁵⁹_ کدوم شاهد؟!من که...

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ⁵⁸وای خدای من.از جذا...

فیک { سایه های دل } 𝗉.𝟫روی صندلی نشستن، تهیونگ جعبه ی کمک ها...

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌p4جونگکوک کمی فکر کرد:« اومم... این ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط