{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چقدر با من دویده ای قطار لحظه های نیامده را؟

چقدر با من دویده ای قطار لحظه های نیامده را؟
چقدر انتظار کشیده ای ؟
با من یا برای من در ایستگاه هایی با باران های چهار فصل و مسافران مه آلودی که
زنانی ابدی اند و اندوه را در چمدان هایشان حمل می کنند
چقدر مرا محرمانه توی سینه ات از این ایستگاه به آن ایستگاه برده ای
و نام تمام زنان مه آلود را پرسیدی؟
کوچک ترین شباهتم را گم کردی تا فراموش شوم در ازدحام نام های بی شمار
من برای پیاده شدن تنها به کسی نیاز داشتم که منتظرم باشد
و نام کوچکم را در پلک به همزدنی به خاطر بیاورد این توقع زیادی بود؟
که سال هاست اینچنین مرا می چرخانی دور خودم؟!!!!!!
دیدگاه ها (۶)

هر شب، وقتی پلک‌هایم آرام روی هم می‌لغزند، سوتِ قطاری دوردست...

اگر هراس کبک هایی که در آستین برف پنهان شده بودند مرا امان م...

در واپسین ساعتهای روز نزدیک به ساعات عصر بود، از برای کاری ...

پارت ۲ساعت ۵:۴۵ صبح، نورِ سردِ مه‌آلود از پنجره‌ی اتاقِ کوچک...

شب است…و شبِ یک پاییز،آرام و کرخت،بی صدا، از فراز سرم می‌گذر...

رضا حدادیان

تو را می‌بخشم، نه به این خاطر که زخم‌هایت درد نداشتند، و نه ...

آخرین روز زندگی احمد شاه مسعود از زبان همسرش صدیقه مسعود می‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط