💐گیسوی شب💐
💐گیسوی شب💐
#پارت صدم ...
گیسو:
وسایلی که خریدم رو چیدم ورفتم پایین زن عمواومده بود وداشتن با خانم جون اینا حرف می زدن سلام کردم زن عمو با لبخند جوابمو داد تا خواستم بنشینم خانم جون گفت : برو به آریا کمک کن
یه لحظه از حرفش جا خوردم آریا همش از من فراری بود حالا میرفتم اتاقش وسایلشو جم کنم
مامان : برو دخترم
دو دل رفتم سمت اتاق آریا در زدم ورفتم تو اتاق داشت لباسهاش رو تا می کرد می زاشت تو سبد بزرگی
- سلام
برگشت وبا دیدنم جا خورد
زیر لب جوابمو داد
-اوممم مامانت گفت بیام کمک یعنی خانم جون گفت
نگاهم کرد وگفت : ممنونم نیازی نیست خودم جم می کنم
وایسادم نگاش کردم نفس عمیقی کشید وگفت : میتونی اون وسایلو بزاری تو کارتون
به میز کارش اشاره کرد بدون حرف یه کارتون برداشتم وبا دقت وسایلشو گذاشتم تو کارتون به کتابخونه اش نگاه کردم وگفتم : کتابا...
برگشتم که محکم خوردم بهش سرمو بالا گرفتم ودستمو گذاشتم رو بینی ام که درد گرفته بود
- ترسیدم ..
- چیزیت شد
- نه ...
زل زد به چشام وگفت : مگه به قفسه ای کتابا میرسی
برگشتم کتابخونه رو نگاه کردم وگفتم : پایینی ها رو که می تونم
- مرسی زحمتت میشه
نمی دونم چرا اینجوری نگام می کرد تازه فهمیدم برای چی ولبمو گزیدم امروز رفته بودم آریشگاه ودست به ابروهام زده بودم
زیر لب گفتم : زحمتی نیست
لبخند کمرنگی زد وگفت : ممنونم
خودش کتابای قفسه های بالا رو درمیاورد منم پایین رو گاهی یواشکی نگاش می کردم اخم کردخ بود وناراحت بود گاهی وایمیساد وفکر می کرد چی اینجوری ذهنش رو درگیر کرده بود؟!
کارم که تموم شد گفتم : دیگه کاری نداری
نگاهی کوتاه بهم انداخت وگفت : نه
- من برم
چیزی نگفت منم رفتم طرف دربرگشتم ونگاش کردم داشت نگام می کرد زود روشو برگردوند عجیب بود رفتارش واین خوشحالم می کردتودلم ذوق کردم واز اتاقش اومدم بیرون گلین داشت میز شام رو می چید اقا جون عمو وبابا اومده بودن بهشون سلام کردم همزمان عمه فریده وآقا محمود شوهرشم رسیدن ولی خبری از یاشین ویاشار نبود عمه داشت از دیشب وخواستگاری یاشین حرف می زد خانم جونم پشت سرهم قربون صدقه اش می رفت بزرگترها هم داشتن برای آریا ویاشار نقشه می کشیدن ومی خندیدن آریا هم اومد وبعد از سلام واحوالپرسی نشست کنار خانم جون که داشت براش نقشه می کشید آقا محمودم داشت آریا رو نصیت می کرد زودتر ازدواج کنه که اگه ازش بگذره دیگه میلی به ازدواج پیدا نمی کنه با مامان رفتیم تو آشپزخونه به کمک گلین ومیز شام رو چیدیم
#پارت صدم ...
گیسو:
وسایلی که خریدم رو چیدم ورفتم پایین زن عمواومده بود وداشتن با خانم جون اینا حرف می زدن سلام کردم زن عمو با لبخند جوابمو داد تا خواستم بنشینم خانم جون گفت : برو به آریا کمک کن
یه لحظه از حرفش جا خوردم آریا همش از من فراری بود حالا میرفتم اتاقش وسایلشو جم کنم
مامان : برو دخترم
دو دل رفتم سمت اتاق آریا در زدم ورفتم تو اتاق داشت لباسهاش رو تا می کرد می زاشت تو سبد بزرگی
- سلام
برگشت وبا دیدنم جا خورد
زیر لب جوابمو داد
-اوممم مامانت گفت بیام کمک یعنی خانم جون گفت
نگاهم کرد وگفت : ممنونم نیازی نیست خودم جم می کنم
وایسادم نگاش کردم نفس عمیقی کشید وگفت : میتونی اون وسایلو بزاری تو کارتون
به میز کارش اشاره کرد بدون حرف یه کارتون برداشتم وبا دقت وسایلشو گذاشتم تو کارتون به کتابخونه اش نگاه کردم وگفتم : کتابا...
برگشتم که محکم خوردم بهش سرمو بالا گرفتم ودستمو گذاشتم رو بینی ام که درد گرفته بود
- ترسیدم ..
- چیزیت شد
- نه ...
زل زد به چشام وگفت : مگه به قفسه ای کتابا میرسی
برگشتم کتابخونه رو نگاه کردم وگفتم : پایینی ها رو که می تونم
- مرسی زحمتت میشه
نمی دونم چرا اینجوری نگام می کرد تازه فهمیدم برای چی ولبمو گزیدم امروز رفته بودم آریشگاه ودست به ابروهام زده بودم
زیر لب گفتم : زحمتی نیست
لبخند کمرنگی زد وگفت : ممنونم
خودش کتابای قفسه های بالا رو درمیاورد منم پایین رو گاهی یواشکی نگاش می کردم اخم کردخ بود وناراحت بود گاهی وایمیساد وفکر می کرد چی اینجوری ذهنش رو درگیر کرده بود؟!
کارم که تموم شد گفتم : دیگه کاری نداری
نگاهی کوتاه بهم انداخت وگفت : نه
- من برم
چیزی نگفت منم رفتم طرف دربرگشتم ونگاش کردم داشت نگام می کرد زود روشو برگردوند عجیب بود رفتارش واین خوشحالم می کردتودلم ذوق کردم واز اتاقش اومدم بیرون گلین داشت میز شام رو می چید اقا جون عمو وبابا اومده بودن بهشون سلام کردم همزمان عمه فریده وآقا محمود شوهرشم رسیدن ولی خبری از یاشین ویاشار نبود عمه داشت از دیشب وخواستگاری یاشین حرف می زد خانم جونم پشت سرهم قربون صدقه اش می رفت بزرگترها هم داشتن برای آریا ویاشار نقشه می کشیدن ومی خندیدن آریا هم اومد وبعد از سلام واحوالپرسی نشست کنار خانم جون که داشت براش نقشه می کشید آقا محمودم داشت آریا رو نصیت می کرد زودتر ازدواج کنه که اگه ازش بگذره دیگه میلی به ازدواج پیدا نمی کنه با مامان رفتیم تو آشپزخونه به کمک گلین ومیز شام رو چیدیم
- ۲۰.۰k
- ۱۶ مهر ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط