Slave Season Part
♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۰۹
جونگ کوک سری تکان داد : آره انگار کار داشت اما گفت واسه مراسم خودشو میرسونه
هویون از شیشه ماشین بیرون را نگاه کرد لحظه ای دلتنگی عجیبی گرفت
هنوزم اون مرد مغرور رو دوست داشت در طی این سه روز حال ندیده بودتش بعد از بحث کردن اون شب حتا صداشو هم نشنیده بود،
هندزفری رو توی گوش اش گذاشت و از شیشه ماشین به بیرون چشم دوخت حتا هوای شهر هم باهاش ابری بود غمگین و سرد،
دقایقی در راه بودن عمارت تا اینکه جلوی بیمارستانی ایستادند
هویون با توقف ماشین هندزفری رو از گوشش کشید : چرا وایستادی
یه سول درحین باز کردن کمربندش بیان کرد : قبل رفتن گفتم برم دکتر
هویون دوباره هندزفری گذاشت توی گوشش و گفت : من نمیام توی ماشین میمونم .....جونگ کوک همراه یه سول از ماشین پیاده شدند و به سوی بیمارستان قدم برداشتند هویون همچنان ناراحت پلک میزد واقعاً دلش میخواست فقط یه باز قبل از رفتن جیمینو ببینه
مثله بچه اش شده بود که هم قهر هم دلتنگ بود.....
..
یه سول درحالیکه روی تخت بیمارستان دراز کشیده و خانم دکتر درحال گرفتن سونوگرافی بود با اشتیاق به صفحه مانیتور زد زده بود
جونگ کوک کمی دورتر ایستاده بود تا اینکه خانم دکتر با موش اخلاقی بیان کرد : آقای محترم بیاین نزدیک
جونگ کوک نفس عمیقی کشید و سمته تخت قدم برداشت و کنار یه سول ایستاد دختر حامله خوشحال از اینکه اولین دفعه ست با عشقش آمده سونوگرافی میگیره ذوق داشت خانم دکتر با لبخندی گفت : تبریک میگم فردا ماه آخر تون شروع میشه دیگه کم مونده
یه سول با خوشحالی بیان کرد : به نظرتون چند اون ماه بچه به دنیا میاد
خانم دکتر : خوب فرق داره خیلی از خانم ها اما ماه زایمان میکنند خیلیا اخر یا وسط
جونگ کوک با آهن محکمی گفت : مشکلی که نیست نه حاله هر دو خوبه
خانم دکتر : جای نگرانی نیست حاله هر دو خوبه میدونید جنسیت بچه چیه
جونگ کوک با استرس بدتر از یه سول گفت : نه نمیدونیم
خانم دکتر : پس من به شما میگم بچه شما .......
درب با شتاب باز شد و هویون نفس زنان وارده اتاق شد با نفس نفس گفت : صبر کنید .. صبر کنید ..
جونگ کوک سری تکان داد : آره انگار کار داشت اما گفت واسه مراسم خودشو میرسونه
هویون از شیشه ماشین بیرون را نگاه کرد لحظه ای دلتنگی عجیبی گرفت
هنوزم اون مرد مغرور رو دوست داشت در طی این سه روز حال ندیده بودتش بعد از بحث کردن اون شب حتا صداشو هم نشنیده بود،
هندزفری رو توی گوش اش گذاشت و از شیشه ماشین به بیرون چشم دوخت حتا هوای شهر هم باهاش ابری بود غمگین و سرد،
دقایقی در راه بودن عمارت تا اینکه جلوی بیمارستانی ایستادند
هویون با توقف ماشین هندزفری رو از گوشش کشید : چرا وایستادی
یه سول درحین باز کردن کمربندش بیان کرد : قبل رفتن گفتم برم دکتر
هویون دوباره هندزفری گذاشت توی گوشش و گفت : من نمیام توی ماشین میمونم .....جونگ کوک همراه یه سول از ماشین پیاده شدند و به سوی بیمارستان قدم برداشتند هویون همچنان ناراحت پلک میزد واقعاً دلش میخواست فقط یه باز قبل از رفتن جیمینو ببینه
مثله بچه اش شده بود که هم قهر هم دلتنگ بود.....
..
یه سول درحالیکه روی تخت بیمارستان دراز کشیده و خانم دکتر درحال گرفتن سونوگرافی بود با اشتیاق به صفحه مانیتور زد زده بود
جونگ کوک کمی دورتر ایستاده بود تا اینکه خانم دکتر با موش اخلاقی بیان کرد : آقای محترم بیاین نزدیک
جونگ کوک نفس عمیقی کشید و سمته تخت قدم برداشت و کنار یه سول ایستاد دختر حامله خوشحال از اینکه اولین دفعه ست با عشقش آمده سونوگرافی میگیره ذوق داشت خانم دکتر با لبخندی گفت : تبریک میگم فردا ماه آخر تون شروع میشه دیگه کم مونده
یه سول با خوشحالی بیان کرد : به نظرتون چند اون ماه بچه به دنیا میاد
خانم دکتر : خوب فرق داره خیلی از خانم ها اما ماه زایمان میکنند خیلیا اخر یا وسط
جونگ کوک با آهن محکمی گفت : مشکلی که نیست نه حاله هر دو خوبه
خانم دکتر : جای نگرانی نیست حاله هر دو خوبه میدونید جنسیت بچه چیه
جونگ کوک با استرس بدتر از یه سول گفت : نه نمیدونیم
خانم دکتر : پس من به شما میگم بچه شما .......
درب با شتاب باز شد و هویون نفس زنان وارده اتاق شد با نفس نفس گفت : صبر کنید .. صبر کنید ..
- ۱.۳k
- ۳۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط