Slave Season Part
♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۰۸
چند روز بعد ....
چمدون های بزرگ و زیادی در حیاط عمارت قرار داشتند روز رفتن به پاریس رسیده بود و حال همه در عمارت صبح حضور داشتند
یون مهربان دست یه سول را گرفته بود جونگ کوک هم کلافه منتظر خداحافظی های آنان بود نایون به جمع آنها پیوست با جدیت لب زد : خوب بهتره برید تا دیر تون نشه ما هم چند روزه بعد واسه مراسم خودمون رو میرسونیم
یه سول بار دیگر رویه یون گفت : مادر نگران ما نباشید
لحظه ای چشم اش خورد به هویونی که دورتر از آنها ایستاده بود و به شدت دلش میخواست تا با آنها بره یه سول سمته او نگاه کرد و گفت : هویون چرا اونجا وایستادی بیا اینجا
هویون به طرفشون آمد و روبه یه سول نامیدی در چهره اش جاری بود چرا که دلش میخواست برود اما نایون اجازه نمیداد با نامیدی که سعی در جمع کردنش بود لب زد : چرا نمیرید
یه سول با لبخند گفت : چون منتظر تو بودیم تا باهم بریم
هویون لحظه ای چشم هایش گرد شدن با خنده و شوکه نجوا کرد : چی من .. آخه چرا
یه سول روبه جونگ کوک کرد : من میخوام هویون هم با هامون بیاد
جونگ کوک با نگاه ملایم و لحن آروم گفت : فکره خیلی خوبیه هویون برو آماده شو تا باهم بریم
هویون چشم هایش از ذوق برق زد فقط میخواست چند روز از این نفرین شده عمارت دور باشه اما با صدای نحس نایون لبخندش محو شد : نمیشه هویون نمیتونه با شما بیاد
هویون حاضر جوابی کرد : اجازه من دست شما نی خاله
جونگ کوک بدون گوش کردن به حرف های زن عمویش روبه هویون گفت : اصلا نمیخواد آماده بشی برو سوار ماشین شو
هویون پوزخندی به نایون زد و از کنارش رد شد به سوی ماشین رفت و پشته صندلی راننده نشست میتونست از همینجا آتشی شدن نایون رو حس کنه اما واقعاً میخواست چند روز دیگه هم جیمین رو نبینه،
دقایقی گذشت تا اینکه جونگ کوک و یه سول هم سوار ماشین شدن
هویون هر دو آرنج هایش را روی داشبورد گذاشت و خم شد سمته آنها : خاله افریته چی گفت
جونگ کوک چشم غره ای بهش رفت بعد از بستن کمر بندش
راه افتادن درحالیکه با دقت ماشین را از عمارت خارج میکرد لب زد : خوب حالا خوشحالی هویون
هویون عقب رفت و تکیه ای به صندلیش کرد با نگاهی به عمارت که ازش خارج شدن کرد حتا از جیمین خداحافظی هم نکرد و این رو دلش سنگینی میکرد با آه سنگینی جواب داد : هی میشه گفت آره
یه سول با لحن آرومش بیان کرد : جیمین شی نبود حتا ازش خداحافظی هم نکردیم
چند روز بعد ....
چمدون های بزرگ و زیادی در حیاط عمارت قرار داشتند روز رفتن به پاریس رسیده بود و حال همه در عمارت صبح حضور داشتند
یون مهربان دست یه سول را گرفته بود جونگ کوک هم کلافه منتظر خداحافظی های آنان بود نایون به جمع آنها پیوست با جدیت لب زد : خوب بهتره برید تا دیر تون نشه ما هم چند روزه بعد واسه مراسم خودمون رو میرسونیم
یه سول بار دیگر رویه یون گفت : مادر نگران ما نباشید
لحظه ای چشم اش خورد به هویونی که دورتر از آنها ایستاده بود و به شدت دلش میخواست تا با آنها بره یه سول سمته او نگاه کرد و گفت : هویون چرا اونجا وایستادی بیا اینجا
هویون به طرفشون آمد و روبه یه سول نامیدی در چهره اش جاری بود چرا که دلش میخواست برود اما نایون اجازه نمیداد با نامیدی که سعی در جمع کردنش بود لب زد : چرا نمیرید
یه سول با لبخند گفت : چون منتظر تو بودیم تا باهم بریم
هویون لحظه ای چشم هایش گرد شدن با خنده و شوکه نجوا کرد : چی من .. آخه چرا
یه سول روبه جونگ کوک کرد : من میخوام هویون هم با هامون بیاد
جونگ کوک با نگاه ملایم و لحن آروم گفت : فکره خیلی خوبیه هویون برو آماده شو تا باهم بریم
هویون چشم هایش از ذوق برق زد فقط میخواست چند روز از این نفرین شده عمارت دور باشه اما با صدای نحس نایون لبخندش محو شد : نمیشه هویون نمیتونه با شما بیاد
هویون حاضر جوابی کرد : اجازه من دست شما نی خاله
جونگ کوک بدون گوش کردن به حرف های زن عمویش روبه هویون گفت : اصلا نمیخواد آماده بشی برو سوار ماشین شو
هویون پوزخندی به نایون زد و از کنارش رد شد به سوی ماشین رفت و پشته صندلی راننده نشست میتونست از همینجا آتشی شدن نایون رو حس کنه اما واقعاً میخواست چند روز دیگه هم جیمین رو نبینه،
دقایقی گذشت تا اینکه جونگ کوک و یه سول هم سوار ماشین شدن
هویون هر دو آرنج هایش را روی داشبورد گذاشت و خم شد سمته آنها : خاله افریته چی گفت
جونگ کوک چشم غره ای بهش رفت بعد از بستن کمر بندش
راه افتادن درحالیکه با دقت ماشین را از عمارت خارج میکرد لب زد : خوب حالا خوشحالی هویون
هویون عقب رفت و تکیه ای به صندلیش کرد با نگاهی به عمارت که ازش خارج شدن کرد حتا از جیمین خداحافظی هم نکرد و این رو دلش سنگینی میکرد با آه سنگینی جواب داد : هی میشه گفت آره
یه سول با لحن آرومش بیان کرد : جیمین شی نبود حتا ازش خداحافظی هم نکردیم
- ۱.۲k
- ۳۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط