Slave Season Part
Slave ♡ Season ♡ Part ۱۰۷
یه سول در آرامش روی تخت نشسته بود تنها صدای آب از حمام سکوت اتاق را میشکست چند دقیقه ای گذشت تا اینکه جونگ کوک از حمام بیرون آمد شلوار راحتی با تیشرت گشاد به تن کرده بود و موهای شلخته و نم دارش روی پیشانیش رها بودن با خسته گی از کارهای شرکت به سمته تخت آمد و دراز کشید
یه سول زیر چشمی نگاهش کرد اما ثانیه ای نگذشت که دردی توی شکم اش پیچید: اخخخ.. کشید و دستشو روی شکم اش گذاشت
جونگ کوک نگران سر بلند کرد و گفت : حالت خوبه
یه سول خنده ای کرد که باعث تعجب مرد کنارش شد جونگ کوک پلک زد و با خودش فکر کرد اثرات حامله گی دیوانه اش کرده تا اینکه او گفت : جونگ کوک دستشو بزار روی شکم بچه داره لگد میزنه
جونگ کوک ناخودآگاه خندید و با تردید دستشو گذاشت روی شکمش
لحظه ای حس کرد زیره دستش چیزی تموم خورد که باعث خنده و هیجانش شد بیشتر نزدیک شد و با حیرت گفت : هی به خدا داره تکون میخوره.. باورم نمیشه
یه سول لبخندی زد : بابایی شو حس بخاطر همین
جونگ کوک با شنیدن کلمه بابا لبخند زد و دستشو از روی شکم اش برنداشت و آروم مشغول حرف زدن با بچه اش شد
یه سول خوشحال بود با وجود جونگ کوک که اهمیت میداد به بچه اش و خانواده با نفوذ شون هیچوقت بچه اش سختی نمی کشه مثله خودش
اما ناراحت هم میشد که کاش
یه ذره
فقط یه ذره
از این علاقه
از این عشق
از این محبت
از این توجه
از این اهمیت
فقط یه ذره
ماله اون می بود
سه سول نفس عمیقی کشید و به تاجه تخت تکیه داد،
جونگ کوک دقایقی بعد سر گذاشت روی بالشت درحالیکه چشم هایش بسته بودن لب زد : من یکم میخوابم باز واسه ناهار بیدارم کن
یه سول زیر لب باشه ای گفت و چندین دقیقه بعد اتاق در سکوت فروع رفت نه تنها اتاق آنها بلکه اتاق هویون جیمین در همه عمارت سکوت بود
یه سول در آرامش روی تخت نشسته بود تنها صدای آب از حمام سکوت اتاق را میشکست چند دقیقه ای گذشت تا اینکه جونگ کوک از حمام بیرون آمد شلوار راحتی با تیشرت گشاد به تن کرده بود و موهای شلخته و نم دارش روی پیشانیش رها بودن با خسته گی از کارهای شرکت به سمته تخت آمد و دراز کشید
یه سول زیر چشمی نگاهش کرد اما ثانیه ای نگذشت که دردی توی شکم اش پیچید: اخخخ.. کشید و دستشو روی شکم اش گذاشت
جونگ کوک نگران سر بلند کرد و گفت : حالت خوبه
یه سول خنده ای کرد که باعث تعجب مرد کنارش شد جونگ کوک پلک زد و با خودش فکر کرد اثرات حامله گی دیوانه اش کرده تا اینکه او گفت : جونگ کوک دستشو بزار روی شکم بچه داره لگد میزنه
جونگ کوک ناخودآگاه خندید و با تردید دستشو گذاشت روی شکمش
لحظه ای حس کرد زیره دستش چیزی تموم خورد که باعث خنده و هیجانش شد بیشتر نزدیک شد و با حیرت گفت : هی به خدا داره تکون میخوره.. باورم نمیشه
یه سول لبخندی زد : بابایی شو حس بخاطر همین
جونگ کوک با شنیدن کلمه بابا لبخند زد و دستشو از روی شکم اش برنداشت و آروم مشغول حرف زدن با بچه اش شد
یه سول خوشحال بود با وجود جونگ کوک که اهمیت میداد به بچه اش و خانواده با نفوذ شون هیچوقت بچه اش سختی نمی کشه مثله خودش
اما ناراحت هم میشد که کاش
یه ذره
فقط یه ذره
از این علاقه
از این عشق
از این محبت
از این توجه
از این اهمیت
فقط یه ذره
ماله اون می بود
سه سول نفس عمیقی کشید و به تاجه تخت تکیه داد،
جونگ کوک دقایقی بعد سر گذاشت روی بالشت درحالیکه چشم هایش بسته بودن لب زد : من یکم میخوابم باز واسه ناهار بیدارم کن
یه سول زیر لب باشه ای گفت و چندین دقیقه بعد اتاق در سکوت فروع رفت نه تنها اتاق آنها بلکه اتاق هویون جیمین در همه عمارت سکوت بود
- ۱.۳k
- ۳۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط