{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟵

[ویو ا.ت]

فردا صبح با سری سنگین و دل اشفته از خونه خارج شدم...
تموم شب رو به کت سوخته و به اون مرده فکر کرده بودم که چطوری بهش بگم با حواس پرتی کتش رو سوزوندم...

________

بعد از تموم شدن کلاس استاد با چهره جدی به من اشاره کرد..

استاد : ا.ت..میتونم یک دقیقه باهات صحبت کنم؟

ا.ت: بله استاد.

با ترس به سمتش رفتم...

به برگه جلوش نگاهی انداخت و گفت..
استاد: نمره هات... دارن افت میکنن

سرم رو پایین انداختم...
ا.ت: میدونم سعی میکنم جبران کنم

استاد: سعی؟

با صدایی که حالا پر از عصبانیت بود ادامه داد...
استاد: پزشکی جای سعی و خطا نیست ا.ت...اگه نمراتت همین طور ادامه پیدا کنه... مجبور میشم به والدينت خبر بدم.

با شنیدن کلمه "والدین" تموم بدنم از ترس لرزید..میدونستم که اگه پدر و مادرم از نمراتم با خبر بشن..می‌فهمن که اصلا عضو کتابخونه نیستم و بعدش اتفاقای خوبی برام نمیفته..
مگه مدرسه ای بودم که والدینم رو خبر کنه...اما هر کاری ازین استادم بعید نبود..

ا.ت: استاد لطفا... این کار رو نکنید قول میدم... جبران کنم... تموم تلاشم رو میکنم...

جدی و محکم گفت...
استاد: یک هفته بهت فرصت میدم اگه نمراتت بهتر نشه... من به خانوادت خبر میدم

از کلاس خارج شدم..حالا دیگه نگران کت سوخته نبودم... نگرانی اصلیم آینده ام بود...
آینده ای که حالا روی یه نخ نازک آویزون بود.

________

با استرس دستگیره درو چرخوندم و وارد سالن شدم چشمام به سرعت تموم سالن رو جستجو کرد...
نفس آسوده ای کشیدم. اون اینجا نبود...

انگار یه وزنه سنگین از روی سینه ام برداشتن... ازینکه نیومده خیلی خوشحال شدم...

________

روز اول گذشت، روز دوم، روز سوم و چهارم هم گذشت... اما اون نیومد.
هر روز با خودم تکرار میکردم که بهتره دیگه نیاد و هیچوقت نبينمش...

امروز بالاخره تونستم تموم تمرکزم رو روی رقص بزارم..احساس آزادی داشتم..
تموم حرکاتم رو با دقت و احساس انجام دادم...

انگار تموم فشارهایی که تو این مدت تحمل کرده بودم حالا تو رقصم آزاد میشد.

خانم پارک با لبخند رضایت بخشی به من نگاه میکرد.

خانم پارک: عالی بود ا.ت این بهترین تمرینی بود که ازت دیدم

با شنیدن این حرف لبخندی بزرگ روی لبام نشست. احساس غرور میکردم اما درست تو همین لحظه صدای لارا از پشت سرم به گوش رسید

با تمسخر گفت...
لارا: واو چه پیشرفتی انگار بالاخره تونستی بعد از این‌همه ماه تمرین، یه تعریف کوچیک از مربی بشنوی..

به سمتش برگشتم چشماش پر از حسادت بود.
با آرامش گفتم...
ا.ت: هر کسی به روش خودش پیشرفت میکنه... مهم اینه که تو راه خودت باشی و سرت تو کار بقیه نباشه..

چشماش از عصبانیت گرد شد... داشت به طرفم میومد که یکی از دوستاش جلوشو گرفت و برای اینکه فضا رو آروم کنه گفت...
_بسه لارا چرا هر دفعه باید با ا.ت بحث کنی؟

لارا با عصبانیت به دوستش نگاه کرد و گفت...
لارا: تو دخالت نکن.

بعد دوباره به من نگاه کرد و با لحنی سرد گفت‌..
لارا: زیاد خوشحال نباش این فقط یه تمرین بود.

با آرامش کامل بهش نگاه کردم و گفتم...
ا.ت: حسادت، رقص رو زیبا نمیکنه لارا...

این حرف مثل یه سیلی روی صورتش بود.
دهنش باز موند و هیچ حرفی نزد.


بعد از تمرین تو رختکن مشغول جمع کردن وسایلم بودم که یهو دست سردی بازوم رو محکم گرفت...
با درد به سمتش برگشتم...
لارا بود...چشماش از خشم میسوخت.

لارا: زبون درآوردی!!

با آرامش بازوم رو از دستش بیرون کشیدم...
ا.ت: دست از سرم بردار...من با تو کاری ندارم

لارا: ولی من با تو کار دارم...چطور جرعت میکنی که با من روبرو بشی...

ا.ت: لارا ببین..

حرفم رو قطع کرد و گفت...
لارا: کارت به جایی رسیده که جلوی بقیه تحقیرم میکنی اره؟ دلت میخواد با من بجنگی؟

با تعجب به حرفاش گوش میکردم...

لارا: باشه پس منم بلدم بجنگم...

با صدایی پر از خشم تو گوشم زمزمه کرد...

لارا: اما یادت باشه، برنده آخر این بازی منم هوانگ ا.ت..
دیدگاه ها (۴۷)

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ‌شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟬[ویو ا.ت]به چشم‌هاش خیره شد...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ‌شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟭[ویو ا.ت]با خوشحالی از خونه...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟴[ویو ا.ت]بعد از اینکه اون رف...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟳[ویو تهیونگ]صبح روز بعد با چ...

...

...

part 1 طراحی برای انتقام

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط