𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِشکسته}
𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِشکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟬
[ویو ا.ت]
به چشمهاش خیره شدم. اون همه خشم و نفرتی که توی نگاهش بود، میخواست منو بلرزونه.
ولی من تکون نخوردم.
با آرامش، مثل کسی که اصلا تهدید رو جدی نمیگیره، گفتم...
ا.ت: لارا… این چیزا برام مهم نیست. هر چی میخوای بگو، هر کاری میخوای بکن. من برای جنگیدن با تو اینجا نیستم.
اخماش بیشتر تو هم رفت، انگار انتظار داشت من بترسم یا التماس کنم. ولی وقتی دید واکنشی نشون نمیدم، دندوناشو روی هم فشار داد و با صدای کشیده و پر از عصبانیت گفت...
لارا: خیلی زود پشیمون میشی... یادت باشه.
بعد بدون اینکه منتظر جوابم بمونه، با قدمهای تند از رختکن بیرون رفت و در پشت سرش محکم بسته شد.
برای چند ثانیه به در بسته خیره موندم.
یه لبخند محو روی لبم نشست.
با آرامش وسایلم رو جمع کردم. دیگه تهدیدش برام چیزی بیشتر از صدای زوزهی یه باد نبود.
تموم مسیر خونه رو لبخند میزدم ، حتی وقتی وارد خونه شدم...
مادرم با نگرانی به صورتم نگاه کرد نتونستم لبخندم رو پنهون کنم.
میسوک: ا.ت چرا انقدر خوشحالی؟ چیزی شده؟
سرم رو به آرومی تکون دادم...
ا.ت: نه مامان هیچ اتفاقی نیفتاده
مادرم با تردید نگام کرد...
_________
بعد از شام به اتاقم رفتم..
کیفم رو باز کردم و کتابام رو بیرون آوردم..
برای اولین بار هیچ استرسی نداشتم. انگار تموم انرژیهای منفی از من دور شده بود...
با یه حس خوب شروع به خوندن کردم.
صبح روز بعد با آرامش کامل سر میز صبحونه نشستم..
سوهون که همیشه زودتر از من آماده میشد با تعجب به من نگاه کرد.
سوهون: چی شده؟ چرا اینقدر آرومی؟ دیرت شده ها.
ا.ت: نه دیرم نشده همه چی تحت کنترله
پدرم نگاهی بهم کرد و گفت...
جیونوو: امیدوارم امتحانت رو خوب بدی.. ما خیلی ازت انتظار داریم
ا.ت: نگران نباشید پدر تموم تلاشم رو میکنم
_________
با یه نفس عمیق وارد سالن امتحان شدم...
نشستم و دستام رو به هم فشردم و چشمام رو باز و بسته کردم
سوالات رو یکی یکی خوندم و با آرامش جواب دادم..
امتحان تموم شد.. با لبخند برگم رو تحویل دادم و از سالن خارج شدم...
احساس سبکی میکردم انگار یه وزنه سنگین از روی شونه هام برداشته شده بود.
دو روز بعد نتایج امتحان اعلام شد با دلهره به نمره ام نگاه کردم... باورم نمیشد...
با شوق به سمت خونه دویدم درو باز کردم و فریاد زدم..
ا.ت: مامان، بابا نمره ام رو گرفتم
پدرم با تعجب از روی صندلی بلند شد..
جیون وو: چی شده؟ خوب دادی؟
ا.ت: خوب؟
با هیجان ادامه دادم..
ا.ت: من عالی دادم، نمره کامل گرفتم
مادرم با خوشحالی به سمتم اومد و بغلم کرد..
میسوک: وای باورم نمیشه آفرین دخترم
پدرم هم لبخند زد.. لبخندی که مدتها بود روی لباش ندیده بودم..
جیونوو: بهت افتخار میکنیم دخترم
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟬
[ویو ا.ت]
به چشمهاش خیره شدم. اون همه خشم و نفرتی که توی نگاهش بود، میخواست منو بلرزونه.
ولی من تکون نخوردم.
با آرامش، مثل کسی که اصلا تهدید رو جدی نمیگیره، گفتم...
ا.ت: لارا… این چیزا برام مهم نیست. هر چی میخوای بگو، هر کاری میخوای بکن. من برای جنگیدن با تو اینجا نیستم.
اخماش بیشتر تو هم رفت، انگار انتظار داشت من بترسم یا التماس کنم. ولی وقتی دید واکنشی نشون نمیدم، دندوناشو روی هم فشار داد و با صدای کشیده و پر از عصبانیت گفت...
لارا: خیلی زود پشیمون میشی... یادت باشه.
بعد بدون اینکه منتظر جوابم بمونه، با قدمهای تند از رختکن بیرون رفت و در پشت سرش محکم بسته شد.
برای چند ثانیه به در بسته خیره موندم.
یه لبخند محو روی لبم نشست.
با آرامش وسایلم رو جمع کردم. دیگه تهدیدش برام چیزی بیشتر از صدای زوزهی یه باد نبود.
تموم مسیر خونه رو لبخند میزدم ، حتی وقتی وارد خونه شدم...
مادرم با نگرانی به صورتم نگاه کرد نتونستم لبخندم رو پنهون کنم.
میسوک: ا.ت چرا انقدر خوشحالی؟ چیزی شده؟
سرم رو به آرومی تکون دادم...
ا.ت: نه مامان هیچ اتفاقی نیفتاده
مادرم با تردید نگام کرد...
_________
بعد از شام به اتاقم رفتم..
کیفم رو باز کردم و کتابام رو بیرون آوردم..
برای اولین بار هیچ استرسی نداشتم. انگار تموم انرژیهای منفی از من دور شده بود...
با یه حس خوب شروع به خوندن کردم.
صبح روز بعد با آرامش کامل سر میز صبحونه نشستم..
سوهون که همیشه زودتر از من آماده میشد با تعجب به من نگاه کرد.
سوهون: چی شده؟ چرا اینقدر آرومی؟ دیرت شده ها.
ا.ت: نه دیرم نشده همه چی تحت کنترله
پدرم نگاهی بهم کرد و گفت...
جیونوو: امیدوارم امتحانت رو خوب بدی.. ما خیلی ازت انتظار داریم
ا.ت: نگران نباشید پدر تموم تلاشم رو میکنم
_________
با یه نفس عمیق وارد سالن امتحان شدم...
نشستم و دستام رو به هم فشردم و چشمام رو باز و بسته کردم
سوالات رو یکی یکی خوندم و با آرامش جواب دادم..
امتحان تموم شد.. با لبخند برگم رو تحویل دادم و از سالن خارج شدم...
احساس سبکی میکردم انگار یه وزنه سنگین از روی شونه هام برداشته شده بود.
دو روز بعد نتایج امتحان اعلام شد با دلهره به نمره ام نگاه کردم... باورم نمیشد...
با شوق به سمت خونه دویدم درو باز کردم و فریاد زدم..
ا.ت: مامان، بابا نمره ام رو گرفتم
پدرم با تعجب از روی صندلی بلند شد..
جیون وو: چی شده؟ خوب دادی؟
ا.ت: خوب؟
با هیجان ادامه دادم..
ا.ت: من عالی دادم، نمره کامل گرفتم
مادرم با خوشحالی به سمتم اومد و بغلم کرد..
میسوک: وای باورم نمیشه آفرین دخترم
پدرم هم لبخند زد.. لبخندی که مدتها بود روی لباش ندیده بودم..
جیونوو: بهت افتخار میکنیم دخترم
- ۱۷.۹k
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط