{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🥀 قسمت ششم | روزهای سخت فاطمه...

🥀 قسمت ششم | روزهای سخت فاطمه...
سال‌های آخر زندگی، فاطمه مریض شد...
این بار آن زنِ همیشه محکم، خودش به مراقبت نیاز داشت 😔
بچه‌ها مثل پروانه دورش می‌چرخیدند 🥺
دکتر، دارو، مراقبت... هر کاری از دستشان برمی‌آمد برایش انجام می‌دادند ❤️
عروس‌ها و دامادهاش با محبت کنارش بودند
نوه‌ها هم عاشقانه دوستش داشتند...
فاطمه برای آنها فقط مادربزرگ نبود
آغوش امنشان بود
عزیز دلشان بود
تکیه‌گاهشان بود 🫂❤️
تا اینکه حال فاطمه سخت‌تر شد و کار به بیمارستان شفا رسید...
اما حتی آنجا هم، با اینکه خودش حال خوبی نداشت، فکرش پیش بچه‌هاش بود...
یک روز پسرش را صدا زد و گفت:
«پسرم... هوای خواهر برادرات رو داشته باش
نذار از هم ناراحت بشن
نذار دلشون از هم بگیره... شماها باید همیشه پشت هم باشید» 🥺❤️
این حرف‌ها شاید ساده به نظر می‌رسید... اما برای فاطمه، آرامش بچه‌هاش از هر چیزی مهم‌تر بود...
او تمام عمرش برای خانواده‌اش زحمت کشیده بود
و حالا هم بزرگ‌ترین نگرانی‌اش، دلِ بچه‌هاش بود... ❤️‍🩹
اما در همان روزهای سخت، اتفاقی افتاد که هیچ‌کس انتظارش را نداشت...
فاطمه یک خواسته‌ی دیگر داشت...
گفت:
«زنگ بزنید به زنِ پدرتون... گوشی رو بدید به من...» 😳💔
همه ماندند که فاطمه در این شرایط، با او چه حرفی دارد...
اما حرفی که فاطمه می‌خواست بزند، یکی از عجیب‌ترین و بزرگ‌ترین درس‌های زندگی او بود... 🥺
🥀 ادامه دارد... قسمت هفتم


https://eitaa.com/AySANRHy

نظرتون رو میخونم 👇

@aysan_doukht
دیدگاه ها (۰)

🌿 قسمت پنجم وقتی فاطمه ماند و بچه‌هایش...فاطمه هنوز جو...

🌿 قسمت چهارم       روزهایی که هیچ‌کس از آن‌ها               ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط