{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خاطرات یک آرمی فصل پارت

خاطرات یک آرمی فصل ۴ پارت ۳۷




(بچه‌ها تمامه کامنت هایی که مربوط به پارت قبل برام فرستاده بودین رو خوندم😂😂😂.. ببخشید که نمیتونم بهتون ج بدم! واقعا متاسفم... و خب درمورده این پارت‌ها.. سعی کردم یکم متفاوتشون کنم! یه چالش مقابلم قرار دادم! خواستم یکم با کلمه ها بیشتر کار کنمو به نحوی احساسیش کنم! که انگار موفق هم بودم😂💔.. نترسید من تا به گریه نندازمتون ولتون نمیکنم🤣🤣.. ولی این چند پارت و پارت‌های بعدش خیلی مهمن! خیلی نکته های با ارزشی توشون مخفی شده! ببینم کودومتون میتونه درشون بیاره؟!😉❤)



سعی کردم خودمو بی‌تفاوت نشون بدم! رومو ازش برگردوندم.. دوباره به ماه زل زدم! که دوباره صداش سکوت شب رو بهم زد!
ته: وا..وانیا؟!
باز بهش نگاهی نکردم..
میترسیدم! از اون چشمای بی تاب و خیس میترسیدم!
ته: انقدر بی ارزشم که حتی دلت نمیخواد بهم نگاه کنی؟!
با این حرفش دلم لرزید! اما جوابی براش نداشتم! چی بگم؟ چی میتونستم بگم؟ مغذم خالیه خالی بود!
به خودش زحمت کشش نمیداد.. هه! حتی مغذمم خسته شده بود!
بعد از مدتی انتظار پی یک جواب کوتاه، دوباره روشو ازم برگردوند..
باز سکوت و باز سنگینه این شب!
و باز خودش رو شکننده سکوت کرد..
ته: میدونم.. خیلی صورت مسخره‌ای جلو چشماته! انقدر زشته که ارزش تف انداختن هم نداره! درک میکنم چرا نمیخوای نگاهش کنی!
عصبانی شدم! از اینکه انقدر خودشو بی‌ارزش میدونست عصبی شده بودم!
ای..این تهیونگ بود؟! نه‌نه! اون اعتماد به نفس؟! اون سادگی؟! اونا کجا رفته بودن؟!
زیرچشمی به صورتش خیره شدم..
نمیخواستم متوجه نگاهم بشه!
اما جا خوردم.. از اون همه زیبایی و معصومیت کپ کردم!!!
مهتاب گونه‌هاشو نوازش میکرد..
موهای بلندش به دست باد تکون میخورد..
تهیونگ کودوم شاهد رو بیارم جلوت که بگم به زیباییه تو پسری نبوده و نیست؟!
تو زشت نیستی! قلب های بقیه انقدر زشت و کهیره که قادر به دیدن این همه زیبایی‌ نیست!!!
یاده چند وقت پیش افتادم.. همون زمان که ته میگفت از صورتش راضی نیست! دلش نمیخواد دیگه سلفی بگیره! از چهره‌اش زده شده! همه ی اینارو مقابل دوربین و همه ی جهان میگفت!!!
چطور به این نتیجه رسیده بود؟!
کی بهش گفته بود؟؟؟
جی باعث شده بود اینطوری فکر کنه؟؟؟؟
بغض گلومو گرفت..
مقابل چشمام از خودش ایراد میگرفت..
مقابل چشمام بی صدا گریه میکرد..
و من مثه احمقا بهش زل زدمو نمیتونم حتی مثه کر و لال‌ها حرفی بزنم!
انگار که گلومو گرفتن که هیچ صدایی ازم درنیاد!
انگار یکی داره خفه‌ام میکنه!
آره.. بغض داره خفه‌ام میکنه! داره همین کارو میکنه.‌‌..
ته: مسخره‌ست نه؟؟
دلم میخواست بگم چی! اما...
ته: عاشقی رو میگم!
...
.
.
.
.
دیدگاه ها (۲۷)

هفت معشوقه فصل ۱ پارت ۳دیگه از اون توره مسخره خسته شده بودم!...

خاطرات یک آرمی فصل ۴ پارت ۳۸ته: مسخره‌ست نه؟؟دلم میخواست بگم...

هفت معشوقه فصل ۱ پارت ۲بی اشتیاق توی آینه به لباس عروس تنم ز...

خاطرات یک آرمی فصل ۴ پارت ۳۶ته: به مادرم قسم از کارای این دا...

(نقاب دار) پارت ۳کاتسومی : اون چیه تو دستش وایسا این همون عک...

پارت بیست و نهمدر آغوش زندان نور ماه از پنجره‌ی راهرو، روی ص...

#عشق_مافیای_من پارت۲٠ویو چوکی: ایی بدنم خیلی درد میکنه ص صدا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط