خاطرات یک آرمی فصل پارت
خاطرات یک آرمی فصل ۴ پارت ۳۶
ته: به مادرم قسم از کارای این داره گریهام میگیره!!! غلط کردم عاشق شدم!!!
+عا..عاشق شدی؟!
ته با چشای پر از نیاز بهم خیره شد.
سکوت کرکنندهای بینمون پیچید اما بیشتر از این صبر نکردم که حرف ادامه داری شکل بگیره.
فقط فضا رو ترک کردم!
وارده اتاقم شدم و در رو محکم بستم.
نمیدونم چم شده بود.. اما ته دلم عصبانی بودم! نمیدونستم از کی؟! نمیدونستم برای چی؟! فقط دلم میخواد هر چی دم دستم بیاد رو بشکونم! میخواستم جیغ بزنم، عربده بکشم، شیون کنم، اما انگار لال شده بودم!
دوباره تنگی نفس!
دوباره حملات تنفسیم!
و دوباره درده گلو..
با عجله دنباله اسپری آسمم گشتم، میدونستم اگه اون نباشه زندگی کردن برام سخت میشه! اما.. مگه الانم سخت نیست؟!
توی کشو پیداش کردم و گذاشتم رو دهنم..
با فشار دادنش حجم سنگینی از هوا توی ریههام پیچید.. یک نفس عمیق، دو نفس عمیق و راحتی ....
به همین سادگی! به همین سادگی زجر میکشی و به همین سادگی ولت میکنه! اما این زجره من پس چرا ولکنم نیست؟؟؟
سرم شدید درد میکرد! صدای جیغ و داد اعضا از پشت دیوار میومد،
اما تو اون لحظه برام مهم نبود.
دیگه هیچی انگار ارزش مهم بودن رو نداشت!
یا شایدم من اونارو مهم نمیدیدم..
خودمو انداختم رو تخت و به ثانیه نکشید که به خواب عمیقی فرو رفتم! از اون خوابا که ممکنه دیگه به این دنیا برت نگردونه! از اون خوابا که انگار میخواد روحتو ببره و از جسمت دورت کنه! آره.. از اون خوابا دیدم!
چشامو با درد باز کردم، تشنگی بدی به گلوم چنگ میزد. به ساعت اتاقم خیره شدم، ۲ شب رو نشون میداد! واو.. چقدر خوابیدم!
از اتاقم اومدم بیرون و به سمت آشپزخونه رفتم..
خونه تاریک بود و ساکت!
همونطور که حدسشو میزدم، اعضا خواب بودن!
شیرآب رو باز کردم و لیوان گذاشتم زیرش.
بعد از پر شدن لیوان تا ته سر کشیدمش و گذاشتمش تو ظرفشویی.
خواستم به اتاقم برگردم که شخصی نظرمو به خودش جلب کرد.. یه پسره مظلوم و بینوا، تهیونگ!
روی صندلی داخل حیاط پشتی نشسته بود و به ماه خیره شده بود.
پشتش به من بود و متوجه ام نشده بود.
به شب فکر کردم.. اون واقعا عاشقم بود؟!
افکارمو پس زدم و بهش نزدیک شدم..
کنارش نشستم و مثله خودش به ماه خیره شدم..
بهم نگاه نکرد و از جاش جم نخورد!
چند دیقه ای به سکوت سپری شد که صدای گرم و دوستداشتنیش گوشمو نوازش کرد.. اسممو به زبون آورد.. با همون صدای بهشتی.. اما این صدا فرق داشت.. این صدا بغض داشت!
با حیرت به چشماش خیره شدم.. به چشمای پر از صداقتی که الان یک کاسه ی خون شده بود! تهیونگم، گریه کرده بود؟!
سعی کردم خودمو بیتفاوت نشون بدم! رومو ازش برگردوندم.. دوباره به ماه زل زدم! که دوباره صداش سکوت شب رو بهم زد!
ته: وا..وانیا؟!
...
.
.
.
.
ته: به مادرم قسم از کارای این داره گریهام میگیره!!! غلط کردم عاشق شدم!!!
+عا..عاشق شدی؟!
ته با چشای پر از نیاز بهم خیره شد.
سکوت کرکنندهای بینمون پیچید اما بیشتر از این صبر نکردم که حرف ادامه داری شکل بگیره.
فقط فضا رو ترک کردم!
وارده اتاقم شدم و در رو محکم بستم.
نمیدونم چم شده بود.. اما ته دلم عصبانی بودم! نمیدونستم از کی؟! نمیدونستم برای چی؟! فقط دلم میخواد هر چی دم دستم بیاد رو بشکونم! میخواستم جیغ بزنم، عربده بکشم، شیون کنم، اما انگار لال شده بودم!
دوباره تنگی نفس!
دوباره حملات تنفسیم!
و دوباره درده گلو..
با عجله دنباله اسپری آسمم گشتم، میدونستم اگه اون نباشه زندگی کردن برام سخت میشه! اما.. مگه الانم سخت نیست؟!
توی کشو پیداش کردم و گذاشتم رو دهنم..
با فشار دادنش حجم سنگینی از هوا توی ریههام پیچید.. یک نفس عمیق، دو نفس عمیق و راحتی ....
به همین سادگی! به همین سادگی زجر میکشی و به همین سادگی ولت میکنه! اما این زجره من پس چرا ولکنم نیست؟؟؟
سرم شدید درد میکرد! صدای جیغ و داد اعضا از پشت دیوار میومد،
اما تو اون لحظه برام مهم نبود.
دیگه هیچی انگار ارزش مهم بودن رو نداشت!
یا شایدم من اونارو مهم نمیدیدم..
خودمو انداختم رو تخت و به ثانیه نکشید که به خواب عمیقی فرو رفتم! از اون خوابا که ممکنه دیگه به این دنیا برت نگردونه! از اون خوابا که انگار میخواد روحتو ببره و از جسمت دورت کنه! آره.. از اون خوابا دیدم!
چشامو با درد باز کردم، تشنگی بدی به گلوم چنگ میزد. به ساعت اتاقم خیره شدم، ۲ شب رو نشون میداد! واو.. چقدر خوابیدم!
از اتاقم اومدم بیرون و به سمت آشپزخونه رفتم..
خونه تاریک بود و ساکت!
همونطور که حدسشو میزدم، اعضا خواب بودن!
شیرآب رو باز کردم و لیوان گذاشتم زیرش.
بعد از پر شدن لیوان تا ته سر کشیدمش و گذاشتمش تو ظرفشویی.
خواستم به اتاقم برگردم که شخصی نظرمو به خودش جلب کرد.. یه پسره مظلوم و بینوا، تهیونگ!
روی صندلی داخل حیاط پشتی نشسته بود و به ماه خیره شده بود.
پشتش به من بود و متوجه ام نشده بود.
به شب فکر کردم.. اون واقعا عاشقم بود؟!
افکارمو پس زدم و بهش نزدیک شدم..
کنارش نشستم و مثله خودش به ماه خیره شدم..
بهم نگاه نکرد و از جاش جم نخورد!
چند دیقه ای به سکوت سپری شد که صدای گرم و دوستداشتنیش گوشمو نوازش کرد.. اسممو به زبون آورد.. با همون صدای بهشتی.. اما این صدا فرق داشت.. این صدا بغض داشت!
با حیرت به چشماش خیره شدم.. به چشمای پر از صداقتی که الان یک کاسه ی خون شده بود! تهیونگم، گریه کرده بود؟!
سعی کردم خودمو بیتفاوت نشون بدم! رومو ازش برگردوندم.. دوباره به ماه زل زدم! که دوباره صداش سکوت شب رو بهم زد!
ته: وا..وانیا؟!
...
.
.
.
.
- ۱۱.۶k
- ۰۳ تیر ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط