دخترک غمگین زل زد به شیشه در دستش در فکر فرو رفت یک شب پ
دخترک غمگین زل زد به شیشه در دستش در فکر فرو رفت یک شب پر از صدا پر از تمنا پر از اشک و التماس محکم پلک زد و بغل تی راه جلو اش را بست یاد همان شب سخت افتاد نگاه جونگکوک نگران شد و آرام پرسید : آوا خانم خوبی ؟ .. دخترک تلخ خندید نه خنده ای روانی مانند بلکه پر از حرص ... جونگکوک دکمه کتش را باز کرد سپس سریع بلند شد و در کنار ات نشست سعی کرد با لحن آرام ولی محکم بگه : آوا .. از چی میترسی تو ... تا جایی که یادم میاد تو بودی که زخمیشم کردی
نگاه دخترک از بغض تبدیل به عصبانیت شد ، محکم زد زل به میز شیشه ای : آره .. من زخمیش کردم چون ازش بدم میاد
جونگکوک جدی و محکم گفت: آره لیاقت تو بهتره از اینهاست به اونایی که بهت بیعدالتی کردن عدالت رو نشون بده تو میتونی
دخترم لبخند تلخی زد و مشت اش را محکم گره زد .. جونگکوک بازم ادامه داد : اون شب چی شد .. بهم بگو
دخترک به حدی شوکه و تحت کنترل آن صدا مردانه ای بود که هر سخنی را با سوال های دکتر بیان میکرد این که دیگر چیزی نبود با صدا خش دار ادامه داد : اون شب .. یه پارتی بود .. خیلی ساده و شیک .. دوستم دعوتم کرد یه ذپس ای که دستش به جون وو لعنتی تو یه کاسه بود - سخت نفس کشید ولی دست جونگکوک ای که روی دست خودنمایی دخترک گذاشته شد بلاتکلیف با صدا غص و لرزیده ادامه داد - به خوردم دارو خواب نه بلکه گیج آور داد هیچی متوجه میشدم .. اون تخت اون تیک تاک ساعت اون تاریکی .. صدا التماس خودم
بغضش رها شد و دست اش را روی نیمی از چشم هایش گذاشت و محکم زجه زد ... جونگکوک خیلی مظلوم نگاهش کرد بلافاصله شانه اش را گرفت و سمت خودش کشاند .. دخترک بی اختیار سرش روی سینه او تیکه شد حالا راحیه بسیار وانیلی به او اجازه بو داده .. دستش روی دهانش گذاشته شد هیچجوره، آن بغض رهایش نمیرد .. مشت اش از هودی سفید رنگ جونگکوک پر شد و محکم به لباس چنگ زد .. جونگکوک باز هم با صدا ای که میخواست او را آرام و متعلق ای کند گفت : اونم قراره به جزای خودش برسه آوا تو باید اون کارو انجام بدی
دخترم تند سر بلند کرد و سریع با چشم های سبز و اشکی گفت : نه نه .. نمیتونم .. اگه پدرم خبر دار بشه منو میکشه
جونگکوک با اطمینان محکم گفت: من بهت کمک میکنم برات وکیل میگیرم قول میدم که حقت رو پس میگیریم
دخترک مشتی پر از پیراهن جونگکوک را رها کرد سپس غمگین به زین خیره شد و با لحن و صدا لرزاند گفت : نمیتونم تو متوجه نمیشی که پدرم نمیخواد این موضوع تو رسانه ها بخش بشه
جونگکوک با دستش موهای ات را پشت گوش فرستاد سپس آرام با دو انگشت چانه دخترک را گرفت و سرش را بالا آورد محکم گفت: باشه .. هرچی تو بخواهی به حرف بزرگا حق به حق دار میرسه و بقیش رو بلد نیستم
دخترک بی وقفه خندید و زل زد به دکتر جوان خودش آن دو تیله های مشکی جونگکوک به شدت میلرزیدن و روی کله صورت دخترک را میدید و نگاه سبز رنگ دخترک همش دزدیده میشد واقعا خودش هم متوجه نمیشد که هیچ وقت نمیتونه در آن چشم های حریصانه نگاه کند چه برسه به افکار پر از عشق ای که شاید یه روز بخواد آن لب های نازک و خبیث را ببوسد
......
آوا برو روی زمین گام برداشت و چشم به گوشی دوخته بود ، پیامی از جانب سو آه آمد سپس تند شروع به خواندن کرد " سلام ات خانم خوبی .. اگه میشه و کار نداری بیا خونه با هم بریم پاساژ نزدیک خونه برای لباس عروس " در آخر یک شکلک چشم قلبی کنارش بود .. لبخند ملیح اش روی لب آمد سپس از بیمارستان خارج شد .. چشم به آسمان دوخت .. هوایی نه زیاد سرد با بوی شیرینی پزی که از کنار جاده ای میامد باعث لبخند بیشتر شد .. سوار ماشین خودش شد سپس به سمت خانه کوچک و دنج نما سو آه شد .. با به یاد آوردن دیانا کوچولو لبخندی زد سپس آرام خطاب به راننده گفت : میشه کنار شیرینی فروش پارک کنید
نگاه دخترک از بغض تبدیل به عصبانیت شد ، محکم زد زل به میز شیشه ای : آره .. من زخمیش کردم چون ازش بدم میاد
جونگکوک جدی و محکم گفت: آره لیاقت تو بهتره از اینهاست به اونایی که بهت بیعدالتی کردن عدالت رو نشون بده تو میتونی
دخترم لبخند تلخی زد و مشت اش را محکم گره زد .. جونگکوک بازم ادامه داد : اون شب چی شد .. بهم بگو
دخترک به حدی شوکه و تحت کنترل آن صدا مردانه ای بود که هر سخنی را با سوال های دکتر بیان میکرد این که دیگر چیزی نبود با صدا خش دار ادامه داد : اون شب .. یه پارتی بود .. خیلی ساده و شیک .. دوستم دعوتم کرد یه ذپس ای که دستش به جون وو لعنتی تو یه کاسه بود - سخت نفس کشید ولی دست جونگکوک ای که روی دست خودنمایی دخترک گذاشته شد بلاتکلیف با صدا غص و لرزیده ادامه داد - به خوردم دارو خواب نه بلکه گیج آور داد هیچی متوجه میشدم .. اون تخت اون تیک تاک ساعت اون تاریکی .. صدا التماس خودم
بغضش رها شد و دست اش را روی نیمی از چشم هایش گذاشت و محکم زجه زد ... جونگکوک خیلی مظلوم نگاهش کرد بلافاصله شانه اش را گرفت و سمت خودش کشاند .. دخترک بی اختیار سرش روی سینه او تیکه شد حالا راحیه بسیار وانیلی به او اجازه بو داده .. دستش روی دهانش گذاشته شد هیچجوره، آن بغض رهایش نمیرد .. مشت اش از هودی سفید رنگ جونگکوک پر شد و محکم به لباس چنگ زد .. جونگکوک باز هم با صدا ای که میخواست او را آرام و متعلق ای کند گفت : اونم قراره به جزای خودش برسه آوا تو باید اون کارو انجام بدی
دخترم تند سر بلند کرد و سریع با چشم های سبز و اشکی گفت : نه نه .. نمیتونم .. اگه پدرم خبر دار بشه منو میکشه
جونگکوک با اطمینان محکم گفت: من بهت کمک میکنم برات وکیل میگیرم قول میدم که حقت رو پس میگیریم
دخترک مشتی پر از پیراهن جونگکوک را رها کرد سپس غمگین به زین خیره شد و با لحن و صدا لرزاند گفت : نمیتونم تو متوجه نمیشی که پدرم نمیخواد این موضوع تو رسانه ها بخش بشه
جونگکوک با دستش موهای ات را پشت گوش فرستاد سپس آرام با دو انگشت چانه دخترک را گرفت و سرش را بالا آورد محکم گفت: باشه .. هرچی تو بخواهی به حرف بزرگا حق به حق دار میرسه و بقیش رو بلد نیستم
دخترک بی وقفه خندید و زل زد به دکتر جوان خودش آن دو تیله های مشکی جونگکوک به شدت میلرزیدن و روی کله صورت دخترک را میدید و نگاه سبز رنگ دخترک همش دزدیده میشد واقعا خودش هم متوجه نمیشد که هیچ وقت نمیتونه در آن چشم های حریصانه نگاه کند چه برسه به افکار پر از عشق ای که شاید یه روز بخواد آن لب های نازک و خبیث را ببوسد
......
آوا برو روی زمین گام برداشت و چشم به گوشی دوخته بود ، پیامی از جانب سو آه آمد سپس تند شروع به خواندن کرد " سلام ات خانم خوبی .. اگه میشه و کار نداری بیا خونه با هم بریم پاساژ نزدیک خونه برای لباس عروس " در آخر یک شکلک چشم قلبی کنارش بود .. لبخند ملیح اش روی لب آمد سپس از بیمارستان خارج شد .. چشم به آسمان دوخت .. هوایی نه زیاد سرد با بوی شیرینی پزی که از کنار جاده ای میامد باعث لبخند بیشتر شد .. سوار ماشین خودش شد سپس به سمت خانه کوچک و دنج نما سو آه شد .. با به یاد آوردن دیانا کوچولو لبخندی زد سپس آرام خطاب به راننده گفت : میشه کنار شیرینی فروش پارک کنید
- ۱۰۸
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط