{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part

part.21.
+.. هه نوچ.
چرا جواب تماسامو نمی دادی ؟؟..
-.. وقت نداشتم.
شنیدم می‌تونستی بیای لندن ولی نیومدی چرا؟؟..
+..با تمام وجودم میخواستم فراموشت کنم و کردم..
-.. مگه چیکارت کردم..
+.. گفتم فقط سه تا سوال..
تهیونگ بیدار شد جفتمون نگاش کردم پاشدم سه جو رو از تو اتاق بیدار کردم بیاد پیش تهیونگ اومد من رو به جفتشون
+..من از جونگ کوک سه تا سوال پرسیدم اونم پرسید حالا شما از هم بپر سین ..
تهیونگ نشست کنار جونگ کوک سه جو هم کنار من نشست تهیونگ اول پرسید
(تهیونگ - سه جو +)
-.. از کیی..
+ .. قبل پرواز به آمریکا ساعت ۵ بعد از ظهر.
چرا خودت نگفتین که باید برین؟؟..
-.. چون حاضر بودیم به اینجایی که الان هستیم نرسیم ولی نمی رفتیم.
بعد من خیلی سخت بود ؟؟..
+.. اگه سخت نبود که چه مشکلی با تو داشتم .چرا مقاله رو نوشتی؟؟
(در اون زمان به اسم کیم تهیونگ مقاله ای بود که همه ی اسرار زندگیشو لو داد) با گریه گفت
-..من مقاله ای ننوشتم .
منظورت چیه؟
با داد و گریه گفت
+..همون مقاله ای که هرچی بهت گفته بودم توش نوشتی .
چرا این کارو کردی ؟؟؟ هااااا..
-.. من همچین کاری نکردم . چی میگی
(جی یون + و جونگ کوک -)
+.. الان خودتو میزنی به اون راه کیم تهیونگ می‌دونی با زندگیش چی کار کردی هاااا
تهیونگ گفت.. من همچین کاری رو نکردم ..
-.. قضیه چیه ..
سه جو گفت ..جونگ کوک شی شما به کارای خودت برس می دونی بعد تو جی یون چیا کشید هاااا می دونی چند بار.. جلوی دهنش و گرفتم و با اشک تو چشمام
+..بسه .. با داد گفتم اینو
+.. پاشین برین فک کردید خونه ی خودتونه هاااا ..
-.. ما دیگه میریم ..
اونا رفتن هتل خود تون .
(صبح)
*,امروز جمعه است جونگ یون و ته چو دیر اومدن و دعوا شون کردیم داشتم غذا درست می کردم که زنگ در به صدا در اومد
جونگ یون درو باز کرد و گفت..مامان بابا اومده ته چو بابات اومده بفرمایید تو..
میخواستم بکشمش از لج من گفت بیان تو به جونگ کوک نگاه کردم
+..چرا اینجایی..
-..اومدیم ناهار بخوریم امروز روز استراحت مونه..
جونگ یون گفت..بیاین اینجا بشینین ..
بردشون جای میز ناهار خوری که تو آشپز خونه بود گفت.. مامان من میرم خاله رو بیدار کنم..اوکی بهش نشون دادم و رفت ته چو اومد نشست سر میز گفت.. کیم تهیونگ شی واقعا تو بابامی ..
تهیونگ گفت.. اره..
ته چو گفت.. پس بهت میگم بابایی..
تهیونگ .. اشکالی نداره.
منم غذا رو گذاشتم سر میز و رو بری جونگ کوک نشستم سه جو اومد و رو به روی تهیونگ نشست جانگ یونم کنار جونگ کوک نشست.
جانگ یون گفت.. جونگ کوک شی چون ته چو به تهیونگ میگه بابایی منم به تو میگم بابایی اوکی .. جونگ کوک خوشحال شد داشتیم می خوردیم که زنگ در به صدا در اومد سه جو پاشد ببینه کیه گفت..مامانمه ..
به تهیونگ اشاره کردم +..نباید قایمش کنیم ..
+..تهیونگ وقتی مامانش اومد اسمتو نگو بزار فک کنه دوستیم ... اوکی..
گفت .. باشه ..
ته چو گفت ..منم بهت می گم عمو..
مامانش اومد
نشست کنار میز
+.. غذا نمی خورین..
مامانش گفت .. نه من خوردم این دوتا کین..
ته چو گفت ..دوستای مامانم..
داشتیم می خوردیم که باز شروع شد
مامانش گفت.. سه جو داشتم فک میکردم تا کی میخوای این جوری زندگی کنی نمی خوای ازدواج کنی اون مرتیکه ی عوضی که ولت کرد رفت چقدر یک آدم می‌تونه بی شعور باشه .. تهیونگ وا رفته بود سه جو گفت.. مامان..
من داشتم از اینکه خندمو خوردم پاره میشدم که مامانش گفت.. همین جوری ادامه بدی ابتدا میشه عین جی یون ‌‌..
+..مگه من چمههه..
مامانش گفت.. چیت نیست دردی هست که تجربه نکرده باشی همش تقصیر اون پسره است که ولت کرده اونم بیشعوره..
سه جو ابرو واسش نمود مامانشو بزور بیرون کرد
منم از خنده پاره شدم
تهیونگ و جونگ کوک به من نگاه می کردن
جونگ یون گفت.. خاله خیلی ایه شدی با اینکه الان با مامان قهرم ولی خوش بحالش که مامان ندارم خیلی بدبختی ..
ته چو گفت .. اینجوری نمیشه باید همین امروز مشکلاتتون باهم حل شه..
اون منو جونگ کوکو نشود کنار هم تهیونگ و سه جو نشستن کنار هم گفت .. همه چی با حرف زدن حل میشه
تهیونگ گفت .. قربون پسرم برم که عقلش به خودم رفته..
سه جو گفت.. اره دوبار مگه تو عقلم داریییی..
جونگ یون گفت..باز دعوا از مامان و بابای من یاد بگیرین اصن دعوا نمی کنم
_.. باز من چه پسری دارم کپه کپه منهههه بابایییی..
جونگ یون.. بابا دیگه خیلی روت باهم باز شده حالا باهم صحبت میکنیم..
_..باشه پسرم ..
+..بزار برسین بعد پدر و پسر باهم تیم شیننن..
تهیونگ.. خب خدارو شکر که پسرامون مثل خودمونن..
ته چو گفت.. بسه دیگه هیجکدومتون عقل ندارین مثلاً من پنج سالمه ها واقعا که .... با هم حرف بزنین..
رفت منو جونگ کوک یک طرف بودیم تهیونگ و سه جو هم یک طرف
دیدگاه ها (۰)

part.22.جونگ کوک گفت .. چیکارت کردم خودت بودی که گفتی برم ....

part.23.&اون داشت عشق می کرد از قیافم حسودی می‌بارید رو به ج...

part.20.جونگ کوک بی هوش شد سه جو گفت..با این دوتا مست چیکار ...

part.19.که به بچه ها گفته بودن که بابا هاشون کین و چرا نمی ت...

part.9.& جی یون رفت یعنی اون حتی در بارهی باباش بهم دروغ گفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط