part
part.18.
جونگ کوک و تهیونگ وقتی دلشون می گیره میرم باشگاه بکس به سه جو گفتم بعد رفتیم تو دیدیم که جفتشون دارن گریه میکنن تهیونگ از جاش بلند شد و با ترس
گفت.. ببینین دلیل گریمون ربطی به اون...
نزاشتم آدمه بده سه جو هم داشت گریش می گرفت +..تهیونگ تو یکی دیگه دروغ نگو .. به جونگ کوک نگاه میکردم
+..من باید راستشو از نامجون بشنوم هااا ..
-.. چی نامجون گفته من با اون دارم .. پاشد بره
+.. جونگ کوک پاتو از در بیرون بزاری دیگه نمی تونی اسم من را نمی تونی بیاری ..
برگشت نگاهم کرد
+..برو فک کردی می توانی بیخیال رویات بشی مگه من میزارم تهیونگ تو هم همین طور ..
-.. من نمیخواهم برم دوباره ..
+.. منم باید برم آمریکا نمی خواستم آلا ن بگم
با اینکه نمی خواستم برم ولی برای اینکه ازم متنفر بشی فهمیدی اینجوری فکر کن که می خواستم ولت کنم ..
-..ولی میدونن اینو نمی خواستی چجوری فک کنم که میخواستی هاااا.
اشک از چشام می اومد با گریه گفتم
+.. جونگ کوک ... ترو .. خدا نزار کل عمرم ... عذاب وجدان بگیرم .... که مانع همه ی تلاش هات شدم ......
تهیونگ و سه جو هم گریه می کردن جونگ کوکم تهیونگ سه جو رو بغل کرد جونگ کوکم منو یکم بغلش گریه کردم بعد ما دوتا پسشون زدیم و کنار هم وایستادیم همه چی طبق نقشه بود +..امشب منو سه جو کنار هم می خوابیدم کسی هم نمی توانه مخالفت کنه فردا هم شما دوتا می رین ما هم بعد از ظهر راه می افتیم تو مدتی که نیستین جفتتون با هامو ن در تماس باشید ما همینو می خوایم فهمیدین ..جفتمون رفتیم و گریه می کردیم تا صبح گریه کردیم و آماده ی رفتن شدیم .
&منو تهیونگ چاره ای جز رفتن نداشتیم صبح ساعت های ۵و۶ راه افتادیم حرفاش تو گوشم بود
*ما ساعت های ۶.۵ بعد از ظهر راه افتادیم و بعد از ۱۰ساعت رسیدیم تا رفتیم هتل حالت تهوع بهم دست داد دخترا گفتن بریم دکتر رفتیم وقتی دخترا بیرون بودن دکتر امد
گفت .. تبریک شما حامله اینن ..وا رفته بودم
بعد رفت بیرون
به دخترا گفت بیان داخل و اومدن
+..من...من. حاملم از جونگ کوک..
سه هو گفت.. جدی میگی ..
سه جو گفت .. راستش منم از تهیونگ حاملم ..
+...چی میگی واقعا..
گفت .. اره ..
سه هو گفت .. من تا الان ۱۲ تا رابطه داشتم ولی حامله نشدم شما دیونه این این تا سه ماه دیگه رو کارمون تاثیر نمی زاره ولی بعدش چی پچه ی. بدون بابا می خوایم چیکار ..
(پنج سال بعد )
از زبان نویسنده
اونا بچه ها رو نگه داشتن و الان اونا نزدیک پنج سالگی شون بود که همه ی شرکت فک می کردن که بچه هایی هستن که برای خیریه دارن بزرگ می کنند جفتشون پسر بودن عین تهیونگ و جونگ کوک بودن
جونگ کوک و تهیونگ وقتی دلشون می گیره میرم باشگاه بکس به سه جو گفتم بعد رفتیم تو دیدیم که جفتشون دارن گریه میکنن تهیونگ از جاش بلند شد و با ترس
گفت.. ببینین دلیل گریمون ربطی به اون...
نزاشتم آدمه بده سه جو هم داشت گریش می گرفت +..تهیونگ تو یکی دیگه دروغ نگو .. به جونگ کوک نگاه میکردم
+..من باید راستشو از نامجون بشنوم هااا ..
-.. چی نامجون گفته من با اون دارم .. پاشد بره
+.. جونگ کوک پاتو از در بیرون بزاری دیگه نمی تونی اسم من را نمی تونی بیاری ..
برگشت نگاهم کرد
+..برو فک کردی می توانی بیخیال رویات بشی مگه من میزارم تهیونگ تو هم همین طور ..
-.. من نمیخواهم برم دوباره ..
+.. منم باید برم آمریکا نمی خواستم آلا ن بگم
با اینکه نمی خواستم برم ولی برای اینکه ازم متنفر بشی فهمیدی اینجوری فکر کن که می خواستم ولت کنم ..
-..ولی میدونن اینو نمی خواستی چجوری فک کنم که میخواستی هاااا.
اشک از چشام می اومد با گریه گفتم
+.. جونگ کوک ... ترو .. خدا نزار کل عمرم ... عذاب وجدان بگیرم .... که مانع همه ی تلاش هات شدم ......
تهیونگ و سه جو هم گریه می کردن جونگ کوکم تهیونگ سه جو رو بغل کرد جونگ کوکم منو یکم بغلش گریه کردم بعد ما دوتا پسشون زدیم و کنار هم وایستادیم همه چی طبق نقشه بود +..امشب منو سه جو کنار هم می خوابیدم کسی هم نمی توانه مخالفت کنه فردا هم شما دوتا می رین ما هم بعد از ظهر راه می افتیم تو مدتی که نیستین جفتتون با هامو ن در تماس باشید ما همینو می خوایم فهمیدین ..جفتمون رفتیم و گریه می کردیم تا صبح گریه کردیم و آماده ی رفتن شدیم .
&منو تهیونگ چاره ای جز رفتن نداشتیم صبح ساعت های ۵و۶ راه افتادیم حرفاش تو گوشم بود
*ما ساعت های ۶.۵ بعد از ظهر راه افتادیم و بعد از ۱۰ساعت رسیدیم تا رفتیم هتل حالت تهوع بهم دست داد دخترا گفتن بریم دکتر رفتیم وقتی دخترا بیرون بودن دکتر امد
گفت .. تبریک شما حامله اینن ..وا رفته بودم
بعد رفت بیرون
به دخترا گفت بیان داخل و اومدن
+..من...من. حاملم از جونگ کوک..
سه هو گفت.. جدی میگی ..
سه جو گفت .. راستش منم از تهیونگ حاملم ..
+...چی میگی واقعا..
گفت .. اره ..
سه هو گفت .. من تا الان ۱۲ تا رابطه داشتم ولی حامله نشدم شما دیونه این این تا سه ماه دیگه رو کارمون تاثیر نمی زاره ولی بعدش چی پچه ی. بدون بابا می خوایم چیکار ..
(پنج سال بعد )
از زبان نویسنده
اونا بچه ها رو نگه داشتن و الان اونا نزدیک پنج سالگی شون بود که همه ی شرکت فک می کردن که بچه هایی هستن که برای خیریه دارن بزرگ می کنند جفتشون پسر بودن عین تهیونگ و جونگ کوک بودن
- ۱۰۴
- ۱۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط