پارت۱۱
پارت۱۱
با صدای آشنای پشت سرم به سمتش برگشتم:
+هیون...اینجا چیکار میکنی؟
_ دنبالت میگشتم گفتن اومدی توی اشپزخونه ، اینجا چیکار میکنی ؟
+خب...
_ هه جی ، یونا اینجا چیکار میکنه ؟
هه جی: منو...ببخشید..ارباب...یونا خانوم اومدن توی اشپزخونه و گفتن که...میخوان...میخوان به ما کمک کنن
_چی؟ چی داره میگه یونا ؟ مگه تو کلفت این عمارتی ها؟
+ببخشید...حالا صداتو بالا نبر هیون
_چرا باید هر بار باید من بهت بگم کوچولو ؟ چرا هربار من باید بگم چیکار کنی چیکار نکنی ؟ خودت میدونی ک...
+من فقط میخواستم یکم اینجا کمک کنم تا بفهمم مادرم این سالها چی کشیده...
هیون لبخند محوی زد و دستی روی موهام کشید:
_ نمیخواد بفهمی ، اینقدرم منو عصبانی نکن ، حالا بیا بریم
+نه هیون...من...من میخوام کیک درست کنم
_چی درست کنی ؟ کیک ؟
+اره میخوام کیک هویج درست کنم ، اجازه میدی ؟
_ باشه ، نمیخوام ناراحتت کنم ، همینجا میشینم ببینم میخوای چیکار کنی کوچولو....
+خوبه داشتم فکر میکردم بعد از پختن کیک به کی بدم تا تست کنه ، حالا که اینجایی باید تا آخر وایسی و نظر بدی باشه ؟
_به روی چشم خوشگلم.....
خدمتکارا از شنیدن حرفهای من و هیون چشماشون از کاسه درمیومد ، حقم داشتن هیون خیلی اخمو و بدجنسه باهاشون
هه جی: ار...باب...شما...شما...میخواین...تو...این محیط...با...کلی بوی غذا بمونید ؟...
هیون یه تای ابروشو بالا داد و سرد جواب داد:
_ مشکلی هست ؟
هه جی:نه...نه...ار...باب
+خب هه جی خانوم میتونیم کارمونو شروع کنیم ؟
هه جی: بله حتماً یونا خان..
+ هه جی میشه تا وقتی از این آشپزخونه نرفتم بیرون یونا صدام بزنی؟
هه جی: اما...ارباب اینجا هستن..
+اشکالی نداره ، نمیخوام بینتون معذب باشم
هیون پوزخندی به حرفم زد و لب زد:
_اونجایی که باید معذب باشی معذب نبودی حالا..
+تیکه میندازی بهم ؟
_نه ، فقط میگم تصمیم درستو بگیری
با صدای آشنای پشت سرم به سمتش برگشتم:
+هیون...اینجا چیکار میکنی؟
_ دنبالت میگشتم گفتن اومدی توی اشپزخونه ، اینجا چیکار میکنی ؟
+خب...
_ هه جی ، یونا اینجا چیکار میکنه ؟
هه جی: منو...ببخشید..ارباب...یونا خانوم اومدن توی اشپزخونه و گفتن که...میخوان...میخوان به ما کمک کنن
_چی؟ چی داره میگه یونا ؟ مگه تو کلفت این عمارتی ها؟
+ببخشید...حالا صداتو بالا نبر هیون
_چرا باید هر بار باید من بهت بگم کوچولو ؟ چرا هربار من باید بگم چیکار کنی چیکار نکنی ؟ خودت میدونی ک...
+من فقط میخواستم یکم اینجا کمک کنم تا بفهمم مادرم این سالها چی کشیده...
هیون لبخند محوی زد و دستی روی موهام کشید:
_ نمیخواد بفهمی ، اینقدرم منو عصبانی نکن ، حالا بیا بریم
+نه هیون...من...من میخوام کیک درست کنم
_چی درست کنی ؟ کیک ؟
+اره میخوام کیک هویج درست کنم ، اجازه میدی ؟
_ باشه ، نمیخوام ناراحتت کنم ، همینجا میشینم ببینم میخوای چیکار کنی کوچولو....
+خوبه داشتم فکر میکردم بعد از پختن کیک به کی بدم تا تست کنه ، حالا که اینجایی باید تا آخر وایسی و نظر بدی باشه ؟
_به روی چشم خوشگلم.....
خدمتکارا از شنیدن حرفهای من و هیون چشماشون از کاسه درمیومد ، حقم داشتن هیون خیلی اخمو و بدجنسه باهاشون
هه جی: ار...باب...شما...شما...میخواین...تو...این محیط...با...کلی بوی غذا بمونید ؟...
هیون یه تای ابروشو بالا داد و سرد جواب داد:
_ مشکلی هست ؟
هه جی:نه...نه...ار...باب
+خب هه جی خانوم میتونیم کارمونو شروع کنیم ؟
هه جی: بله حتماً یونا خان..
+ هه جی میشه تا وقتی از این آشپزخونه نرفتم بیرون یونا صدام بزنی؟
هه جی: اما...ارباب اینجا هستن..
+اشکالی نداره ، نمیخوام بینتون معذب باشم
هیون پوزخندی به حرفم زد و لب زد:
_اونجایی که باید معذب باشی معذب نبودی حالا..
+تیکه میندازی بهم ؟
_نه ، فقط میگم تصمیم درستو بگیری
- ۷.۹k
- ۱۵ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط