ازدواج نافرجام
《 ازدواج نافرجام 》
(๑˙❥˙๑) پارت 144 (๑˙❥˙๑)
ویوا مثل یک پرندهی حبسشده توی قفس طول سالن ویلای رو بالا و پایین میرفت صدای تقتق پاشنههای کفشش روی پارکتهای چوبی تنها صدای بود که توی فضا میپیچید انگشتاش دور گوشی قفل شده بود و برای صدمین بار شمارهی جونگکوک رو میگرفت اما هر بار همون صدای تکراری و سرد اپراتور مثل سیلی به صورتش میخورد (دستگاه مورد نظر خاموش است )
استرس مثل خوره به جونش افتاده بود لب پایینش رواز نگرانی گاز میگرفت دختر خوب میدونست جونگکوک وقتی از کوره در میره چقدر میتونه خطرناک و غیرقابل کنترل باشه
روی مبل سالن برادرش با انگشت های گره خورده و اخم ریزی نشسته بود و هر حرکت ویوا رو چشماش دنبال میکرد و گفت : ویوا آروم بگیر
دختر درحالی که گوشیش رو درباره کنار گوشش
گذاشت گفت : چطوری آروم باشم اوپا تو ندیدی که چطوری نگاهم میکرد من باید بهش میگفتم خدا میدونی چه فکرای با خودش کرده
سومین کنارش ایستاده و با چهرهای نگران و دلسوز بهش خیره شد و گفت : نگران نباش ویوا خودتو نابود کردی اون جونگکوکی که من دیدم هرچی هم بشه نمیتونی از تو دور باشه... آروم بشه برمیگرده
ویوا ناگهان وسط سالن ایستاد
گوشی رو به سینهاش فشار داد و با صدایی که از بغض میلرزید
گفت : چرا جواب نمیده؟ اگه بلایی سرش اومده باشه چی؟ شما نمیدونی اون لحظه چطوری با عصبانیت رانندگی میکرد...حس خیلی بدی دارم
سومین دست به موهای دختر کشید و هیونو سرش رو پایین انداخت و بیشتر توی فکر فرو رفت
اما ویوا همونطور آشفته وسط سالن ایستاده
تصویر اون چشمهای سرخ و غرق در خشم جونگکوک مثل یه فیلم
ترسناک مدام جلوی چشمش تکرار میشد استرس اینکه الان کجا ممکنه باشه و با اون حالش پشت فرمون ممکن ضبلایی سر اومده باشه داشت بندبند وجودش رو از هم میپاشید : مامان
صدای زمزمه وار ظریفی توی فضای سالن پیچید
که باعث شد دختر ناخودآگاه سرش رو بلند کنه اون بالا.. لبهی پلههای دختر کوچولوش با همون پیژامه و چشمهای درشت و لرزون ایستاده بود انگار بچه با اون عقل کوچیکش حس کرده بود
ناراحتی درد مادرش رو حس کرده بود و بغض کرده با ترس به دستهای مادرش نگاه میکرد
ویوا تا نگاهش به اون صورت معصوم چشمای مشکی که همیشه یادآوری نگاه جونگکوک بود افتاد
(๑˙❥˙๑) پارت 144 (๑˙❥˙๑)
ویوا مثل یک پرندهی حبسشده توی قفس طول سالن ویلای رو بالا و پایین میرفت صدای تقتق پاشنههای کفشش روی پارکتهای چوبی تنها صدای بود که توی فضا میپیچید انگشتاش دور گوشی قفل شده بود و برای صدمین بار شمارهی جونگکوک رو میگرفت اما هر بار همون صدای تکراری و سرد اپراتور مثل سیلی به صورتش میخورد (دستگاه مورد نظر خاموش است )
استرس مثل خوره به جونش افتاده بود لب پایینش رواز نگرانی گاز میگرفت دختر خوب میدونست جونگکوک وقتی از کوره در میره چقدر میتونه خطرناک و غیرقابل کنترل باشه
روی مبل سالن برادرش با انگشت های گره خورده و اخم ریزی نشسته بود و هر حرکت ویوا رو چشماش دنبال میکرد و گفت : ویوا آروم بگیر
دختر درحالی که گوشیش رو درباره کنار گوشش
گذاشت گفت : چطوری آروم باشم اوپا تو ندیدی که چطوری نگاهم میکرد من باید بهش میگفتم خدا میدونی چه فکرای با خودش کرده
سومین کنارش ایستاده و با چهرهای نگران و دلسوز بهش خیره شد و گفت : نگران نباش ویوا خودتو نابود کردی اون جونگکوکی که من دیدم هرچی هم بشه نمیتونی از تو دور باشه... آروم بشه برمیگرده
ویوا ناگهان وسط سالن ایستاد
گوشی رو به سینهاش فشار داد و با صدایی که از بغض میلرزید
گفت : چرا جواب نمیده؟ اگه بلایی سرش اومده باشه چی؟ شما نمیدونی اون لحظه چطوری با عصبانیت رانندگی میکرد...حس خیلی بدی دارم
سومین دست به موهای دختر کشید و هیونو سرش رو پایین انداخت و بیشتر توی فکر فرو رفت
اما ویوا همونطور آشفته وسط سالن ایستاده
تصویر اون چشمهای سرخ و غرق در خشم جونگکوک مثل یه فیلم
ترسناک مدام جلوی چشمش تکرار میشد استرس اینکه الان کجا ممکنه باشه و با اون حالش پشت فرمون ممکن ضبلایی سر اومده باشه داشت بندبند وجودش رو از هم میپاشید : مامان
صدای زمزمه وار ظریفی توی فضای سالن پیچید
که باعث شد دختر ناخودآگاه سرش رو بلند کنه اون بالا.. لبهی پلههای دختر کوچولوش با همون پیژامه و چشمهای درشت و لرزون ایستاده بود انگار بچه با اون عقل کوچیکش حس کرده بود
ناراحتی درد مادرش رو حس کرده بود و بغض کرده با ترس به دستهای مادرش نگاه میکرد
ویوا تا نگاهش به اون صورت معصوم چشمای مشکی که همیشه یادآوری نگاه جونگکوک بود افتاد
- ۹۹۴
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط