《검은 마음》
《검은 마음》
پارت پنجم
اولین درس
راهروی دانشکدهی روانشناسی آرامتر از بقیهی ساختمان بود.
صدای قدمهای امیلی روی کف سنگی راهرو میپیچید. برگهی برنامهی کلاس را چندمین بار نگاه کرد.
تحلیل رفتار جنایی
استاد مهمان: دکتر جئون جونگکوک
زیر لب گفت:
«همون دکتر جئون...»
درِ کلاس هنوز باز بود. دانشجوها کمکم وارد میشدند و هرکدام جایی را انتخاب میکردند.
امیلی ردیف سوم، کنار پنجره نشست.
همیشه آنجا را دوست داشت؛ نه آنقدر جلو که زیر نگاه مستقیم استاد باشد، نه آنقدر عقب که چیزی از تخته نبیند.
چند دقیقه بعد، در کلاس باز شد.
همهمهی کلاس، بیاختیار کمتر شد.
جونگکوک وارد شد.
کت سرمهای سادهای پوشیده بود و چند پوشهی باریک در دست داشت. بدون عجله، پوشهها را روی میز گذاشت و نگاهی کوتاه به کلاس انداخت.
نه لبخندی زد.
نه اخمی کرد.
فقط حضورش باعث شد همه صافتر بنشینند.
او گچ را برداشت و روی تخته فقط سه کلمه نوشت:
«حقیقت، دروغ، سکوت»
بعد رو به دانشجوها برگشت.
«به نظرتون خطرناکترین آدم، کسیه که خوب دروغ میگه؟»
چند دست بالا رفت.
یکی گفت:
«بله.»
دیگری گفت:
«کسی که هیچ عذاب وجدانی نداره.»
جونگکوک فقط گوش داد.
بعد نگاهش روی امیلی مکث کرد.
«نظر شما؟»
چند نفر برگشتند و به امیلی نگاه کردند.
امیلی چند ثانیه فکر کرد.
«نه...»
کلاس ساکت شد.
«به نظرم خطرناکترین آدم، کسیه که اصلاً لازم نباشه دروغ بگه؛ چون همه حرفش رو باور میکنن.»
چند نفر آهسته زمزمه کردند.
جونگکوک گچ را روی میز گذاشت.
برای اولین بار، گوشهی لبش خیلی نامحسوس بالا رفت.
«جواب جالبی بود.»
فقط همین.
اما برای امیلی، همان یک جمله از طرف کسی مثل او، ارزش زیادی داشت.
درس شروع شد.
جونگکوک بهجای حفظ کردن کتاب، پروندههای واقعی را تحلیل میکرد.
از دانشجوها سؤال میپرسید.
اشتباهشان را مسخره نمیکرد.
بلکه مجبورشان میکرد دوباره فکر کنند.
زمان کلاس خیلی زود گذشت.
در نیمهی درس، ناگهان صدای لرزش یک گوشی در سکوت کلاس پیچید.
همه سر برگرداندند.
صاحب گوشی سریع آن را زیر میز پنهان کرد.
جونگکوک حتی نگاهش را از روی تخته برنداشت.
در حالی که مشغول نوشتن بود، آرام گفت:
«اگر کسی فکر میکنه میتونه بدون جلب توجه، تمرکز یک کلاس رو به هم بزنه... بهتره بدونه از لحظهای که گوشی رو از جیبش درآورده، من متوجه شدم.»
سکوت...
دانشجویی که گوشی دستش بود، آرام آن را خاموش کرد.
چند نفر با تعجب به هم نگاه کردند.
امیلی ناخودآگاه لبخند زد.
«واقعاً همهچیز رو میبینه...»
زنگ پایان کلاس به صدا درآمد.
دانشجوها یکییکی از کلاس خارج شدند.
امیلی دفترش را بست، اما هنوز به تخته نگاه میکرد.
سه کلمه روی تخته باقی مانده بود.
حقیقت... دروغ... سکوت...
او نمیدانست سالها بعد، تمام زندگیاش میان همین سه کلمه گره خواهد خورد.
و درست وقتی خواست از کلاس بیرون برود، صدای جونگکوک از پشت سرش آمد.
«خانم کیم.»
امیلی ایستاد.
برای اولین بار...
استاد، او را بعد از کلاس صدا زده بود...
پارت پنجم
اولین درس
راهروی دانشکدهی روانشناسی آرامتر از بقیهی ساختمان بود.
صدای قدمهای امیلی روی کف سنگی راهرو میپیچید. برگهی برنامهی کلاس را چندمین بار نگاه کرد.
تحلیل رفتار جنایی
استاد مهمان: دکتر جئون جونگکوک
زیر لب گفت:
«همون دکتر جئون...»
درِ کلاس هنوز باز بود. دانشجوها کمکم وارد میشدند و هرکدام جایی را انتخاب میکردند.
امیلی ردیف سوم، کنار پنجره نشست.
همیشه آنجا را دوست داشت؛ نه آنقدر جلو که زیر نگاه مستقیم استاد باشد، نه آنقدر عقب که چیزی از تخته نبیند.
چند دقیقه بعد، در کلاس باز شد.
همهمهی کلاس، بیاختیار کمتر شد.
جونگکوک وارد شد.
کت سرمهای سادهای پوشیده بود و چند پوشهی باریک در دست داشت. بدون عجله، پوشهها را روی میز گذاشت و نگاهی کوتاه به کلاس انداخت.
نه لبخندی زد.
نه اخمی کرد.
فقط حضورش باعث شد همه صافتر بنشینند.
او گچ را برداشت و روی تخته فقط سه کلمه نوشت:
«حقیقت، دروغ، سکوت»
بعد رو به دانشجوها برگشت.
«به نظرتون خطرناکترین آدم، کسیه که خوب دروغ میگه؟»
چند دست بالا رفت.
یکی گفت:
«بله.»
دیگری گفت:
«کسی که هیچ عذاب وجدانی نداره.»
جونگکوک فقط گوش داد.
بعد نگاهش روی امیلی مکث کرد.
«نظر شما؟»
چند نفر برگشتند و به امیلی نگاه کردند.
امیلی چند ثانیه فکر کرد.
«نه...»
کلاس ساکت شد.
«به نظرم خطرناکترین آدم، کسیه که اصلاً لازم نباشه دروغ بگه؛ چون همه حرفش رو باور میکنن.»
چند نفر آهسته زمزمه کردند.
جونگکوک گچ را روی میز گذاشت.
برای اولین بار، گوشهی لبش خیلی نامحسوس بالا رفت.
«جواب جالبی بود.»
فقط همین.
اما برای امیلی، همان یک جمله از طرف کسی مثل او، ارزش زیادی داشت.
درس شروع شد.
جونگکوک بهجای حفظ کردن کتاب، پروندههای واقعی را تحلیل میکرد.
از دانشجوها سؤال میپرسید.
اشتباهشان را مسخره نمیکرد.
بلکه مجبورشان میکرد دوباره فکر کنند.
زمان کلاس خیلی زود گذشت.
در نیمهی درس، ناگهان صدای لرزش یک گوشی در سکوت کلاس پیچید.
همه سر برگرداندند.
صاحب گوشی سریع آن را زیر میز پنهان کرد.
جونگکوک حتی نگاهش را از روی تخته برنداشت.
در حالی که مشغول نوشتن بود، آرام گفت:
«اگر کسی فکر میکنه میتونه بدون جلب توجه، تمرکز یک کلاس رو به هم بزنه... بهتره بدونه از لحظهای که گوشی رو از جیبش درآورده، من متوجه شدم.»
سکوت...
دانشجویی که گوشی دستش بود، آرام آن را خاموش کرد.
چند نفر با تعجب به هم نگاه کردند.
امیلی ناخودآگاه لبخند زد.
«واقعاً همهچیز رو میبینه...»
زنگ پایان کلاس به صدا درآمد.
دانشجوها یکییکی از کلاس خارج شدند.
امیلی دفترش را بست، اما هنوز به تخته نگاه میکرد.
سه کلمه روی تخته باقی مانده بود.
حقیقت... دروغ... سکوت...
او نمیدانست سالها بعد، تمام زندگیاش میان همین سه کلمه گره خواهد خورد.
و درست وقتی خواست از کلاس بیرون برود، صدای جونگکوک از پشت سرش آمد.
«خانم کیم.»
امیلی ایستاد.
برای اولین بار...
استاد، او را بعد از کلاس صدا زده بود...
- ۱۸۸
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط