《검은 마음》

《검은 마음》

پارت چهارم
آغاز گذشته

سکوت...

همه‌چیز در سکوت فرو رفته بود.

نه صدای باران...

نه صدای قدم‌ها...

فقط نگاه دو نفر که بعد از سال‌ها دوباره به هم رسیده بود.

امیلی هنوز برگه‌ی سفید را در دست داشت. انگشت‌هایش آن‌قدر محکم دور کاغذ حلقه شده بودند که لبه‌هایش مچاله شده بود.

جونگکوک آرام یک قدم جلو آمد.

چهره‌اش مثل همیشه آرام بود، اما این بار آن آرامش، بیشتر شبیه خستگی بود.

چند ثانیه فقط به امیلی نگاه کرد.

بعد خیلی آرام گفت:

«چرا... تظاهر می‌کنی منو یادت نمیاد؟»

...

امیلی پلک نزد.

نفس کشیدن برایش سخت شده بود.

دلش می‌خواست جواب بدهد...

اما کلمه‌ها انگار در گلویش گیر کرده بودند.

صدای جونگکوک دوباره شنیده شد؛ آرام‌تر از قبل.

«تو هیچ‌وقت بازیگر خوبی نبودی، امیلی.»

قلب امیلی محکم به سینه‌اش کوبید.

او...

همه‌چیز را فهمیده بود.

نگاهش آرام از روی صورت جونگکوک پایین آمد.

به دست‌هایش...

همان دست‌هایی که سال‌ها پیش بارها کنار دفترهایش دیده بود.

همان انگشت‌هایی که همیشه موقع فکر کردن، آرام روی میز ضرب می‌گرفتند.

همان دست‌هایی که...

...

یک تصویر کوتاه از میان خاطراتش گذشت.

صدای پیانو...

بوی قهوه...

نور زرد یک اتاق...

بعد...

همه‌چیز محو شد.

جونگکوک آهسته چشم‌هایش را بست.

«پس هنوز یادت هست...»

و همین جمله...

کافی بود.

همه‌چیز فرو ریخت.

---

پنج سال قبل... خوب بچه ها از اینجا به بعد تا پایان فصل درباره گذشته هست )

سئول.

صبح اولین روز پاییز.

خورشید تازه از پشت ساختمان‌های بلند بالا آمده بود و خیابان‌ها کم‌کم شلوغ می‌شدند.

امیلی هدفونش را از گوشش بیرون آورد و روبه‌روی درِ بزرگ دانشگاه ایستاد.

لبخند خیلی کمرنگی زد.

«از امروز...»

نفس عمیقی کشید.

«همه‌چیز شروع میشه.»

او هیچ دوستی در این شهر نداشت.

نه کسی منتظرش بود...

نه کسی حتی اسمش را می‌دانست.

کیفش را روی شانه جابه‌جا کرد و وارد محوطه‌ی دانشگاه شد.

صدای همهمه‌ی دانشجوها همه‌جا پیچیده بود.

عده‌ای مسیر کلاس‌ها را پیدا می‌کردند.

عده‌ای عکس می‌گرفتند.

عده‌ای با عجله می‌دویدند.

اما امیلی...

فقط نگاه می‌کرد.

عادت داشت اول محیط را بشناسد، بعد آدم‌ها را.

چند دقیقه بعد، از راهروی اصلی دانشگاه عبور می‌کرد که پوشه‌ی بزرگی از دست یکی از دانشجوها افتاد.

برگه‌ها روی زمین پخش شدند.

چند نفر فقط نگاه کردند و رد شدند.

امیلی بدون مکث خم شد و شروع کرد به جمع کردن برگه‌ها.

در همان لحظه...

دست دیگری هم برای برداشتن آخرین برگه خم شد.

انگشت‌هایشان برای یک لحظه کوتاه به هم برخورد کرد.

امیلی سریع دستش را عقب کشید.

«ببخشید...»

مرد بدون اینکه چیزی بگوید، برگه را برداشت.

گرد و خاک خیلی آرام از روی کاغذ تکاند.

پرونده را مرتب کرد.

و به سمت امیلی گرفت.

«بفرمایید.»

صدایش آرام بود.

نه سرد...

نه گرم...

فقط آرام.

امیلی لبخند کوتاهی زد.

«ممنون.»

مرد فقط سرش را خیلی آرام تکان داد و از کنارش رد شد.

نه اسمش را گفت.

نه حتی پشت سرش را نگاه کرد.

امیلی چند ثانیه رفتنش را تماشا کرد.

قد بلند.

کت‌وشلوار ساده‌ی مشکی.

قدم‌هایی آرام...

انگار هیچ عجله‌ای برای رسیدن نداشت.

در همان لحظه، صدای یکی از استادها از انتهای راهرو بلند شد:

«دکتر جئون! جلسه تا پنج دقیقه‌ی دیگه شروع میشه.»

مرد فقط دستش را بالا آورد؛ یعنی شنیدم.

بعد از پیچ راهرو ناپدید شد.

امیلی زیر لب تکرار کرد:

«دکتر... جئون؟»

نمی‌دانست چرا...

اما اسمش، بی‌دلیل، در ذهنش ماند.

و خودش هم خبر نداشت...

همین برخورد چندثانیه‌ای، قرار بود مسیر زندگی هر دوی آن‌ها را برای همیشه تغییر دهد.
دیدگاه ها (۴)

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

🍷 شراب قرمزپارت ۱۲ | کلید قرمزصدای باران تمام خانه را پر کرد...

🍷 شراب قرمزپارت ۳۱ — یک قدم تا اعترافصدای شلیک بیرون انبار ه...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟑ویو جونگکوکصدای آلارم کل ساختمان رو بر...

شروع فصل دوم..

......پارت هفتم......

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

پارت اول: عمارت خاموشباران از نیمه‌شب شروع شده بود.قطره‌های ...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_4 فصل دوم | قان...

👑 پارت هشتم | تمرینِ رقصصدای ویولن در سالن تمرین می‌پیچید.لی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط