《검은 마음》
《검은 마음》
پارت ششم | بعد از کلاس
امیلی همانجا ایستاد.
صدای جمع شدن کیفها و صندلیها از پشت سرش میآمد، اما نگاهش هنوز روی جونگکوک مانده بود. او دفترش را بست، آرام از پشت میز پایین آمد و چند قدمی به سمتش برگشت.
کلاس تقریباً خالی شده بود.
فقط چند نفر در حال خروج بودند و صدای پایشان در راهرو میپیچید.
جونگکوک با همان آرامش همیشگی نگاهش کرد.
«برای یه لحظه وقت داری؟»
امیلی کمی جا خورد.
«بله...»
او به صندلی کنار میز اشاره کرد.
«بشین.»
امیلی نشست، اما دستهایش را روی هم قفل کرد تا لرزششان معلوم نشود. نمیدانست چرا، ولی وقتی نزدیکش بود، انگار فضا هم جدیتر میشد.
جونگکوک پوشهی نازکی را از روی میز برداشت و ورق زد.
«تو در جواب دادن، عجله نمیکنی.»
امیلی با تردید نگاهش کرد.
«بدِه؟»
«نه.»
سرش را کمی بالا آورد.
«اتفاقاً خوبه. آدمهایی که زود جواب میدن، معمولاً قبلش فکر نکردن.»
امیلی نفس آرامی کشید.
«شاید چون دوست ندارم حرف اشتباه بزنم.»
جونگکوک نگاهش را از روی پوشه برداشت و مستقیم به او خیره شد.
«این خودش یه امتیازه.»
امیلی چیزی نگفت.
چند لحظه سکوت بینشان افتاد. سکوتی که عجیب نبود... فقط سنگین بود.
جونگکوک ادامه داد:
«امروز وقتی جواب سؤال منو دادی، مشخص بود فقط از روی حدس حرف نزدی. تو آدمها رو نگاه میکنی. جزئیات رو میبینی.»
امیلی سرش را کمی پایین انداخت.
«عادت کردهام.»
«چرا؟»
امیلی برای یک لحظه مکث کرد.
«چون بعضی وقتها آدمها با حرفهاشون چیزی رو پنهان میکنن که از روی صورتشون معلومه.»
جونگکوک خیلی آرام به پشتی صندلی تکیه داد.
«درست گفتی.»
بعد از جیب کت داخلیاش یک کارت کوچک بیرون آورد و روی میز گذاشت.
امیلی به کارت نگاه کرد.
روی آن فقط یک نام و یک شماره نوشته شده بود.
دکتر جئون جونگکوک
امیلی ابرو بالا انداخت.
«این برای چیه؟»
«اگر واقعاً میخوای در این رشته جلوتر بری، فقط کلاس برایت کافی نیست.»
«یعنی...؟»
«یعنی اگر دوست داری، میتونی هفتهای دو بار بعد از کلاس، برای چند جلسهی خصوصی بیای. تحلیل پرونده، شیمی پایهی جرمشناسی، و روانشناسی پیشرفته.»
امیلی برای چند ثانیه فقط به کارت خیره شد.
«شما... منو انتخاب کردید؟»
جونگکوک خیلی کوتاه گفت:
«من کسی رو انتخاب نمیکنم که فکر کنم وقتش رو تلف میکنه.»
امیلی نتوانست جلوی لبخند کوچکش را بگیرد.
«این تعریف بود یا هشدار؟»
«هر دو.»
اینبار خودش هم خیلی کم، خیلی محو، لبخند زد.
امیلی ناخودآگاه به کارت نگاه کرد و بعد دوباره به او.
«من میتونم دربارهاش فکر کنم؟»
«البته.»
«و اگر قبول نکنم؟»
جونگکوک مکث کوتاهی کرد.
«باز هم اشکالی نداره.»
همین جواب ساده، عجیب بود. نه اصرار داشت، نه ناامید شد. فقط انگار واقعاً به انتخاب او احترام میگذاشت.
امیلی آرام کارت را برداشت.
«باشه... فکر میکنم قبول میکنم.»
جونگکوک چیزی نگفت. فقط سر تکان داد.
اما همان لحظه، چیزی در نگاهش تغییر کرد؛ خیلی کوچک، خیلی کوتاه، اما برای کسی که دقیق نگاه میکرد، قابل دیدن بود.
امیلی کیفش را برداشت و از جایش بلند شد.
«ممنون... دکتر جئون.»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از او بردارد گفت:
«فردا بعد از کلاس، ساعت چهار. همینجا.»
امیلی ایستاد.
«همینقدر سریع؟»
«اگر میخوای بهتر بشی، نباید زیادی صبر کنی.»
امیلی با خندهی آرامی سرش را تکان داد و از کلاس بیرون رفت.
---
راهرو هنوز شلوغ بود.
امیلی با قدمهای آهسته راه میرفت و کارت را بین انگشتهایش میچرخاند. دلش عجیب سبک شده بود، انگار همین چند دقیقه گفتوگو، چیزی را درونش روشن کرده باشد.
از دور صدای چند دانشجو میآمد که دربارهی کلاس جونگکوک حرف میزدند.
«خیلی سرده، نه؟»
«نه، فقط زیادی جدیه.»
«میگن حتی اشتباهات رو هم بدون داد زدن میفهمه.»
امیلی بیاختیار ایستاد و به عقب نگاه کرد.
درِ کلاس هنوز نیمهباز بود.
جونگکوک داخل ایستاده بود و چیزی را روی تخته یادداشت میکرد. از این فاصله فقط شانههای صاف و قامت آرامش دیده میشد.
نه سرد...
نه گرم...
فقط دور از دسترس.
امیلی به راه افتاد، اما برای چند لحظه حس کرد این آدم، از همان روز اول، با بقیه فرق دارد.
و شاید همین تفاوت بود که مدام او را به سمت خودش میکشید.
---
آن شب، امیلی برای اولین بار تا دیروقت بیدار ماند.
کارت را روی میز گذاشته بود و چند بار به آن نگاه کرده بود.
بعد دفتر یادداشتش را باز کرد و زیر لب گفت:
«تحلیل پرونده... شیمی... روانشناسی پیشرفته...»
لبخند خیلی کمرنگی زد.
«فکر کنم این ترم، قراره سخت بگذره.»
اما در ته دلش، چیزی شبیه هیجان بود.
حسی که مدتها تجربهاش نکرده بود.
نه به خاطر سختی درسها...
پارت ششم | بعد از کلاس
امیلی همانجا ایستاد.
صدای جمع شدن کیفها و صندلیها از پشت سرش میآمد، اما نگاهش هنوز روی جونگکوک مانده بود. او دفترش را بست، آرام از پشت میز پایین آمد و چند قدمی به سمتش برگشت.
کلاس تقریباً خالی شده بود.
فقط چند نفر در حال خروج بودند و صدای پایشان در راهرو میپیچید.
جونگکوک با همان آرامش همیشگی نگاهش کرد.
«برای یه لحظه وقت داری؟»
امیلی کمی جا خورد.
«بله...»
او به صندلی کنار میز اشاره کرد.
«بشین.»
امیلی نشست، اما دستهایش را روی هم قفل کرد تا لرزششان معلوم نشود. نمیدانست چرا، ولی وقتی نزدیکش بود، انگار فضا هم جدیتر میشد.
جونگکوک پوشهی نازکی را از روی میز برداشت و ورق زد.
«تو در جواب دادن، عجله نمیکنی.»
امیلی با تردید نگاهش کرد.
«بدِه؟»
«نه.»
سرش را کمی بالا آورد.
«اتفاقاً خوبه. آدمهایی که زود جواب میدن، معمولاً قبلش فکر نکردن.»
امیلی نفس آرامی کشید.
«شاید چون دوست ندارم حرف اشتباه بزنم.»
جونگکوک نگاهش را از روی پوشه برداشت و مستقیم به او خیره شد.
«این خودش یه امتیازه.»
امیلی چیزی نگفت.
چند لحظه سکوت بینشان افتاد. سکوتی که عجیب نبود... فقط سنگین بود.
جونگکوک ادامه داد:
«امروز وقتی جواب سؤال منو دادی، مشخص بود فقط از روی حدس حرف نزدی. تو آدمها رو نگاه میکنی. جزئیات رو میبینی.»
امیلی سرش را کمی پایین انداخت.
«عادت کردهام.»
«چرا؟»
امیلی برای یک لحظه مکث کرد.
«چون بعضی وقتها آدمها با حرفهاشون چیزی رو پنهان میکنن که از روی صورتشون معلومه.»
جونگکوک خیلی آرام به پشتی صندلی تکیه داد.
«درست گفتی.»
بعد از جیب کت داخلیاش یک کارت کوچک بیرون آورد و روی میز گذاشت.
امیلی به کارت نگاه کرد.
روی آن فقط یک نام و یک شماره نوشته شده بود.
دکتر جئون جونگکوک
امیلی ابرو بالا انداخت.
«این برای چیه؟»
«اگر واقعاً میخوای در این رشته جلوتر بری، فقط کلاس برایت کافی نیست.»
«یعنی...؟»
«یعنی اگر دوست داری، میتونی هفتهای دو بار بعد از کلاس، برای چند جلسهی خصوصی بیای. تحلیل پرونده، شیمی پایهی جرمشناسی، و روانشناسی پیشرفته.»
امیلی برای چند ثانیه فقط به کارت خیره شد.
«شما... منو انتخاب کردید؟»
جونگکوک خیلی کوتاه گفت:
«من کسی رو انتخاب نمیکنم که فکر کنم وقتش رو تلف میکنه.»
امیلی نتوانست جلوی لبخند کوچکش را بگیرد.
«این تعریف بود یا هشدار؟»
«هر دو.»
اینبار خودش هم خیلی کم، خیلی محو، لبخند زد.
امیلی ناخودآگاه به کارت نگاه کرد و بعد دوباره به او.
«من میتونم دربارهاش فکر کنم؟»
«البته.»
«و اگر قبول نکنم؟»
جونگکوک مکث کوتاهی کرد.
«باز هم اشکالی نداره.»
همین جواب ساده، عجیب بود. نه اصرار داشت، نه ناامید شد. فقط انگار واقعاً به انتخاب او احترام میگذاشت.
امیلی آرام کارت را برداشت.
«باشه... فکر میکنم قبول میکنم.»
جونگکوک چیزی نگفت. فقط سر تکان داد.
اما همان لحظه، چیزی در نگاهش تغییر کرد؛ خیلی کوچک، خیلی کوتاه، اما برای کسی که دقیق نگاه میکرد، قابل دیدن بود.
امیلی کیفش را برداشت و از جایش بلند شد.
«ممنون... دکتر جئون.»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از او بردارد گفت:
«فردا بعد از کلاس، ساعت چهار. همینجا.»
امیلی ایستاد.
«همینقدر سریع؟»
«اگر میخوای بهتر بشی، نباید زیادی صبر کنی.»
امیلی با خندهی آرامی سرش را تکان داد و از کلاس بیرون رفت.
---
راهرو هنوز شلوغ بود.
امیلی با قدمهای آهسته راه میرفت و کارت را بین انگشتهایش میچرخاند. دلش عجیب سبک شده بود، انگار همین چند دقیقه گفتوگو، چیزی را درونش روشن کرده باشد.
از دور صدای چند دانشجو میآمد که دربارهی کلاس جونگکوک حرف میزدند.
«خیلی سرده، نه؟»
«نه، فقط زیادی جدیه.»
«میگن حتی اشتباهات رو هم بدون داد زدن میفهمه.»
امیلی بیاختیار ایستاد و به عقب نگاه کرد.
درِ کلاس هنوز نیمهباز بود.
جونگکوک داخل ایستاده بود و چیزی را روی تخته یادداشت میکرد. از این فاصله فقط شانههای صاف و قامت آرامش دیده میشد.
نه سرد...
نه گرم...
فقط دور از دسترس.
امیلی به راه افتاد، اما برای چند لحظه حس کرد این آدم، از همان روز اول، با بقیه فرق دارد.
و شاید همین تفاوت بود که مدام او را به سمت خودش میکشید.
---
آن شب، امیلی برای اولین بار تا دیروقت بیدار ماند.
کارت را روی میز گذاشته بود و چند بار به آن نگاه کرده بود.
بعد دفتر یادداشتش را باز کرد و زیر لب گفت:
«تحلیل پرونده... شیمی... روانشناسی پیشرفته...»
لبخند خیلی کمرنگی زد.
«فکر کنم این ترم، قراره سخت بگذره.»
اما در ته دلش، چیزی شبیه هیجان بود.
حسی که مدتها تجربهاش نکرده بود.
نه به خاطر سختی درسها...
- ۸۹
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط