《검은 마음》
《검은 마음》
ادامه پارت سوم
امیلی ناگهان یاد پیام ناشناس افتاد. یاد جملهی روی برگه. یاد اینکه چطور نامش را در اولین کلاس صدا زد و از همان لحظه حس کرد چیزی دربارهاش میداند که نباید بداند.
«از کجا میشناسید منو؟» صدایش پایینتر از قبل بود. «این عکس از کجا اومده؟»
جونگکوک چند قدم جلو آمد و نگاهش روی برگه ماند.
«بعضی جوابها، قبل از اینکه شنیده بشن، باید پیدا بشن.»
«این جواب من نیست.»
«میدونم.»
امیلی اخم کرد.
«پس چرا منو اینجا آوردید؟»
جونگکوک مستقیم در چشمهایش نگاه کرد.
«چون کسی داره از نزدیک مراقبت میکنه که تو زودتر از زمانِ لازم، چیزی رو نفهمی.»
امیلی خشک شد.
«کسی؟»
در همان لحظه، صدای ضربهای آرام از پشت دیوار چوبی اتاق آمد.
تق.
هر دو ساکت شدند.
بعد دوباره:
تق.
اما اینبار از قفسهی پشتی.
امیلی بیاختیار به عقب چرخید.
«اونجا یکیه...»
جونگکوک سریعتر از چیزی که از او انتظار میرفت، به سمت قفسه رفت و دستش را روی یکی از کتابها گذاشت. کتاب کمی به داخل فشار داده شد و ناگهان صدای تیکی کوتاه از دیوار بلند شد.
قفسه آرام کنار رفت.
پشتش، راهرویی باریک و تاریک پیدا شد.
امیلی نفسش را با ترس بیرون داد.
«اینجا... یه راه مخفی داره؟»
جونگکوک بدون اینکه جوابش را بدهد، فقط گفت:
«از این به بعد، هر چیزی که میبینی رو حفظ کن. حتی چیزهایی که دوست نداری باورشون کنی.»
بعد نگاهش را از امیلی گرفت و به تاریکیِ راهرو خیره شد.
و درست همان لحظه، از ته راهرو صدای قدمی آمد.
یکی آرام.
دوم نزدیکتر.
سوم...
امیلی حس کرد خون در رگهایش کند شده است.
جونگکوک خیلی آرام گفت:
«حالا دیگه بهتره بدونی... کسی که اینجا منتظرته، تو رو از من بهتر میشناسه.»
و قبل از اینکه امیلی حتی بتواند نفس بکشد، چراغ اتاق خاموش شد.
شرطا ۲۰ لایک
۷ بازنشر
کامنت که خیلی مهمه 😙
ادامه پارت سوم
امیلی ناگهان یاد پیام ناشناس افتاد. یاد جملهی روی برگه. یاد اینکه چطور نامش را در اولین کلاس صدا زد و از همان لحظه حس کرد چیزی دربارهاش میداند که نباید بداند.
«از کجا میشناسید منو؟» صدایش پایینتر از قبل بود. «این عکس از کجا اومده؟»
جونگکوک چند قدم جلو آمد و نگاهش روی برگه ماند.
«بعضی جوابها، قبل از اینکه شنیده بشن، باید پیدا بشن.»
«این جواب من نیست.»
«میدونم.»
امیلی اخم کرد.
«پس چرا منو اینجا آوردید؟»
جونگکوک مستقیم در چشمهایش نگاه کرد.
«چون کسی داره از نزدیک مراقبت میکنه که تو زودتر از زمانِ لازم، چیزی رو نفهمی.»
امیلی خشک شد.
«کسی؟»
در همان لحظه، صدای ضربهای آرام از پشت دیوار چوبی اتاق آمد.
تق.
هر دو ساکت شدند.
بعد دوباره:
تق.
اما اینبار از قفسهی پشتی.
امیلی بیاختیار به عقب چرخید.
«اونجا یکیه...»
جونگکوک سریعتر از چیزی که از او انتظار میرفت، به سمت قفسه رفت و دستش را روی یکی از کتابها گذاشت. کتاب کمی به داخل فشار داده شد و ناگهان صدای تیکی کوتاه از دیوار بلند شد.
قفسه آرام کنار رفت.
پشتش، راهرویی باریک و تاریک پیدا شد.
امیلی نفسش را با ترس بیرون داد.
«اینجا... یه راه مخفی داره؟»
جونگکوک بدون اینکه جوابش را بدهد، فقط گفت:
«از این به بعد، هر چیزی که میبینی رو حفظ کن. حتی چیزهایی که دوست نداری باورشون کنی.»
بعد نگاهش را از امیلی گرفت و به تاریکیِ راهرو خیره شد.
و درست همان لحظه، از ته راهرو صدای قدمی آمد.
یکی آرام.
دوم نزدیکتر.
سوم...
امیلی حس کرد خون در رگهایش کند شده است.
جونگکوک خیلی آرام گفت:
«حالا دیگه بهتره بدونی... کسی که اینجا منتظرته، تو رو از من بهتر میشناسه.»
و قبل از اینکه امیلی حتی بتواند نفس بکشد، چراغ اتاق خاموش شد.
شرطا ۲۰ لایک
۷ بازنشر
کامنت که خیلی مهمه 😙
- ۷۶۰
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط