بازی خطرناک
بازی خطرناک
پارت : ۳۷
صبح، نور طلایی خورشید از پنجرههای سالن عروسی به داخل میتابید. دستههای گل سفید و شمعهای کوچک، تمام سالن را پر کرده بودند و صدای آرام پیانو، فضای دلنشینی ساخته بود. امروز دیگر خبری از مأموریت، اسلحه یا تعقیبوگریز نبود؛ فقط روزی بود که هر دو سالها برای رسیدنش جنگیده بودند.
جونگ کوک مقابل آینه ایستاده بود و کراواتش را مرتب میکرد. جیمین با لبخند وارد اتاق شد و گفت: «باورت میشه؟ همون آدم سردی که همیشه میگفت عشق حواس آدمو پرت میکنه، امروز داره ازدواج میکنه.» جونگ کوک خندید و جواب داد: «بهترین حواسپرتی زندگیم بود.»
در اتاق دیگر، آوا آخرین نگاه را به لباس سفیدش انداخت. قلبش تند میزد، اما نه از ترس؛ از شوق. وقتی به حلقهی نامزدیاش نگاه کرد، لبخندی روی لبش نشست و زیر لب گفت: «بالاخره... تموم شد.»
درهای سالن آرام باز شدند. همه از جا بلند شدند. آوا با قدمهایی آرام وارد شد و نگاهش مستقیم روی جونگ کوک نشست. برای چند ثانیه، انگار هیچکس دیگری در سالن وجود نداشت. جونگ کوک فقط به او خیره مانده بود و لبخندی از روی تحسین روی لبهایش نقش بسته بود.
وقتی آوا کنار او ایستاد، جونگ کوک خیلی آرام گفت: «از همهی رؤیاهایی که داشتم... تو از همشون قشنگتری.» گونههای آوا سرخ شد و با خندهی کوتاهی زمزمه کرد: «و تو همون جایی هستی که همیشه دنبالش میگشتم.»
مراسم با جملههای ساده اما صمیمی ادامه پیدا کرد. هر دو با اطمینان، قول دادند در روزهای سخت و آسان کنار هم بمانند؛ قولی که ارزشش را با تمام سختیهای گذشته ثابت کرده بودند.
لحظهی رد و بدل کردن حلقهها که رسید، دستهای آوا کمی از هیجان میلرزید. جونگ کوک با مهربانی دستش را گرفت و حلقه را در انگشتش گذاشت. بعد آوا هم حلقهی جونگ کوک را در دست او قرار داد و لبخندی زد که از اشک شوق میدرخشید.
صدای تشویق مهمانها بلند شد. جیمین که در ردیف اول نشسته بود، با خنده گفت: «بالاخره مأموریت اصلیتون هم با موفقیت انجام شد!» همه با حرف او خندیدند و فضای سالن پر از شادی شد.
جونگ کوک آرام دست آوا را بوسید و گفت: «از امروز، هر صبح که بیدار میشم، اولین چیزی که میخوام ببینم، لبخند توئه.» آوا با چشمانی پر از اشک خوشحالی جواب داد: «و من هر شب، با خیال اینکه کنارمی، آروم میخوابم.»
سپس جونگ کوک با مکثی کوتاه، صورت آوا را با مهربانی میان دستانش گرفت و بوسهای آرام و عاشقانه بر لبهایش نشاند. صدای تشویق و شادی سالن بلندتر شد و آوا با لبخندی میان آن بوسه، چشمانش را بست؛ لحظهای که تمام دردها و خاطرات تلخ گذشته را پشت سر گذاشتند.
وقتی از سالن بیرون آمدند، باران ریزی شروع به باریدن کرده بود؛ درست مثل شبی که برای اولین بار به هم اعتراف کرده بودند. جونگ کوک و آوا دست در دست هم زیر باران قدم زدند و سوار ماشین شدند تا راهی آغاز فصل تازهای از زندگیشان شوند.
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
من یک نکته ای رو در مورد سابقه ام بگم...
من دوساله فیک می نویسم
یعنی : من فیک عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده رو مهر ماه ۱۴۰۳ شروع کردم و فشار درس ها زیاد شد و من وسط کار ولش کردم...
و بعد بخاطر مسائل خانوادگی که پیش اومد کلا مجبور شدم گوشی رو کنار بزارم و بعد از بهبود من از مهر ۱۴۰۴ گفتم که من شروع کنم و اون فیک رو تموم کنم...
پس در نتیجه من دوسال سابقه دارم و چون تو سال اول زیاد فیک ننوشتم قلمم تغییر کرد و بنظرم بهتر شده یا خیلی بهتر
فقط می خواستم اینم بگم برای فرشته هایی که نمی دونستن
پارت : ۳۷
صبح، نور طلایی خورشید از پنجرههای سالن عروسی به داخل میتابید. دستههای گل سفید و شمعهای کوچک، تمام سالن را پر کرده بودند و صدای آرام پیانو، فضای دلنشینی ساخته بود. امروز دیگر خبری از مأموریت، اسلحه یا تعقیبوگریز نبود؛ فقط روزی بود که هر دو سالها برای رسیدنش جنگیده بودند.
جونگ کوک مقابل آینه ایستاده بود و کراواتش را مرتب میکرد. جیمین با لبخند وارد اتاق شد و گفت: «باورت میشه؟ همون آدم سردی که همیشه میگفت عشق حواس آدمو پرت میکنه، امروز داره ازدواج میکنه.» جونگ کوک خندید و جواب داد: «بهترین حواسپرتی زندگیم بود.»
در اتاق دیگر، آوا آخرین نگاه را به لباس سفیدش انداخت. قلبش تند میزد، اما نه از ترس؛ از شوق. وقتی به حلقهی نامزدیاش نگاه کرد، لبخندی روی لبش نشست و زیر لب گفت: «بالاخره... تموم شد.»
درهای سالن آرام باز شدند. همه از جا بلند شدند. آوا با قدمهایی آرام وارد شد و نگاهش مستقیم روی جونگ کوک نشست. برای چند ثانیه، انگار هیچکس دیگری در سالن وجود نداشت. جونگ کوک فقط به او خیره مانده بود و لبخندی از روی تحسین روی لبهایش نقش بسته بود.
وقتی آوا کنار او ایستاد، جونگ کوک خیلی آرام گفت: «از همهی رؤیاهایی که داشتم... تو از همشون قشنگتری.» گونههای آوا سرخ شد و با خندهی کوتاهی زمزمه کرد: «و تو همون جایی هستی که همیشه دنبالش میگشتم.»
مراسم با جملههای ساده اما صمیمی ادامه پیدا کرد. هر دو با اطمینان، قول دادند در روزهای سخت و آسان کنار هم بمانند؛ قولی که ارزشش را با تمام سختیهای گذشته ثابت کرده بودند.
لحظهی رد و بدل کردن حلقهها که رسید، دستهای آوا کمی از هیجان میلرزید. جونگ کوک با مهربانی دستش را گرفت و حلقه را در انگشتش گذاشت. بعد آوا هم حلقهی جونگ کوک را در دست او قرار داد و لبخندی زد که از اشک شوق میدرخشید.
صدای تشویق مهمانها بلند شد. جیمین که در ردیف اول نشسته بود، با خنده گفت: «بالاخره مأموریت اصلیتون هم با موفقیت انجام شد!» همه با حرف او خندیدند و فضای سالن پر از شادی شد.
جونگ کوک آرام دست آوا را بوسید و گفت: «از امروز، هر صبح که بیدار میشم، اولین چیزی که میخوام ببینم، لبخند توئه.» آوا با چشمانی پر از اشک خوشحالی جواب داد: «و من هر شب، با خیال اینکه کنارمی، آروم میخوابم.»
سپس جونگ کوک با مکثی کوتاه، صورت آوا را با مهربانی میان دستانش گرفت و بوسهای آرام و عاشقانه بر لبهایش نشاند. صدای تشویق و شادی سالن بلندتر شد و آوا با لبخندی میان آن بوسه، چشمانش را بست؛ لحظهای که تمام دردها و خاطرات تلخ گذشته را پشت سر گذاشتند.
وقتی از سالن بیرون آمدند، باران ریزی شروع به باریدن کرده بود؛ درست مثل شبی که برای اولین بار به هم اعتراف کرده بودند. جونگ کوک و آوا دست در دست هم زیر باران قدم زدند و سوار ماشین شدند تا راهی آغاز فصل تازهای از زندگیشان شوند.
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
من یک نکته ای رو در مورد سابقه ام بگم...
من دوساله فیک می نویسم
یعنی : من فیک عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده رو مهر ماه ۱۴۰۳ شروع کردم و فشار درس ها زیاد شد و من وسط کار ولش کردم...
و بعد بخاطر مسائل خانوادگی که پیش اومد کلا مجبور شدم گوشی رو کنار بزارم و بعد از بهبود من از مهر ۱۴۰۴ گفتم که من شروع کنم و اون فیک رو تموم کنم...
پس در نتیجه من دوسال سابقه دارم و چون تو سال اول زیاد فیک ننوشتم قلمم تغییر کرد و بنظرم بهتر شده یا خیلی بهتر
فقط می خواستم اینم بگم برای فرشته هایی که نمی دونستن
- ۸۸۳
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط