وانشات ریندو ( بشه خودمه🔪)
وانشات ریندو ( بشه خودمه🔪)
یه توضیح کوچیک بدم
ا/ت و ریندو توی یه خونه زندگی میکنن و ا/ت بی بسیار لوس تشریف داره و اگر ریندو گریش رو در بیاره مث س....چیز خیلی عذاب وجدان میگیره و هم رو دوست دارن و اعتراف نکردن
.
.
.
یه روز ریندو برگشت خونه و دید ا/ت رو مبل لم داده
ا/ت : س..سلا..م( درحال چیپس خوردن)
ریندو : سلام ....بد نگذره بهت
ریندو به ا/ت نگاه کرد و بعد سرخ شد
ریندو :...ا/....ا/ت....
ا/ت سرش رو بر میگردونه سمت ریندو
ا/ت : هوم ؟ چیشده ؟
نگاه ریندو روی بلیز ا/ت میچرخه
ریندو :....چ....چند سالته بود .....؟
ا/ت : ها ؟ ...این جه سوالیه دیگه فکر کنم زیاد کار کردی به مغزت فشار اومده
ریندو هم رنگ گوجه شده بود و رفت اتاقش لباساش رو عوض کرد و ... و رفت پیش ا/ت رو مبل و ا/ت رو بغل کرد و صاف سرش رو گذاشت رو...اهم...رو سینه ا/ت( استغفرالله😂)
ریندو *: لعنتی چرا کامل لباس نمیپوشی !؟ اینطوری......زیادی....اه *
ا/ت هم چیپس میخورد و با گوشیش ور میرفت و یا دستش رو گذاشته بود و سر ریندو
ریندو هم که بشم منحرف شده بود
ا/ت : رین ؟ خوبی ؟ عجیب رفتار میکنی
ریندو : ا..اره..خ..خوبم ....فقط.....
ا/ت :؟؟؟....فقط......؟
ریندو : میشه.....از این به بعد درست لباس بپوشی .....؟
ا/ت به فکر فرو رفت( نشسته ام به در نگاه میکنم....) اول فکر کرد و دید که بلیزش بلند و شلوارش هم بلنده ولی یه چیزی جا انداخته بود ( آقا من روم نمیشه بگم خودتون بفهمین)
بعد ا/ت سرخ شد و از اونجایی که یکمممم لوس بود بقض کرد
ا/ت : اولا تو به اینا چی کار داری ؟!دوما بعد از این همه مدت اومدی بغلم و من احمق پیش خودم گفت بزای خودم اومدی ! منحرف بدبخت !!!!
وقتی حرف میزد صداش میلرزید و بقضش سنگین تر میشد
ریندو هم هل میکنه و سرش رو بالا میاره
ریندو : ن..نه مم...من منظورم این نبود !
ا/ت از روی مبل بلند شد و رفت اتاقش
ا/ت : دیگه با من حرف نزن !
( اتاقشون یکی بود پس وسایل ریندو هم اونجا بود)
ریندو سریع بلند میشه و میره به در میزنه
ریندو : ا/ت! باور کن منظورم این نبود ! ببخشید توروخدا قهر نکن !
ا/ت : ساکت شو بعد از چند روز اومدی پیشم ؟!
اینجا صداش بیشتر میلرزه و بقضش داشت میترکید
ریندو :......
ا/ت : اصلا این به کنار ! حداقل خودت رو دوقانیه کنترل میکردی و باهام حرف میزدی!
آخر های حرفش هق هقش بلند میشه و اشک میریزه
ریندو : ا/ت لطفا گریه نکن خواهش میکنم
ریندو مشت هاش به در بود
ریندو : اگر ....اگر بیای بیرون...و دیگه گریه نکنی اون گردن بند الماسه رو برات میگیرم
ا/ت لحظه ای ساکت شد پیشنهاد وسوسه کننده ای بود و بعد بلند شد و در رو باز کرد ( عسیسم کمی مقاومت....؟)جای اشک هاش روی صورتش برق میزد و سرش پایین بود
ریندو هم سریع ا/ت رو بغل میکنه
ریندو : ببخشید...نمیخواستم ناراحتت کنم ...ببخشید ببخشید !
ا/ت هم خیلی اروم ریندو رو بغل میکنه
ا/ت:........
ریندو : حاضر شو بریم برات اونو بگیرم
ا/ت لبخندش رو مخفی میکنه و فقط یکم سرش رو تکان (تکاننن) میده و بعد حاضر میشه و میرن و گردن بند رو میخرن و آشتی میکنن بعد از چند وقت هم بهم اعتراف میکنن لیلیلیلیلیلیلی
داستان ما به سر رسید سانزو به رنیدو نرسیددددد گیلیگیلییییی
یه توضیح کوچیک بدم
ا/ت و ریندو توی یه خونه زندگی میکنن و ا/ت بی بسیار لوس تشریف داره و اگر ریندو گریش رو در بیاره مث س....چیز خیلی عذاب وجدان میگیره و هم رو دوست دارن و اعتراف نکردن
.
.
.
یه روز ریندو برگشت خونه و دید ا/ت رو مبل لم داده
ا/ت : س..سلا..م( درحال چیپس خوردن)
ریندو : سلام ....بد نگذره بهت
ریندو به ا/ت نگاه کرد و بعد سرخ شد
ریندو :...ا/....ا/ت....
ا/ت سرش رو بر میگردونه سمت ریندو
ا/ت : هوم ؟ چیشده ؟
نگاه ریندو روی بلیز ا/ت میچرخه
ریندو :....چ....چند سالته بود .....؟
ا/ت : ها ؟ ...این جه سوالیه دیگه فکر کنم زیاد کار کردی به مغزت فشار اومده
ریندو هم رنگ گوجه شده بود و رفت اتاقش لباساش رو عوض کرد و ... و رفت پیش ا/ت رو مبل و ا/ت رو بغل کرد و صاف سرش رو گذاشت رو...اهم...رو سینه ا/ت( استغفرالله😂)
ریندو *: لعنتی چرا کامل لباس نمیپوشی !؟ اینطوری......زیادی....اه *
ا/ت هم چیپس میخورد و با گوشیش ور میرفت و یا دستش رو گذاشته بود و سر ریندو
ریندو هم که بشم منحرف شده بود
ا/ت : رین ؟ خوبی ؟ عجیب رفتار میکنی
ریندو : ا..اره..خ..خوبم ....فقط.....
ا/ت :؟؟؟....فقط......؟
ریندو : میشه.....از این به بعد درست لباس بپوشی .....؟
ا/ت به فکر فرو رفت( نشسته ام به در نگاه میکنم....) اول فکر کرد و دید که بلیزش بلند و شلوارش هم بلنده ولی یه چیزی جا انداخته بود ( آقا من روم نمیشه بگم خودتون بفهمین)
بعد ا/ت سرخ شد و از اونجایی که یکمممم لوس بود بقض کرد
ا/ت : اولا تو به اینا چی کار داری ؟!دوما بعد از این همه مدت اومدی بغلم و من احمق پیش خودم گفت بزای خودم اومدی ! منحرف بدبخت !!!!
وقتی حرف میزد صداش میلرزید و بقضش سنگین تر میشد
ریندو هم هل میکنه و سرش رو بالا میاره
ریندو : ن..نه مم...من منظورم این نبود !
ا/ت از روی مبل بلند شد و رفت اتاقش
ا/ت : دیگه با من حرف نزن !
( اتاقشون یکی بود پس وسایل ریندو هم اونجا بود)
ریندو سریع بلند میشه و میره به در میزنه
ریندو : ا/ت! باور کن منظورم این نبود ! ببخشید توروخدا قهر نکن !
ا/ت : ساکت شو بعد از چند روز اومدی پیشم ؟!
اینجا صداش بیشتر میلرزه و بقضش داشت میترکید
ریندو :......
ا/ت : اصلا این به کنار ! حداقل خودت رو دوقانیه کنترل میکردی و باهام حرف میزدی!
آخر های حرفش هق هقش بلند میشه و اشک میریزه
ریندو : ا/ت لطفا گریه نکن خواهش میکنم
ریندو مشت هاش به در بود
ریندو : اگر ....اگر بیای بیرون...و دیگه گریه نکنی اون گردن بند الماسه رو برات میگیرم
ا/ت لحظه ای ساکت شد پیشنهاد وسوسه کننده ای بود و بعد بلند شد و در رو باز کرد ( عسیسم کمی مقاومت....؟)جای اشک هاش روی صورتش برق میزد و سرش پایین بود
ریندو هم سریع ا/ت رو بغل میکنه
ریندو : ببخشید...نمیخواستم ناراحتت کنم ...ببخشید ببخشید !
ا/ت هم خیلی اروم ریندو رو بغل میکنه
ا/ت:........
ریندو : حاضر شو بریم برات اونو بگیرم
ا/ت لبخندش رو مخفی میکنه و فقط یکم سرش رو تکان (تکاننن) میده و بعد حاضر میشه و میرن و گردن بند رو میخرن و آشتی میکنن بعد از چند وقت هم بهم اعتراف میکنن لیلیلیلیلیلیلی
داستان ما به سر رسید سانزو به رنیدو نرسیددددد گیلیگیلییییی
- ۱۷۴
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط