𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"
𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"
𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟑𝟏
جونگکوک: تو الان حسودی کردی؟
ا/ت:..
جونگکوک نگاهشو رو ازم برنمیداشت..
انگار عمدا.. منتظر بود یه چیزی از دهنم در بیاد.
جونگکوک: جواب نمیدی؟
ا/ت: لازم میبینی برای هر سوال جواب بدم؟
چندثانیه سکوت بینمون افتاد..
سکوتی که از هر حرفی سنکین تر بود.
جونگکوک: لجبازی نکن.
ا/ت: و توهم فکر نکن چون رئیس اینجایی میتونی هر کاری میخوای بکنی.
نگاهش تیرهتر شد..
جونگکوک: هنوزم نمیفهمی داری با کی حرف میزنی؟
ا/ت: اتفاقا خوب میفهمم.
داری سعی میکنی کنترل همچی رو دستت بگیری.
لبخند کمرنگی زد.. از اون لبخندایی که بیشتر شبیه هشدار بودن تا شوخی..
جونگکوک: کنترل؟ من سالهاست همه چی رو تحت کنترل دارم.
نگاش افتاد روی لبام.. و بعد چشمام.. و دوباره برگشت به صورتم.
انگار دنبال یه چیزی بود.. تایید؟ ضعف؟
یا شاید.. واکنش من.
جونگکوک: این سکوت یعنی چی؟
نفس توی سینم گیر کرد..
از اینکه اینقدر راحت میخوندنم..
عصبانیتر شدم.
ا/ت: نه. فقط از ادمایی که فکر میکنن هرچیزی مال خودشونه خوشم نمیاد.
برای اولین بار.. برق خاصی توی چشماش نشست. نه خشم.. نه تمسخر..
چیزی خطرناکتر.
جونگکوک: خوبه. چون منم از ادمایی که ادای بیتفاوتی درمیارن خوشم نمیاد.
دستش بالا اومد موهامو پشت گوشم زد..
اروم لباشو نزدیک لبام کرد..
نه..نه.. قلبم تندتر از قبل میکوبید.. چشماش رو بست فاصله رو کمتر میکرد اما یهو خندید..
جونگکوک: ارکیده من..
تو زیادی زود جبهه میگیری.
ا/ت: من مال تو نیستم.
نگاهش سرد شد..
برق چشماش در عرض یک ثانیه ناپدید شد جاشو به سردی مطلق داد..
نگاهش روی صورتم ثابت موند.
جونگکوک: هنوز نه.
همونجا فهمیدم این مرد فقط خطرناک نیست.. بلد بود ادمو با چند کلمه از پا بندازه.
چندثانیه بعد.. خودش فاصله گرفت.
جونگکوک: میتونی بری.
اروم در رو باز کردم از اتاق بیرون رفتم...
نفسم رو کلافه بیرون دادم تند تند قدم برمیداشتم تا جایی که به اتاقم رسیدم.
روی تختم نشستم چندتا نفس عمیق کشیدم..
دستامو روی صورتم کشیدم و یهو خودمو مثل یه جنازه روی تخت انداختم..
𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟑𝟏
جونگکوک: تو الان حسودی کردی؟
ا/ت:..
جونگکوک نگاهشو رو ازم برنمیداشت..
انگار عمدا.. منتظر بود یه چیزی از دهنم در بیاد.
جونگکوک: جواب نمیدی؟
ا/ت: لازم میبینی برای هر سوال جواب بدم؟
چندثانیه سکوت بینمون افتاد..
سکوتی که از هر حرفی سنکین تر بود.
جونگکوک: لجبازی نکن.
ا/ت: و توهم فکر نکن چون رئیس اینجایی میتونی هر کاری میخوای بکنی.
نگاهش تیرهتر شد..
جونگکوک: هنوزم نمیفهمی داری با کی حرف میزنی؟
ا/ت: اتفاقا خوب میفهمم.
داری سعی میکنی کنترل همچی رو دستت بگیری.
لبخند کمرنگی زد.. از اون لبخندایی که بیشتر شبیه هشدار بودن تا شوخی..
جونگکوک: کنترل؟ من سالهاست همه چی رو تحت کنترل دارم.
نگاش افتاد روی لبام.. و بعد چشمام.. و دوباره برگشت به صورتم.
انگار دنبال یه چیزی بود.. تایید؟ ضعف؟
یا شاید.. واکنش من.
جونگکوک: این سکوت یعنی چی؟
نفس توی سینم گیر کرد..
از اینکه اینقدر راحت میخوندنم..
عصبانیتر شدم.
ا/ت: نه. فقط از ادمایی که فکر میکنن هرچیزی مال خودشونه خوشم نمیاد.
برای اولین بار.. برق خاصی توی چشماش نشست. نه خشم.. نه تمسخر..
چیزی خطرناکتر.
جونگکوک: خوبه. چون منم از ادمایی که ادای بیتفاوتی درمیارن خوشم نمیاد.
دستش بالا اومد موهامو پشت گوشم زد..
اروم لباشو نزدیک لبام کرد..
نه..نه.. قلبم تندتر از قبل میکوبید.. چشماش رو بست فاصله رو کمتر میکرد اما یهو خندید..
جونگکوک: ارکیده من..
تو زیادی زود جبهه میگیری.
ا/ت: من مال تو نیستم.
نگاهش سرد شد..
برق چشماش در عرض یک ثانیه ناپدید شد جاشو به سردی مطلق داد..
نگاهش روی صورتم ثابت موند.
جونگکوک: هنوز نه.
همونجا فهمیدم این مرد فقط خطرناک نیست.. بلد بود ادمو با چند کلمه از پا بندازه.
چندثانیه بعد.. خودش فاصله گرفت.
جونگکوک: میتونی بری.
اروم در رو باز کردم از اتاق بیرون رفتم...
نفسم رو کلافه بیرون دادم تند تند قدم برمیداشتم تا جایی که به اتاقم رسیدم.
روی تختم نشستم چندتا نفس عمیق کشیدم..
دستامو روی صورتم کشیدم و یهو خودمو مثل یه جنازه روی تخت انداختم..
- ۶۰۷
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط