{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

"دردی نهان در سینه دارم ،

"دردی نهان در سینه دارم ،

کیست دردم را بداند..."




در روزگار غریبی که سزای خوب بودن، خنجر از پشت خوردن است....

پس بزن که سزای من از درد به خود پیچیدن است....

بزن که یک عمر تکرار اشتباه،داستان تکراری زندگی ام شده است....

بزن که من آدم نمیشوم...

بزن که احساسات گرانم را به بهایی ارزان نفروشم باز...

بزن که سزای سادگی قلب من،همین خنجرهای به زهر آغشته توست....

بزن تا شاید فهمیدم که، همیشه خوب بودن خوب نیست....

گاهی باید بد بود،بد...

فرو کن خنجرت را نارفیق، تا شاید دردش بیدارم کند...

از خوابی که در آن همه را خوب میبینم....

بزن...بزن که سزایم مرگ است....

مرگ...
دیدگاه ها (۱۰)

یک شبی مجنون نمازش را شکست, بی وضو در کوچه لیلا نشست.... عش...

دیریست که نه شعر... نه روایت خاطره ها از سفر گذشته ها... ...

خدایااااااااااااااااااا ! چقدر سخته که دلت پر از درد باشه و...

باید فراموشت کنم... چندیست تمرین می کنم... من می توانم...! ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط