دیریست که نه شعر...
دیریست که نه شعر...
نه روایت خاطره ها از سفر گذشته ها...
نه حلول آرزوها...
امیدی به رهاییم از این نابودگاه نمی دهد...!
دیگر هیچ رهگذری...
.
چراغی به کوچه تاریکم نمی برد...
من به تماشای افول ستاره ام...
نشسته ام...
چه بی ثمر...
چشمانم را به انتظار آویخته ام ...!
بودن در این نابودگاه ثمری جز هیچ ندارد...
ای آشنا...
چشم دلت بگشا و حال من بنگر...
سوز ساز دلم با تو سخنها خواهد گفت...
امشب که در کنار منی...
غم گسار من باش و سایه از سر من تا سپیده نگیر...
ای اشک من ببار ...
نه روایت خاطره ها از سفر گذشته ها...
نه حلول آرزوها...
امیدی به رهاییم از این نابودگاه نمی دهد...!
دیگر هیچ رهگذری...
.
چراغی به کوچه تاریکم نمی برد...
من به تماشای افول ستاره ام...
نشسته ام...
چه بی ثمر...
چشمانم را به انتظار آویخته ام ...!
بودن در این نابودگاه ثمری جز هیچ ندارد...
ای آشنا...
چشم دلت بگشا و حال من بنگر...
سوز ساز دلم با تو سخنها خواهد گفت...
امشب که در کنار منی...
غم گسار من باش و سایه از سر من تا سپیده نگیر...
ای اشک من ببار ...
- ۶۸۶
- ۰۹ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط