آسمان تاریک
آسمان تاریک...
Wylder✭
و
Yuna✭
ₚ₄
در طول روزهای بعد این توجه مداوم مانند آب باران بر روی خاک خشک بود
جونگکوک از او دربارهی احساساتش میپرسید اما نه با لحن بازجویی بلکه با کنجکاوی عمیق او دربارهی ایدههایش در موسیقی صحبت میکرد
دربارهی فیلمهای احمقانهای که در سفر دیده بود و از او میخواست که در مورد کارهای استودیو نظر بدهد.
جونگکوک به او یادآوری میکرد که هنوز میدرخشد حتی اگر خودش نتواند نور خود را ببیند.
چند هفته گذشت...
هفتههایی پر از جلسات درمانی که جونگکوک اغلب مخفیانه در لابی منتظر میماند و هفتههایی که او مجبور بود به استودیو برود و در آن مدت صد بار زنگ میزد تا فقط صدای ا.ت را بشنود.
سپس آن لحظه فرا رسید.
آن روز عصر جونگکوک پس از تمرینهای طولانی بازگشته بود و با نگرانی همیشگی وارد شد. ا.ت پشت پیانو نشسته بود.
او نه مینواخت و نه میخواند فقط به کلیدها خیره بود.
ناگهان یک لبخند بسیار کوچک گوشهی لبش بالا آمد.
این لبخند از سرِ اجبار نبود این یک واکنش ناخودآگاه و واقعی بود.
او به سختی با صدای آرام گفت
"جونگکوک... اون شوخی که در مورد کاپیتان گروه در مصاحبه دیروز کردی... واقعا مسخره بود"
صدای خندهی خفیف و بی صدای ا.ت مانند زنگولهای از جنس طلای ناب در گوش جونگکوک پیچید.
او کاملا خشکش زد
ایستاد در حالی که ساک وسایلش هنوز روی زمین بود
آن لحظه دنیا برای جونگکوک متوقف شد.
او به جلو خیز برداشت، انگار چیزی مقدس را دیده باشد.
چشمانش دیگر خسته نبودند
آنها اکنون کاملا باز و درخشان بودند.
چشمانش برق زدند نه مانند الماس که نور را منعکس میکند بلکه مانند دو ستارهی کوچک و دوردست که بالاخره در آسمان سیاه شب مسیر خود را پیدا کردهاند
آن درخشش ترکیبی از تسکین عمیق و شاد خالص بود
شادی یک قهرمان که پس از یک نبرد سخت میفهمد که یارِ او زنده است و دوباره نور را به یاد آورده است
او به سمت ا.ت قدم برداشت
با قدمهایی که حالا دیگر محتاط نبودند بلکه سرشار از اطمینان بودند.
"دخت...دخترک.م... ت..نو خندیدی"
زمزمه کرد و او را با مهربانی در آغوش گرفت این بار نه از روی ترس بلکه از روی پیروزی
جونگکوک قدمی نزدیک شد و دستش را دور کمر ا.ت حلقه کرد
ا.ت لبخندش پهن تر شد و در آسمانی تاریک عشقشان باز رنگین شد...
The end...
Wylder✭
و
Yuna✭
ₚ₄
در طول روزهای بعد این توجه مداوم مانند آب باران بر روی خاک خشک بود
جونگکوک از او دربارهی احساساتش میپرسید اما نه با لحن بازجویی بلکه با کنجکاوی عمیق او دربارهی ایدههایش در موسیقی صحبت میکرد
دربارهی فیلمهای احمقانهای که در سفر دیده بود و از او میخواست که در مورد کارهای استودیو نظر بدهد.
جونگکوک به او یادآوری میکرد که هنوز میدرخشد حتی اگر خودش نتواند نور خود را ببیند.
چند هفته گذشت...
هفتههایی پر از جلسات درمانی که جونگکوک اغلب مخفیانه در لابی منتظر میماند و هفتههایی که او مجبور بود به استودیو برود و در آن مدت صد بار زنگ میزد تا فقط صدای ا.ت را بشنود.
سپس آن لحظه فرا رسید.
آن روز عصر جونگکوک پس از تمرینهای طولانی بازگشته بود و با نگرانی همیشگی وارد شد. ا.ت پشت پیانو نشسته بود.
او نه مینواخت و نه میخواند فقط به کلیدها خیره بود.
ناگهان یک لبخند بسیار کوچک گوشهی لبش بالا آمد.
این لبخند از سرِ اجبار نبود این یک واکنش ناخودآگاه و واقعی بود.
او به سختی با صدای آرام گفت
"جونگکوک... اون شوخی که در مورد کاپیتان گروه در مصاحبه دیروز کردی... واقعا مسخره بود"
صدای خندهی خفیف و بی صدای ا.ت مانند زنگولهای از جنس طلای ناب در گوش جونگکوک پیچید.
او کاملا خشکش زد
ایستاد در حالی که ساک وسایلش هنوز روی زمین بود
آن لحظه دنیا برای جونگکوک متوقف شد.
او به جلو خیز برداشت، انگار چیزی مقدس را دیده باشد.
چشمانش دیگر خسته نبودند
آنها اکنون کاملا باز و درخشان بودند.
چشمانش برق زدند نه مانند الماس که نور را منعکس میکند بلکه مانند دو ستارهی کوچک و دوردست که بالاخره در آسمان سیاه شب مسیر خود را پیدا کردهاند
آن درخشش ترکیبی از تسکین عمیق و شاد خالص بود
شادی یک قهرمان که پس از یک نبرد سخت میفهمد که یارِ او زنده است و دوباره نور را به یاد آورده است
او به سمت ا.ت قدم برداشت
با قدمهایی که حالا دیگر محتاط نبودند بلکه سرشار از اطمینان بودند.
"دخت...دخترک.م... ت..نو خندیدی"
زمزمه کرد و او را با مهربانی در آغوش گرفت این بار نه از روی ترس بلکه از روی پیروزی
جونگکوک قدمی نزدیک شد و دستش را دور کمر ا.ت حلقه کرد
ا.ت لبخندش پهن تر شد و در آسمانی تاریک عشقشان باز رنگین شد...
The end...
- ۵۸۴
- ۲۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط