تلخ تر از مستی
تلخ تر از مستی....
Yuna...
P.1
صدای دلنشین دستگاه قهوهساز در فضای آشپزخانه طنینانداز شده بود
و با زمزمهی آرام جونگکوک درهم میآمیخت او دیگر کاملاً آمادهی رفتن بود کت و شلوارِ تیره بر تن داشت و کراواتش را با دقتی وسواسگونه تنظیم کرده بود...
هرچند آن دسته از تارهای موی مشکیاش که از زیر موهایش رها شده بودند، نشان میدادند که هنوز کاملا بیدار نشده است.
تو از پشت به او نزدیک شدی....
دستانت را نرم و محکم بر روی بازویش حلقه کردی و اجازه ندادی نگاهش از تو برداشته شود.
جونگکوک با آن لبخند همیشه آرامشبخش صبحگاهیاش خیره به تو ماند
"صبر کن! اینهمه عجله برای چی؟ حداقل قبل از رفتن بوسم کن".
تو با لحنی که شیطنت ادامه دادی
"یه بوسِ کامل بده تا دلم قرص شه"
جونگکوک با چشمانی که ذوب در نگاهت شده بود لحظهای درنگ کرد.
آن لحظه دنیا برایش در فضای کوچک آشپزخانه متوقف شد
او به آرامی سر خم کرد ابتدا پیشانیات را با احترامی لطیف بوسید، سپس گونهات را نوازش کرد و در نهایت بوسهای گرم و کوتاه بر لبان تو نشاند.
"من باید برسم شرکت عزیزم لطفا خوب باش تا برگردم"
تو اخم کوچکی بر صورت زیبایت نشاندی هرچند در عمق چشمانت شادی موج میزد.
با نگرانیای شیرین زمزمه کردی
"مراقب خودت باش فهمیدی؟ یادت باشه هیچکس در دنیا نمیتونه حواسپرتی شیرین من باشه"
جونگکوک لبخندی زد که این بار، سنگینتر از همیشه به نظر میرسید لبخندی که پشتش پر از ناگفتهها بود
کلیدهایش را برداشت و به سمت در رفت
او خارج شد....
اما صدای بسته شدن در، تنها پایان یک رفتن نبود، بلکه آغاز یک گسست بود. مقصد او... شرکت نبود...
شرایط: ۱۷ لایک و ۱۷ کامنت
اگه شرایطا برسه خیلی خیلی زود میذارمش چون تا اخرشو نوشتم ولی اگه نرسه نمیذارما
Yuna...
P.1
صدای دلنشین دستگاه قهوهساز در فضای آشپزخانه طنینانداز شده بود
و با زمزمهی آرام جونگکوک درهم میآمیخت او دیگر کاملاً آمادهی رفتن بود کت و شلوارِ تیره بر تن داشت و کراواتش را با دقتی وسواسگونه تنظیم کرده بود...
هرچند آن دسته از تارهای موی مشکیاش که از زیر موهایش رها شده بودند، نشان میدادند که هنوز کاملا بیدار نشده است.
تو از پشت به او نزدیک شدی....
دستانت را نرم و محکم بر روی بازویش حلقه کردی و اجازه ندادی نگاهش از تو برداشته شود.
جونگکوک با آن لبخند همیشه آرامشبخش صبحگاهیاش خیره به تو ماند
"صبر کن! اینهمه عجله برای چی؟ حداقل قبل از رفتن بوسم کن".
تو با لحنی که شیطنت ادامه دادی
"یه بوسِ کامل بده تا دلم قرص شه"
جونگکوک با چشمانی که ذوب در نگاهت شده بود لحظهای درنگ کرد.
آن لحظه دنیا برایش در فضای کوچک آشپزخانه متوقف شد
او به آرامی سر خم کرد ابتدا پیشانیات را با احترامی لطیف بوسید، سپس گونهات را نوازش کرد و در نهایت بوسهای گرم و کوتاه بر لبان تو نشاند.
"من باید برسم شرکت عزیزم لطفا خوب باش تا برگردم"
تو اخم کوچکی بر صورت زیبایت نشاندی هرچند در عمق چشمانت شادی موج میزد.
با نگرانیای شیرین زمزمه کردی
"مراقب خودت باش فهمیدی؟ یادت باشه هیچکس در دنیا نمیتونه حواسپرتی شیرین من باشه"
جونگکوک لبخندی زد که این بار، سنگینتر از همیشه به نظر میرسید لبخندی که پشتش پر از ناگفتهها بود
کلیدهایش را برداشت و به سمت در رفت
او خارج شد....
اما صدای بسته شدن در، تنها پایان یک رفتن نبود، بلکه آغاز یک گسست بود. مقصد او... شرکت نبود...
شرایط: ۱۷ لایک و ۱۷ کامنت
اگه شرایطا برسه خیلی خیلی زود میذارمش چون تا اخرشو نوشتم ولی اگه نرسه نمیذارما
- ۳.۶k
- ۰۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط