پارت10
به اصرار جونگوون قبول کردم شام بخورم و بعدش توی پذیرایی جلوی تلویزیون ولو شدیم. تا اینکه اخبار اعلام کرد امشب دریا طوفانیه.
_اهههه فاک. چرا امشب باید دریا طوفانی میشد؟
تهیونگ غر زد و بقیه موافقت کردن.
_من گیتارمو آوردم که سوهو اوپا برامون دور آتیش آهنگ بخونه.
سویون با لحن لوسی گفت و لباشو آویزون کرد.
'jk'pov
بعد از یک ساعت خوابیدن بیدار شده بودم ولی آیون روی مبل نبود. دلشوره ی عجیبی گرفتم. سعی کردم بی تفاوت باشم ولی نتونستم و تو حموم و دستشویی رو گشتم ولی نبود. به در اتاقا نگاه کردم و باخودم گفتم شاید رفته اتاق سوهو چون امکان نداره رفته باشه اتاق جنی و سویون. در اتاق رو یکم باز کردم ولی با جونگوونی مواجه شدم که روی مبل خواب بود و تهیونگی که سوهو رو از پشت بغل کرده بود و خواب بود. گاهی بهشون شک میکردم که اینا برادر باشن. سرمو به طرفین تکون دادم و پایین رو گشتم. آشپز خونه و پذیرایی ولی نبود. با فکر اینکه ممکنه بیرون رفته باشه وحشت کردم چون امشب دریا طوفانی بود و دوباره ممکن بود بلایی سر خودش بیاره. بار اول نبود. چندیدن بار خودکشی کرده بود ولی همش نجاتش میدادیم. یه بار حتی دوتا ورقه کامل قرص آرامبخش خورده بود و اگه من دیرتر پیداش میکردم قطعا کارش تموم شد. افکار مزاحمم رو کنار زدم و بیرون ویلا رفتم.
کم کم داشتم نا امید میدم که سایه متحرک و سیاه دیدم که داخل دریا که موج های رام نشدنی ای داشت میرفت. با توجه به قد و هیکلش متوجه شدم آیونه. با دو خودمو بهش رسوندم. مچ دستش رو تو دستم گرفتم و با شدت به سمت خودم کشوندمش. تقلا برای فرار کرد ولی من فقط اونو به سمت ساحل کشیدم. وقتی بالاخره آروم گرفت تو صورتش فریاد کشیدم:
_چه غلطی میکردی جئون آیون؟
'writer'pov
آیون عصبانی شد. فقط میخواست بدونه که کی اجازه میدن به درد خودش بمیره. متقابلا با عصبانیت تو صورت برادرش فریاد گوش خراشی کشید:
+کی میخواین دست از سرم بردارین. دیگه خسته شدم. از همه تون. از تحقیر هایی که شدم. از کتک هایی که ناحق خوردم. گناه من چیه که مادرم هرزه بود؟ مگه من بهش گفتم به شوهرش خیانت کنه. چرا از من متنفرین؟ من...من...بخدا من گناهی ندارم. من دلم برای کوکی اوپام تنگ شده. همون کوکی ای که 10 سال پیش مرده و یون یون هم همراهش به خاک سپرده شد...من...من...از خودم متنفرم.
صداش کم کم آروم میشد و اشک هاش به طور رقت انگیزی شروع به ریزش کرد...طوری که دل سنگ رو هم آب میکرد. بعد از 10 سال سد اشک هاش بالاخره شکستن و جونگ کوک حیرت کرد.
_اهههه فاک. چرا امشب باید دریا طوفانی میشد؟
تهیونگ غر زد و بقیه موافقت کردن.
_من گیتارمو آوردم که سوهو اوپا برامون دور آتیش آهنگ بخونه.
سویون با لحن لوسی گفت و لباشو آویزون کرد.
'jk'pov
بعد از یک ساعت خوابیدن بیدار شده بودم ولی آیون روی مبل نبود. دلشوره ی عجیبی گرفتم. سعی کردم بی تفاوت باشم ولی نتونستم و تو حموم و دستشویی رو گشتم ولی نبود. به در اتاقا نگاه کردم و باخودم گفتم شاید رفته اتاق سوهو چون امکان نداره رفته باشه اتاق جنی و سویون. در اتاق رو یکم باز کردم ولی با جونگوونی مواجه شدم که روی مبل خواب بود و تهیونگی که سوهو رو از پشت بغل کرده بود و خواب بود. گاهی بهشون شک میکردم که اینا برادر باشن. سرمو به طرفین تکون دادم و پایین رو گشتم. آشپز خونه و پذیرایی ولی نبود. با فکر اینکه ممکنه بیرون رفته باشه وحشت کردم چون امشب دریا طوفانی بود و دوباره ممکن بود بلایی سر خودش بیاره. بار اول نبود. چندیدن بار خودکشی کرده بود ولی همش نجاتش میدادیم. یه بار حتی دوتا ورقه کامل قرص آرامبخش خورده بود و اگه من دیرتر پیداش میکردم قطعا کارش تموم شد. افکار مزاحمم رو کنار زدم و بیرون ویلا رفتم.
کم کم داشتم نا امید میدم که سایه متحرک و سیاه دیدم که داخل دریا که موج های رام نشدنی ای داشت میرفت. با توجه به قد و هیکلش متوجه شدم آیونه. با دو خودمو بهش رسوندم. مچ دستش رو تو دستم گرفتم و با شدت به سمت خودم کشوندمش. تقلا برای فرار کرد ولی من فقط اونو به سمت ساحل کشیدم. وقتی بالاخره آروم گرفت تو صورتش فریاد کشیدم:
_چه غلطی میکردی جئون آیون؟
'writer'pov
آیون عصبانی شد. فقط میخواست بدونه که کی اجازه میدن به درد خودش بمیره. متقابلا با عصبانیت تو صورت برادرش فریاد گوش خراشی کشید:
+کی میخواین دست از سرم بردارین. دیگه خسته شدم. از همه تون. از تحقیر هایی که شدم. از کتک هایی که ناحق خوردم. گناه من چیه که مادرم هرزه بود؟ مگه من بهش گفتم به شوهرش خیانت کنه. چرا از من متنفرین؟ من...من...بخدا من گناهی ندارم. من دلم برای کوکی اوپام تنگ شده. همون کوکی ای که 10 سال پیش مرده و یون یون هم همراهش به خاک سپرده شد...من...من...از خودم متنفرم.
صداش کم کم آروم میشد و اشک هاش به طور رقت انگیزی شروع به ریزش کرد...طوری که دل سنگ رو هم آب میکرد. بعد از 10 سال سد اشک هاش بالاخره شکستن و جونگ کوک حیرت کرد.
- ۵.۱k
- ۰۴ بهمن ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط