part 18
part 18
و سوهیوک همچنان داشت به کارش ادامه میداد( بچه تو پیجه دیگنمینویسم گزارش میکنید 🔪)
و سوا محکم به در میکوبید...جوری ک تمام دستاش زخم شده بود و ا.ت سعی میکرد خودشو بکشه سمت در ...
و خودشو میمالند به زمین تا فرار کنه ولی سوهیوک با اینکه به زور اینکارو میکرد ولی تمومش نمیکرد...
سوا بدجور رفت رو مخ سوهیوک ..
ا.ت رو ول کرد و رفت سراغ سوا ..
ک دید یوری اونجاس و ا.ت سعی کرد فرار کنه و یه گلدون برداشت و کوبند تو سر سوهیوک ولی یهو یوری ظاهر شد و سوا رفت تو بغل ا.ت ...
سوا : آروم باش چیزی نیس ( ترس استرس )
ا.ت : ه....ه...هو...هومم ( ترس)
یوری : کجا داشتید میرفتید ها ؟
سوا : ولش کن
یوری : مو ؟
سوا : گفتم ولش کنننن ( داد )
ما دوستای هم بودیم چرا داری اینکارو میکنی یوری م...ما
خواهریم بیا تمومش کنیم هوم !
یوری ناراحت بود داشت فک میکرد ول غرورش نزاشت تسلیم شع و ببازه ..
یوری : عمرا شما فقط یمش دشمنی برا من !
یاا سوهیوک
سوهیوک: نِ
یوری : دوس دارم جفتشون نابود کنی سوا هم ببر ...تا من به حساب ا.ت جون برسم
ا.ت : ن...نه ....نه ....نبرش...
سواااا....نهنهه ( ترس و التماس )
هرکاری بگی میکنم فقط نه ...نهکن
اینکارو با اون نکنید ....
یوری : میان !
ولی مجبورم ...
و سوهیوک داشت همون بلا رو سر سوا می آورد و ا.ت داشت گریه میکرد و میخواست بره کمکش اما نمیتونست تا اینکه سوا کاملا بیهوش شد ..
یوری : یاااا
چرا بیهوش شد ؟
سوهیوک : از سرش داره خون میاد !
یوری : چی ؟!
ا.ت ترسیده بود رفتن نزدیک دیدن که از سرش خون زیادی سرازیره همون لحظه ...
...........................
سوا : باید ا.ت رو پیدا کنم
که همون موقع سوا میخوره به ینفر و محکم با سر میخوره رو زمین و از شانس سرش میخوره به یه تخت سنگ بزرگ ولی اهمیت نمیده و ....
................................
یوری : یااا
فک کنم مرده !
سوهیوک : چی ؟!
ا.ت : ن.نن..نههههههه ( داد و گریه خیلی بلند کیدراما ک دیدی ایشاالله میفهمید منظورم چیع)
نباید بمیری ...
نمیزارم نهههههه ( گریه )
یوری : بریم ..
یوری و سوهیوک داشتن میرفتن
ا.ت : یااا یوری ...
سو...سوا تکون نمیخوره ...
بدنش ...بدنش ...هق ....هق ...
ترو خدااااااا ( گریه )
یوری برمیگرده نگاه میکنه و خوب دستشو بهم فشار میده و اشکش در میاد نمیتونست قبول کنه اون باعث مرگش شده و نمیخواست ایندش خراب سه و رفت .....
ا.ت : ....نههههههه....تروخداااااا
نروووووو....( گریه و داد )
ا.ت بلند شد و لباس های درب و داغون پوشید و لباس های سوا رو بزور کرد تنش ...
و سوا رو برد بیرون و تو این بارون ساعت سه نصف شب و اینهمه رعد و برق ...
سوا رو کول ات بود اون با تمام بی جونیش سوا رو میکشید تا به بیمارستان برسونه ...
ا.ت : سوا ...دو...دوون بیار .
هومم ...الان میرسیم....باش ...( گریه )
.
.
.
اونموقع رفته بود اتاق عمل ...
و سوهیوک همچنان داشت به کارش ادامه میداد( بچه تو پیجه دیگنمینویسم گزارش میکنید 🔪)
و سوا محکم به در میکوبید...جوری ک تمام دستاش زخم شده بود و ا.ت سعی میکرد خودشو بکشه سمت در ...
و خودشو میمالند به زمین تا فرار کنه ولی سوهیوک با اینکه به زور اینکارو میکرد ولی تمومش نمیکرد...
سوا بدجور رفت رو مخ سوهیوک ..
ا.ت رو ول کرد و رفت سراغ سوا ..
ک دید یوری اونجاس و ا.ت سعی کرد فرار کنه و یه گلدون برداشت و کوبند تو سر سوهیوک ولی یهو یوری ظاهر شد و سوا رفت تو بغل ا.ت ...
سوا : آروم باش چیزی نیس ( ترس استرس )
ا.ت : ه....ه...هو...هومم ( ترس)
یوری : کجا داشتید میرفتید ها ؟
سوا : ولش کن
یوری : مو ؟
سوا : گفتم ولش کنننن ( داد )
ما دوستای هم بودیم چرا داری اینکارو میکنی یوری م...ما
خواهریم بیا تمومش کنیم هوم !
یوری ناراحت بود داشت فک میکرد ول غرورش نزاشت تسلیم شع و ببازه ..
یوری : عمرا شما فقط یمش دشمنی برا من !
یاا سوهیوک
سوهیوک: نِ
یوری : دوس دارم جفتشون نابود کنی سوا هم ببر ...تا من به حساب ا.ت جون برسم
ا.ت : ن...نه ....نه ....نبرش...
سواااا....نهنهه ( ترس و التماس )
هرکاری بگی میکنم فقط نه ...نهکن
اینکارو با اون نکنید ....
یوری : میان !
ولی مجبورم ...
و سوهیوک داشت همون بلا رو سر سوا می آورد و ا.ت داشت گریه میکرد و میخواست بره کمکش اما نمیتونست تا اینکه سوا کاملا بیهوش شد ..
یوری : یاااا
چرا بیهوش شد ؟
سوهیوک : از سرش داره خون میاد !
یوری : چی ؟!
ا.ت ترسیده بود رفتن نزدیک دیدن که از سرش خون زیادی سرازیره همون لحظه ...
...........................
سوا : باید ا.ت رو پیدا کنم
که همون موقع سوا میخوره به ینفر و محکم با سر میخوره رو زمین و از شانس سرش میخوره به یه تخت سنگ بزرگ ولی اهمیت نمیده و ....
................................
یوری : یااا
فک کنم مرده !
سوهیوک : چی ؟!
ا.ت : ن.نن..نههههههه ( داد و گریه خیلی بلند کیدراما ک دیدی ایشاالله میفهمید منظورم چیع)
نباید بمیری ...
نمیزارم نهههههه ( گریه )
یوری : بریم ..
یوری و سوهیوک داشتن میرفتن
ا.ت : یااا یوری ...
سو...سوا تکون نمیخوره ...
بدنش ...بدنش ...هق ....هق ...
ترو خدااااااا ( گریه )
یوری برمیگرده نگاه میکنه و خوب دستشو بهم فشار میده و اشکش در میاد نمیتونست قبول کنه اون باعث مرگش شده و نمیخواست ایندش خراب سه و رفت .....
ا.ت : ....نههههههه....تروخداااااا
نروووووو....( گریه و داد )
ا.ت بلند شد و لباس های درب و داغون پوشید و لباس های سوا رو بزور کرد تنش ...
و سوا رو برد بیرون و تو این بارون ساعت سه نصف شب و اینهمه رعد و برق ...
سوا رو کول ات بود اون با تمام بی جونیش سوا رو میکشید تا به بیمارستان برسونه ...
ا.ت : سوا ...دو...دوون بیار .
هومم ...الان میرسیم....باش ...( گریه )
.
.
.
اونموقع رفته بود اتاق عمل ...
- ۹.۲k
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط