سایه عشق
( سایه عشق )
پارت ۷۵
ات : پس من قاتل مادرم هست
فیلیکس با شوکه دست های خواهرش بینه دست های ورزیده خودش گرفت
فیلیکس: اصلا اینجوری نیست ات اون میخواست تو بدنیا بیایی و زندگی کنی نمیخواهی که جونش رو..
ات : پس پدر چی ....
فیلیکس با همان نگاه غمگینی به دختره خیره شد.....
فیلیکس: یک سالی از فوتش میگذره ...
ات : پس اونم نمیتونم ببینم درسته
فیلیکس: معذرت میخواهم...
ات. : تقصیره تو نیست مقصرش منم
فیلیکس: نه اصلا اینجوری نیست ات ببین مادر تو اون نه ماه ورده زبونش این بود .. ( بهش نگید که من چجوری از دنیا رفتم ) تو کمی فکر کن ازت خواهش میکنم بهش فکر کن .. مادر وقتی تو چند ماه تو شکمش بود بازم به همچین روزی فکر میکرد که یه روزی دخترم فکر نکنه که قاتلش هستی
دختره با گریه های که میکرد چشم دوخته به برادرش
ات : چجوری .. ها م...ن .. من قاتلش هستم
چشم های پر از اشک و اشک هایش سرازیر شدن رو گونه هایش صدا هق هق هایش بالا. رفت و با صدا بلند گریه میکرد فیلیکس با عجله شانه های خواهرش را گرفت و سمته خودش نزدیک
در اغوشش گریه هایش کم نه زیاد تر میشد این آغوش را خیلی دوست داشت ....
گریه هایش آرام شد و کم کم چشم هایش گرم گرفت و در آغوش برادرش به خواب رفت ....
یک ساعتی به همین حالت گذشت خراش در به گوشش خورد و تهیونگ را دید لبخندی زد و خواهرش را سمته بالشت کج کرد آروم سرش را گذاشت روش و پتو را کشید روش با بوسی رو شقیقه هایش از رو تخت بلند شد و سمته تهیونگ رفت ..
هردو از اتاق خارج شدن و به آرامی در را بست ...
تهیونگ : حالش چطور بود
فیلیکس: نمیشه گفت خوب
تهیونگ با گذاشت دستش رو شانه ژنرال فیلیکس گفت ... تهیونگ : خودت چطوری ؟
فیلیکس: من .... من خوبم
فلاویا: واقعا؟
صدایی به گوشش خورد و چرخید سمته صدا ..... فیلیکس: امم آره خوبم
فلاویا: خیلی خسته به نظر میایی بریم برات قهوه درست کنم
فیلیکس: لازم نیست
فلاویا: خواهش میکنم ژنرال
فیلیکس: باشه بریم
پارت ۷۵
ات : پس من قاتل مادرم هست
فیلیکس با شوکه دست های خواهرش بینه دست های ورزیده خودش گرفت
فیلیکس: اصلا اینجوری نیست ات اون میخواست تو بدنیا بیایی و زندگی کنی نمیخواهی که جونش رو..
ات : پس پدر چی ....
فیلیکس با همان نگاه غمگینی به دختره خیره شد.....
فیلیکس: یک سالی از فوتش میگذره ...
ات : پس اونم نمیتونم ببینم درسته
فیلیکس: معذرت میخواهم...
ات. : تقصیره تو نیست مقصرش منم
فیلیکس: نه اصلا اینجوری نیست ات ببین مادر تو اون نه ماه ورده زبونش این بود .. ( بهش نگید که من چجوری از دنیا رفتم ) تو کمی فکر کن ازت خواهش میکنم بهش فکر کن .. مادر وقتی تو چند ماه تو شکمش بود بازم به همچین روزی فکر میکرد که یه روزی دخترم فکر نکنه که قاتلش هستی
دختره با گریه های که میکرد چشم دوخته به برادرش
ات : چجوری .. ها م...ن .. من قاتلش هستم
چشم های پر از اشک و اشک هایش سرازیر شدن رو گونه هایش صدا هق هق هایش بالا. رفت و با صدا بلند گریه میکرد فیلیکس با عجله شانه های خواهرش را گرفت و سمته خودش نزدیک
در اغوشش گریه هایش کم نه زیاد تر میشد این آغوش را خیلی دوست داشت ....
گریه هایش آرام شد و کم کم چشم هایش گرم گرفت و در آغوش برادرش به خواب رفت ....
یک ساعتی به همین حالت گذشت خراش در به گوشش خورد و تهیونگ را دید لبخندی زد و خواهرش را سمته بالشت کج کرد آروم سرش را گذاشت روش و پتو را کشید روش با بوسی رو شقیقه هایش از رو تخت بلند شد و سمته تهیونگ رفت ..
هردو از اتاق خارج شدن و به آرامی در را بست ...
تهیونگ : حالش چطور بود
فیلیکس: نمیشه گفت خوب
تهیونگ با گذاشت دستش رو شانه ژنرال فیلیکس گفت ... تهیونگ : خودت چطوری ؟
فیلیکس: من .... من خوبم
فلاویا: واقعا؟
صدایی به گوشش خورد و چرخید سمته صدا ..... فیلیکس: امم آره خوبم
فلاویا: خیلی خسته به نظر میایی بریم برات قهوه درست کنم
فیلیکس: لازم نیست
فلاویا: خواهش میکنم ژنرال
فیلیکس: باشه بریم
- ۷.۸k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط