سایه عشق
( سایه عشق )
پارت ۷۴
دختره با سفت گرفتن کاغذ ها تو دست اش و آن لباس های کوتاه که قبلا جوراب شیشه ای پاش بود ولی حال با نبودنش همه به پاهای برهنه دختره نگاه میکردن که این برایش کاره زشتی بود ...
با بدو سمته پله ها رفت پله ها را طی کرد و سمته در بزرگ سالن رفت با هول داد دختر ها خودش را میرساند به در بزرگ .... از حیاط زیبا و چمن ها آب نمای کوچیک رد شد و خودش را رساندن .... شاهزاده تهیونگ و شاهزاده فرانسیس که برای بدرقه کردنش آنجا بودن ...
ات : صبر کن ....
با صدا خواهرش زود گفت ... فیلیکس: وایسا !
زود از کالسکه پیاده شده و نگاه پر از انتظارش را چرخاند تا جسم بی روح دختره رو دید که با دویدن سمتش می امد همان دیقه همه نگاهش به سمته دختره چرخیدن از اینکه بعد از یک شب و روز از اتاق بیرون اومده بود خوشحال شده بودند ....
دختره در حالی که دلش پر از گریه بود گلوش از بغض راهش نمیکرد نیاز به آغوش برادرش داشت .. بلخره بهش رسید و دست هایش را دوره گردنش برادرش حلقه کرد در حالی که برادرش هم نیازی به این آغوش خواهرش داشت و دست هایش را گذاشت رو کمره خواهرش و سفت تر بغلش گرفت
ات : کجا .... داشتی میرفتی
فیلیکس : ببخشید خواهرم ....
ات : ولم نکن .. خواهش میکنم
فیلیکس: نمیکنم .. نمیکنم
اخره حرفش را زیر لبی گفت و با رها کردن اون بوی موهای خواهرش که مثل بوی بغل مادرش را میداد گذاشت تا به ریه هایش این بو برود ....
حلقه دوره گردن برادرش را کم کرد و ازش جدا شد تو چشم های برادرش خیره شد ... ات : بهم بگو ... مادرم کجاست پدر...
فیلیکس: میگم همه چی رو میگم هم اینکه مادرمون کجاست هم پدرمون اول تو کمی خوب شو
ات : نرو ...
فیلیکس: وقتی تو بگی نرو من کجا برم ...
___________
رو تخت یک نفره و کوچیک هر دو نشسته روبه رو هم ...
ات : مادرم کجاست
فیلیکس : مگه نامه ها رو نخوندی
ات ؛ چرا خوندم ولی... تو بهم بگو ..
فیلیکس با حالت غمگینی به زمین خیره شد
فیلیکس: وقتی مادرم فهمید که ترو بارداره خیلی خوشحال شد گفت ... من دارم مادر میشم میدونم باعث خنده میشه من حسودیم شد گفتم منم بچه تو هستم وقتی دعوامون شد باهاش قهر کردم پدرم اومد اتاقم گفت یک زن ولی مادریش که مادر یک دختر بشه ناراحت نباش ...
وقتی ماه پنجم ش شد .. برای معاینه رفتیم دکتر ولی .... اونجا فهمیدیم که مادر تومور داره تو معدش نمیخواست عمل بشه میگفت من میخواهم پرنسسم رو به دنیا بیارم میخواهم زندگی کنه ولی نه من میخواستیم نه پدر
پارت ۷۴
دختره با سفت گرفتن کاغذ ها تو دست اش و آن لباس های کوتاه که قبلا جوراب شیشه ای پاش بود ولی حال با نبودنش همه به پاهای برهنه دختره نگاه میکردن که این برایش کاره زشتی بود ...
با بدو سمته پله ها رفت پله ها را طی کرد و سمته در بزرگ سالن رفت با هول داد دختر ها خودش را میرساند به در بزرگ .... از حیاط زیبا و چمن ها آب نمای کوچیک رد شد و خودش را رساندن .... شاهزاده تهیونگ و شاهزاده فرانسیس که برای بدرقه کردنش آنجا بودن ...
ات : صبر کن ....
با صدا خواهرش زود گفت ... فیلیکس: وایسا !
زود از کالسکه پیاده شده و نگاه پر از انتظارش را چرخاند تا جسم بی روح دختره رو دید که با دویدن سمتش می امد همان دیقه همه نگاهش به سمته دختره چرخیدن از اینکه بعد از یک شب و روز از اتاق بیرون اومده بود خوشحال شده بودند ....
دختره در حالی که دلش پر از گریه بود گلوش از بغض راهش نمیکرد نیاز به آغوش برادرش داشت .. بلخره بهش رسید و دست هایش را دوره گردنش برادرش حلقه کرد در حالی که برادرش هم نیازی به این آغوش خواهرش داشت و دست هایش را گذاشت رو کمره خواهرش و سفت تر بغلش گرفت
ات : کجا .... داشتی میرفتی
فیلیکس : ببخشید خواهرم ....
ات : ولم نکن .. خواهش میکنم
فیلیکس: نمیکنم .. نمیکنم
اخره حرفش را زیر لبی گفت و با رها کردن اون بوی موهای خواهرش که مثل بوی بغل مادرش را میداد گذاشت تا به ریه هایش این بو برود ....
حلقه دوره گردن برادرش را کم کرد و ازش جدا شد تو چشم های برادرش خیره شد ... ات : بهم بگو ... مادرم کجاست پدر...
فیلیکس: میگم همه چی رو میگم هم اینکه مادرمون کجاست هم پدرمون اول تو کمی خوب شو
ات : نرو ...
فیلیکس: وقتی تو بگی نرو من کجا برم ...
___________
رو تخت یک نفره و کوچیک هر دو نشسته روبه رو هم ...
ات : مادرم کجاست
فیلیکس : مگه نامه ها رو نخوندی
ات ؛ چرا خوندم ولی... تو بهم بگو ..
فیلیکس با حالت غمگینی به زمین خیره شد
فیلیکس: وقتی مادرم فهمید که ترو بارداره خیلی خوشحال شد گفت ... من دارم مادر میشم میدونم باعث خنده میشه من حسودیم شد گفتم منم بچه تو هستم وقتی دعوامون شد باهاش قهر کردم پدرم اومد اتاقم گفت یک زن ولی مادریش که مادر یک دختر بشه ناراحت نباش ...
وقتی ماه پنجم ش شد .. برای معاینه رفتیم دکتر ولی .... اونجا فهمیدیم که مادر تومور داره تو معدش نمیخواست عمل بشه میگفت من میخواهم پرنسسم رو به دنیا بیارم میخواهم زندگی کنه ولی نه من میخواستیم نه پدر
- ۷.۶k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط