{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟲


بعد از چند دقیقه صدای باز شدن در رقصم رو متوقف کرد...
قلبم از استرس شروع به تپیدن کرد..
با قدمای آروم و مطمئن به سمتم اومد...
نگاهی به من انداخت و لبخندی آروم زد...
لبخندی که تموم اضطرابم رو برای لحظه ای از بین برد.

تهیونگ: سلام، ا.ت

صدام از خستگی و ناراحتی گرفته بود.
ات:سلام تهیونگ...


تهیونگ: خیلی زودتر از دیروز اومدی اتفاقی افتاده؟

سرم رو به نشونه نه تکون دادم...
ا.ت: نه... فقط... زودتر اومدم تا تمرین کنم.

تهیونگ: خوبه.

به اطراف نگاهی انداخت و در نهایت نگاهش روی کیفم ثابت موند.

تهیونگ: کتم رو آوردی؟

با شنیدن این حرف تموم اضطرابم برگشت. با استرس دستم رو تو کیفم فرو بردم...
دستم به پارچه کت خورد...
میخواستم بیرون بیارمش اما نتونستم... میترسیدم...

کت رو از کیف بیرون آوردم اما به سرعت پشت سرم پنهونش کردم..

صدام از خجالت میلرزید...
ا.ت: آره... آوردم...ولی...

تهیونگ با کنجکاوی به من نزدیکتر شد.

تهیونگ: ولی چی؟

نفس عمیقی کشیدم... تموم شجاعتم رو جمع کردم و شروع به حرف زدن کردم...
ا.ت: من... من تونستم درست تمیزش کنم.. اما...
... وقتی خواستم اتو کنم... یه لحظه حواسم پرت شد و...

دیگه نتونستم ادامه حرفم رو بگم...و اشکام از چشمام سرازیر شد...

تموم دردی که تو این مدت درونم جمع شده بود حالا به صورت اشک بیرون میریخت...

کت رو از پشت سرم بیرون آوردم و با دستای لرزونم به سمتش گرفتم...
سرم رو پایین انداخته بودم و نمیتونستم به صورتش نگاه کنم.

فکم میلرزید...با لکنت گفتم.
ا.ت: این اتفاق افتاد... من خیلی متاسفم...


[ویو تهیونگ]

چشمام روی کت ثابت مونده بود. اون لکه‌ی سیاه سوختگی مثل یه زخم وسط سینه‌م بود. دستام ناخودآگاه مشت شدن. برای لحظه‌ای حس کردم نفسم بند اومده.

اما بعد نگاهم به ا.ت افتاد...
شونه‌هاش میلرزیدن، اشکاش مثل مروارید روی گونه‌هاش سر می‌خورد. اونقدر وحشت‌زده بود که حتی سرش رو بالا نمی‌آورد.

آروم جلو رفتم، کت رو از دستای لرزونش گرفتم.
وزنش روی دستم افتاد، ولی انگار چیزی سنگین‌تر توی قلبم نشسته بود.

چند ثانیه سکوت بود. فقط صدای نفسای بریده‌ی اون و تپش‌های دیوونه‌وار قلب من شنیده میشد.

تهیونگ: می‌دونی... این کت فقط یه لباس نبود.

صدام عمیق و آروم بود، اما توش غم پیچیده بود.

تهیونگ: اینو پدربزرگم بهم داده بود... تنها کسی که همیشه منو درک می‌کرد.

قدم‌هام رو نزدیک‌تر کردم. نگاه کوتاهی به لکه‌ی سوختگی انداختم و بغض کردم.
دیدگاه ها (۱۵)

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟳[ویو تهیونگ]تهیونگ: اون رو...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟴[ویو ات]باورش برام سخت بود...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟱از اتاق خارج شد و درو پشت س...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟰[ویو ا.ت]مادرم با صدایی سرد...

...

پارت ۱۳: عمو های من مافیان

...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط