𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}
𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟱
از اتاق خارج شد و درو پشت سرش بست.
به سمت کت رفتم، گرفتمش تو بغلم و دوباره اشکام سرازیر شد..
تموم وجودم پر از درد بود،درد ازینکه هیچ کس منو نمیفهمید..درد ازینکه مجبور بودم یه زندگی دوگانه داشته باشم...درد ازینکه نمیتونستم هیچ وقت حقیقت رو بگم...
[فردا ظهر]
[ویو تهیونگ]
تو اتاق کارم نشسته بودم و لبخند میزدم...
امروز یه روز خاص بود... قرار بود ا.ت رو ببینم. تموم این مدت، از دور تماشاش کرده بودم، اما میخواستم مثل دیروز اونو از نزدیک ببینم و کتم رو بگیرم...
کتی که فقط یه لباس نبود، بلکه یه یادگاری ارزشمند بود...
پدربزرگم، تنها کسی که منو میفهمید و حمایتم میکرد، قبل از مرگش اونو به من هدیه داده بود.
با دیدن کت، یاد تموم خاطرات خوب با اون میافتادم. برای همین، برام از هر چیز دیگه ای باارزشتر بود.
یهو صدای در اومد...پدرم بود. با چهرهی همیشه جدی و رسمی..
تهسون: فکر کنم باید در مورد لارا با هم حرف بزنیم.
لبخندم از بین رفت.
تهیونگ: در مورد چی؟
تهسون: امروز با پدرش صحبت کردم. از اینکه تو بهش اهمیت نمیدی، گله میکرد.
تهیونگ: پدر، لارا...
تهسون : اون نامزدته، تهیونگ! باید بیشتر بهش توجه کنی. ما یه قرارداد با خانوادهاش داریم...
تهیونگ: من اون قرارداد رو قبول ندارم
با عصبانیت بلند شدم.
تهیونگ: من لارا رو نمیخوام. من فقط به عنوان یه دوست و دختر عمو بهش نگاه میکنم.
پدرم با صدای بلند گفت...
تهسون: چطور جرئت میکنی همچین حرفی بزنی؟ ما برای آینده شرکت برنامهریزی کردیم.
تهیونگ: آیندهی من چی؟
تهسون: آینده تو هم با شرکت گره خورده.. ازدواج با لارا تنها چیزیه که میتونه به ما کمک کنه.
از این حرفها خسته شده بودم. همیشه همه چیز برای اون، به پول و شرکت ختم میشد.
تهسون: ما هفته بعدی قرار شام تو رستوران داریم با خانواده لارا.
چشمام گرد شد.
تهیونگ: چی؟
تهسون: یک هفته دیگه. میخوام آماده باشی. بدون هیچ بهونهای.
با عصبانیت به سمت پنجره رفتم و به شهر نگاه کردم. اما تو ذهنم، فقط یه چیز بود: ا.ت...
تموم اون عصبانیت و ناراحتی، تو یه لحظه از بین رفت....
باید به سالن برم و ا.ت رو ببینم... با عجله کتم رو پوشیدم و از شرکت خارج شدم. قلبم از هیجان تند میزد.
امروز نه پدرم،نه شرکت،نه هیچ چیز دیگه برام مهم نبود...فقط اون برام مهم بود
[ویو ا.ت]
وارد سالن باله شدم... به سمت رختکن رفتم و لباسام رو عوض کردم
بعد به سمت گرامافون رفتم موسیقی رو پلی کردم و شروع به رقصیدن کردم...
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟱
از اتاق خارج شد و درو پشت سرش بست.
به سمت کت رفتم، گرفتمش تو بغلم و دوباره اشکام سرازیر شد..
تموم وجودم پر از درد بود،درد ازینکه هیچ کس منو نمیفهمید..درد ازینکه مجبور بودم یه زندگی دوگانه داشته باشم...درد ازینکه نمیتونستم هیچ وقت حقیقت رو بگم...
[فردا ظهر]
[ویو تهیونگ]
تو اتاق کارم نشسته بودم و لبخند میزدم...
امروز یه روز خاص بود... قرار بود ا.ت رو ببینم. تموم این مدت، از دور تماشاش کرده بودم، اما میخواستم مثل دیروز اونو از نزدیک ببینم و کتم رو بگیرم...
کتی که فقط یه لباس نبود، بلکه یه یادگاری ارزشمند بود...
پدربزرگم، تنها کسی که منو میفهمید و حمایتم میکرد، قبل از مرگش اونو به من هدیه داده بود.
با دیدن کت، یاد تموم خاطرات خوب با اون میافتادم. برای همین، برام از هر چیز دیگه ای باارزشتر بود.
یهو صدای در اومد...پدرم بود. با چهرهی همیشه جدی و رسمی..
تهسون: فکر کنم باید در مورد لارا با هم حرف بزنیم.
لبخندم از بین رفت.
تهیونگ: در مورد چی؟
تهسون: امروز با پدرش صحبت کردم. از اینکه تو بهش اهمیت نمیدی، گله میکرد.
تهیونگ: پدر، لارا...
تهسون : اون نامزدته، تهیونگ! باید بیشتر بهش توجه کنی. ما یه قرارداد با خانوادهاش داریم...
تهیونگ: من اون قرارداد رو قبول ندارم
با عصبانیت بلند شدم.
تهیونگ: من لارا رو نمیخوام. من فقط به عنوان یه دوست و دختر عمو بهش نگاه میکنم.
پدرم با صدای بلند گفت...
تهسون: چطور جرئت میکنی همچین حرفی بزنی؟ ما برای آینده شرکت برنامهریزی کردیم.
تهیونگ: آیندهی من چی؟
تهسون: آینده تو هم با شرکت گره خورده.. ازدواج با لارا تنها چیزیه که میتونه به ما کمک کنه.
از این حرفها خسته شده بودم. همیشه همه چیز برای اون، به پول و شرکت ختم میشد.
تهسون: ما هفته بعدی قرار شام تو رستوران داریم با خانواده لارا.
چشمام گرد شد.
تهیونگ: چی؟
تهسون: یک هفته دیگه. میخوام آماده باشی. بدون هیچ بهونهای.
با عصبانیت به سمت پنجره رفتم و به شهر نگاه کردم. اما تو ذهنم، فقط یه چیز بود: ا.ت...
تموم اون عصبانیت و ناراحتی، تو یه لحظه از بین رفت....
باید به سالن برم و ا.ت رو ببینم... با عجله کتم رو پوشیدم و از شرکت خارج شدم. قلبم از هیجان تند میزد.
امروز نه پدرم،نه شرکت،نه هیچ چیز دیگه برام مهم نبود...فقط اون برام مهم بود
[ویو ا.ت]
وارد سالن باله شدم... به سمت رختکن رفتم و لباسام رو عوض کردم
بعد به سمت گرامافون رفتم موسیقی رو پلی کردم و شروع به رقصیدن کردم...
- ۱۶.۹k
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط