عاشقانه ای در دهه ۵۰
عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۸۸
ویو راوی
_ ببین فقط من بودم که حاضر شدم باهات ازدواج کنم ، بهتره خودتو خوش شانس ببینی
اینو گفت و سریع از اتاق رفت بیرون و پشت در وایستاد که صدای املیا در اومد
+ برگرد اینجا ......تو خودت بهتر از من نیستی ، کل روز بیکار و علافی ، تو هیچ بحثی برنده نمیشی فقط فرار میکنی ، بعدشم خیلی ها هستن که منو میخوان .......به جز جذاب بودن و قد بلند و موهای خوشرنگ هیچی دیگه نداری ( صدای بلند )
بعد همون کتاب رو به سمت در انداخت که صداش به تهیونگ رسید تهیونگ سریع از اونجا رفت و مجبور شد بره پیش دیوید بخوابه
☆بیرونت کرد نه؟
_ نه خیر خودم اومدم بیرون
☆ بلاخره که پیشش نیستی
_ هیس میخوام بخوابم
☆ به من نزدیک نشو
_ من کی بهت نزدیک شدم
☆ خدایا تا حالا مرد به این گندگی کنارم نخوابیده بود ......نیا کنارمممم
_ برو بابا
بلاخره تونستن شبو باهم سر کنن فردای اون روز املیا و زویی توی حیاط داشتن قدم میزدن
+اصلا حتی یه معذرت خواهی هم نکرد هاا اعههههه
♡ چیزی نشده که ......منم از دهنم پرید نمیدونستم که تو نمیدونی
+موندم اگه تو نمیگفتی این بهم اصلا نمیگفت
♡حالا ولش کن .....تصمیم گرفتین اسم بچه رو چی بزارین
+میخواییم اگه پسر شد بزاریم تهیان به معنی بزرگ و درخشان ولی اگه دختر شد بزاریم آریل به معنی دختری شجاع و نیرومند
♡ این سلیقه توعه یا تهیونگ
+هر دومون ....... میگم یه کاری کنیم
♡ چیکار ؟
+بدوییم
♡ نه املیا
+چرا بیا دیگه
قبل از اینکه زویی حرفی بزنه املیا شروع کرد به دویدن بعد از چند دقیقه هر دو خسته شدن و وایستادن که یهو
+اخخخ
♡ چیشد ؟
+هیچی هیچی.....اییییییییی
♡ فک کنم وقتش رسیده
+نه هنوز دو هفته مونده اخخخخخخخ ( بلند )
چند تا خدمتکار اومدن املیا رو بردن تو اتاق و زویی هم پزشک و اورد
+ایییییی
دکتر = وقت زایمانش رسیده باید خیلی زود زایمان کنه
همون لحظه تهیونگ و رفت پیش املیا
_ حالت خوبه عزیزم
+دارم از درد میمیرم میگی حالت خوببببب اییییییییی
دکتر = نگران نباشید عالیجناب.......بهتره شما بیرون باشید
ملکه = اره عزیزم بهتره بری بیرون ما پیشش هستیم
+نه نه تهیونگ نرو ....ایییی ...نرو من میترسم
_ فرشته من نترس هیچی نمیشه کوچولو مون داره میاد پیشمون نترس عزیزم......................
پارت ۸۸
ویو راوی
_ ببین فقط من بودم که حاضر شدم باهات ازدواج کنم ، بهتره خودتو خوش شانس ببینی
اینو گفت و سریع از اتاق رفت بیرون و پشت در وایستاد که صدای املیا در اومد
+ برگرد اینجا ......تو خودت بهتر از من نیستی ، کل روز بیکار و علافی ، تو هیچ بحثی برنده نمیشی فقط فرار میکنی ، بعدشم خیلی ها هستن که منو میخوان .......به جز جذاب بودن و قد بلند و موهای خوشرنگ هیچی دیگه نداری ( صدای بلند )
بعد همون کتاب رو به سمت در انداخت که صداش به تهیونگ رسید تهیونگ سریع از اونجا رفت و مجبور شد بره پیش دیوید بخوابه
☆بیرونت کرد نه؟
_ نه خیر خودم اومدم بیرون
☆ بلاخره که پیشش نیستی
_ هیس میخوام بخوابم
☆ به من نزدیک نشو
_ من کی بهت نزدیک شدم
☆ خدایا تا حالا مرد به این گندگی کنارم نخوابیده بود ......نیا کنارمممم
_ برو بابا
بلاخره تونستن شبو باهم سر کنن فردای اون روز املیا و زویی توی حیاط داشتن قدم میزدن
+اصلا حتی یه معذرت خواهی هم نکرد هاا اعههههه
♡ چیزی نشده که ......منم از دهنم پرید نمیدونستم که تو نمیدونی
+موندم اگه تو نمیگفتی این بهم اصلا نمیگفت
♡حالا ولش کن .....تصمیم گرفتین اسم بچه رو چی بزارین
+میخواییم اگه پسر شد بزاریم تهیان به معنی بزرگ و درخشان ولی اگه دختر شد بزاریم آریل به معنی دختری شجاع و نیرومند
♡ این سلیقه توعه یا تهیونگ
+هر دومون ....... میگم یه کاری کنیم
♡ چیکار ؟
+بدوییم
♡ نه املیا
+چرا بیا دیگه
قبل از اینکه زویی حرفی بزنه املیا شروع کرد به دویدن بعد از چند دقیقه هر دو خسته شدن و وایستادن که یهو
+اخخخ
♡ چیشد ؟
+هیچی هیچی.....اییییییییی
♡ فک کنم وقتش رسیده
+نه هنوز دو هفته مونده اخخخخخخخ ( بلند )
چند تا خدمتکار اومدن املیا رو بردن تو اتاق و زویی هم پزشک و اورد
+ایییییی
دکتر = وقت زایمانش رسیده باید خیلی زود زایمان کنه
همون لحظه تهیونگ و رفت پیش املیا
_ حالت خوبه عزیزم
+دارم از درد میمیرم میگی حالت خوببببب اییییییییی
دکتر = نگران نباشید عالیجناب.......بهتره شما بیرون باشید
ملکه = اره عزیزم بهتره بری بیرون ما پیشش هستیم
+نه نه تهیونگ نرو ....ایییی ...نرو من میترسم
_ فرشته من نترس هیچی نمیشه کوچولو مون داره میاد پیشمون نترس عزیزم......................
- ۳۰۷
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط