{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عاشقانه ای در دهه ۵۰

عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۹۰ ( اخر)

ویو راوی
پرش زمانی به ۱۵ سال بعد

املیا پشت میزش نشسته بود و عینکش رو چشماش بود و مشغول نوشتن کتابش بود

«آری، سال‌ها گذشت و سرانجام دانستم،
عشق آن نیست که در پی‌اش بدوی و بازگردی؛
که عشق، نه مقصدی برای رسیدن،
که راهی‌ست برای بودن.
عشق، همین لحظه‌های ساده‌ای بود که بی‌خبر گذشت،
تمامِ نفس‌هایی که کشیدم،
و تمامِ آن‌چه زندگی نامیدم؛
آری، عشق خودِ زندگی بود،
که در رگ‌های هر لحظه‌ام جاری

آخرین صفحه کتابش هم نوشته شد و عینکش رو دراورد و گذاشت رو میزش همون لحظه لوئیس اومد تو

٪ ملکه ، پادشاه و شاهزاده و شاهدخت منتظر شما هستن

+الان میام

از جاش پاشد و رفت بیرون وقتی به دشت رسید دید که تهیونگ رو زمین نشسته و به آریل و تهیان که دارن با گلا خودشونو سرگرم میکنن نگاه میکنه ، رفت پیشش نشست

_ بلاخره اومدی

+بلههه

_ نگاشون کن انگار نه انگار تازه هنوز یاد گرفته بودن چهار دسته و پا راه برن

املیا خندید و گفت

+کتابم بلاخره تموم شد

_ واقعا ؟ میدم نشرش کنن

+هنوز تدوین نشده

_ وقتی تو بنویسی دیگه نیازی به تدوین نیست

+ تهیونگ عاشقتم

_ مطمئنی ؟

+اهوم

تهیونگ سرشو اورد جلو و بوسه ای عمیق بر لبان املیا زد که اریل گفت

اریل = پدر من اخه جلوی ماا؟

تهیان = بزار کارشونو کنن ما که میدونیم چیکار میکنن

_ از کجا یاد گرفتین

اریل و تهیان همزمان گفتن = خاله لوئیس

+من اخرش از دست لوئیس سکته میکنم

همه شون باهم گفتن = خدا نکنه

املیا بلند خندید .....................و بله این زوج ما خانواده شادی رو باهم درست کردن
دیدگاه ها (۵)

سلام بچه هااا 🤗از اونجایی که فیک عاشقانه ای در دهه ۵۰ تموم ش...

عاشقانه ای در دهه ۵۰ پارت ۸۹ویو راوی زویی به زور تهیونگ رو ا...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۸۸ویو راوی_ ببین فقط من بودم که حاض...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۶۱ویو راوی تهیونگ با پیرزن حرف زد ...

عاشقانه ای در دهه ۵۰ پارت ۶۴ویو راوی لوئیس رو دید که داشت ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط