{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عاشقانه ای در دهه ۵۰

عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۸۹

ویو راوی
زویی به زور تهیونگ رو از اتاق بیرون کرد و خودش رفت پیش املیا ، املیا داشت زایمان میکرد ولی موقع زایمان چیزایی میگفت که حتی زویی و ملکه هم خندشون میگرفت

+ تهیونگ دفعه بعدی خودت بچتو بدنیا میارییییی

+ من نظرم عوض نمیخوام زایمان کنممم اییییییی

+ تهیونگ حق نداری نفس بکشی وقتی من اینجا دارم میمرم اییییییی

دکتر = یه ذره دیگه

با جیغی که کشید کل قصر به لرزه دراومد و بعد از چند دقیقه صدای گریه دو تا بچه تو کل قصر پخش شد ، املیا یکی از بچه ها رو گرفت تو بغلش و اون یکی رون زویی بغلش کرده بود املیا با دیدنشون لبخند کوچیکی زد ، تهیونگ اومد تو و رفت پیششون موهای املیا که چسبیده بود به پیشونیش رو جمع کرد یه جا

دکتر = عالیجناب یه پرنسس و یه شاهزاده زیبا ، ملکه به دنیا آوردن

_ ممنونم ازتون

زویی بچه رو به تهیونگ داد و همه از اتاق رفتن بیرون

+تهیونگ نگاش کن چه بانمکن

_ حالت خوبه ؟

+اره بد نیستم

_ ببینم شما ها رو چرا اینقدر عشق منو اذیت کردین ها ؟

+فک کنم الان باید دیگه تهیان و آریل صداشون کنیم

_ اره ....تهیان جانم ، پرنسسم آریل خانم خوش اومدی به زندگیمون

ویو املیا
دستم رو روی صورت کوچولوش کشیدم خیلی نرم بود بوی خیلی خوبی میداد با ذوق خندیدم ، باورم نمیشد که مامان شدم واقعا ارزش تمام دردهام رو داشت ، روز به روز حالم بهتر میشد و بیشتر با تهیان و آریل وقت میگذروندم ....................

وقتی بچه ها ۱ سالشون شد تهیونگ توی کل کشور جشن گرفت و مردم توی همه شهر ها جشن گرفته بودن یکی از این روزها بود که منو زویی تو دشت بودیم و اریل هم بغلم بود و تهیان هم بغل زویی بود ......

♡ ببین الان حتی نمیتونم ببینمش

+باز شروع کرد

♡ اعههه مگه تو قول ندادی با تهیونگ راجب من و جان حرف بزنی

+ خودت که دیدی تهیان اونشب تب کرده بود نتونستم باهاش حرف بزنم

♡ خب امروز باهاش حرف بزن ، من واقعا دلم نمیخواد با اون مرتیکه زشت کچل ازدواج کنم

+اونکه نامزدی رو بهم زد

♡ واقعاااا

+اوهوم دقیقا اونروزی که بهش تیکه انداختم

♡ دستت درد نکنه ........آریل میبینی چه مامان باحالی داری

آریل خندید

+ای جانم مامان

شب که شد بچه ها رو گذاشتم توش اتاقشون و رفتم تو اتاق خودمون تهیونگ رو تخت دراز کشیده بود و یه دستش زیر سرش بود رفتم کنارش نشستم

+تهیونگ

_ جانم عزیزم ؟

+میخواستم درمورد یه چیزی باهات حرف بزنم

_ خب بگو

+خودت میدونی که زویی دیگه باید ازدواج کنه

_ دارم براش یه نفر رو در نظر میگرم

+نه وایسا خوده ....زویی عاشق یکی شده

_ کیی بهم بگو ( اعصبانی )

+نه اروم باش تا آروم نشی بهت نمیگم

_ من آرومم

+نه نیستی ....... جان ( آخرشو اروم گفت )

_ جان ؟ .......گفتم حالا کی رو میگی

+بله ؟؟؟‌

_ خودم جان رو انتخاب کرده بودم

+واقعاااا ؟

_ اره چرا اینقدر تعجب کردی ؟.........حالا به خاطر این بخشندگی که دارم میکنم باید بهم یه کادو بدی

بدون اینکه فرصت کنه حرفشو تموم کنه لباشو محکم بوسیدم ولی تا میخواستم دست بردارم از کمرم گرفت و به خودش بیشتر چسبوند چند دقیقه داشتیم باهم همکاری میکردیم که در زده شد

+بله؟

٪ ببخشید بانو ولی بچه بی قراری شما رو میکنن

+بزار بیان تو

٪ چشم

تهیان و آریل اومدن تو آریل رفت سمت تهیونگ و تهیان هم سمت من ، ما کاملا شده بودیم یه خانواده ی بی نقص ............
دیدگاه ها (۰)

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۹۰ ( اخر)ویو راوی پرش زمانی به ۱۵ س...

سلام بچه هااا 🤗از اونجایی که فیک عاشقانه ای در دهه ۵۰ تموم ش...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۸۸ویو راوی_ ببین فقط من بودم که حاض...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۸۷ویو راوی ماه ها گذشت و کل قصر منت...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۳۸ ویو راوی املیا وارد دستشویی شد و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط