{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در مصاف من و تقدیر خدا خوابش برد

در مصاف من و تقدیر، خدا خوابش برد
تا مرا بست به زنجیر، خداخوابش برد
سرنوشت من و تو داشت به هم می پیوست
در همان لحظه ی تحریر، خدا خوابش برد
چشم یلدایی تو، بوسه ی بارانی من
وسط این همه تصویر، خدا خوابش برد
رود یک شب به هواخواهی تو لب وا کرد
مثل بت های اساطیر خدا خوابش برد
ختم لبهای تو را رخوت من رج می زد
آخر سوره ی انجیر، خدا خوابش برد
شب پرواز تو شاعر شدم و داد زدم
وای بر من! چقدَر دیر خدا خوابش برد
دیدگاه ها (۳)

به دنبال خود گشتم درچرخش گیسوانم چیزی ازاو نیافتم جز یک ردر...

رفتی ندیدی ای یار من بی تو بیقرارممن میزبان داغ و سرخی لا...

‍ بــیا قلـم ....مـرا بنـویـس ...!ایــن چــشــــم دیگــر ......

‍ چه شب ها که بی تو گذشتو من مثل تنهاترین سکنه ی سیاره ای نا...

براي تو برای تویی که تنهایی هایم پر از یاد توست... بارانی ام...

پارت3

Married compulsory پارت ۴الان یک هفتس که ات توی خونه ی جیمین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط