{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بـا تو می خواستم

بـا تو می خواستم
به جاهای دوری سفر کنم
به شهرهایی که نرفته ام
به دریاهایی نپیموده ام
به دشت هایی که ندیده ام
ولی حالا
در اتاقم نشسته ام و شعر می نویسم
و آنقدر سنگین شده ام
که هیچ قطاری نمی تواند
اندوهـم را جابجا کند .......

#مهدی_باجلان
دیدگاه ها (۶)

جاده زندگی من!به ڪجا میبریم؟لحظه ای صبر ڪه اندک نظری هست مرا...

به تو ڪھ میرسم مکث میڪنـمانگار در زیبایی اتچیزی را جا گذاشتہ...

چھ تـــــاریڪ است جـــــهاننڪند پروانہ اے هستـــــمدرون پیــ...

درد پشت ِ درد ...خستہ ایم و غمگیـــن تا مغز استخوان.ڪاش غـــ...

رمان بلک گلد P۳سکوت سنگینی که تهیونگ پشت سرش گذاشته بود، مثل...

پارت ۵۰ رومان _ سناریو _ پارت

_____پارت⁶ نفرین کوچولو_____میان عتیقه‌ ها قدم می‌زدم که ناگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط