( فصل ۲ )سلطنت بی رحم
( فصل ۲ )سلطنت بی رحم
پارت ۶۶
آنائل جان را از بغل شاهزاده گرفت و از تخت پایین رفت
جونکوک : چرا همچین کارای میکنی
آنائل در حال رفتن از اتاق گفت
آنائل : دیگه هیچوقت مثله قبل رفتار نخواهم کرد
بعد از این حرف اش از اتاق خارج شد موند شاهزاده جونکوک با کلی افکار غمگین تو ذهن اش
جونکوک : چیکار کنم که باور کنی آنائل من بهت خیانت نکرده ام
آنائل درحالی که جان تویه بغل اش بود تویه سالون قصر میگشت و با پسر اش حرف میزد تا اینکه فلاویا و کاترینا جلو اش ظاهر شدن
فلاویا: این بچه ای که خونه یه سلطنتی تو رگ هایش هست مطمئن باش یه روز مثله دشمن ازت بد اش میاد
آنائل با عصبانیت گفت
آنائل : اون بچه منه
کاترینا که هیچی نمی گفت فقط ساکت ایستاده بود
فلاویا : اما اون از خونه ما هستش همونجوری که تو دشمن ما هستی اونم تو رو دشمن خود اش می
با سیلی که آنائل به فلاویا زد حرف اش قطع شد
فلاویا : تو چه غلطی کردی
آنائل : دست از سرم بردارید اگه پا پیچم بشید بازم همین کار رو میکنم
فلاویا : تو
کاترینا دست فلاویا را گرفت و از اونجا دور اش کرد
فلاویا دست اش را از دست کاترینا دور کرد و با عصبانیت گفت
فلاویا: تو چت شده تو باید حق اش را میذاشتی کف دست اش
کاترینا : کاره ما اشتباه با این کارا شاهزاده بیشتر از من متنفر شده من دیگه نمیخوام کاری به آنائل داشته باشم
فلاویا : تو دیونه شدی
کاترینا : نه دیونه نشدم فقط دیگه نمیخواهم کاری به کار اش داشته باشم
بعد از این حرف اش کاترینا از آنجا رفت
به سمته حیات پشت قصر رفت و در آنجا درختی بود زیره همان درخت نشست و اشک هایش سرازیر شدن با صدای گریون گفت
کاترینا : ماد .. مادر.. چرا آنقدر زود تنهام گذاشتی ... خیلی تنهام دیگه نمیخواهم .. به حرف های فلاویا گوش بدم ...
آنائل که جان را در بغل اش بود به سمته اتاق گابریلا رفت در را زد و اجازه ورود خواست
وارده اتاق شد و به سمته گابریلا که رویه مبل نشسته بود رفت رویه رو اش نشست
گابریلا : جان چطوره
آنائل : خوبه فقط یکم بی قراری میکنه
گابریلا نفسی از تحه دل اش بیرون داد و گفت
گابریلا : خیلی دل تنگ پسرم شده ام
آنائل : درکت تون میکنم اگه یه دقیقه جان ازم دور باشه میمیرم
گابریلا : هنوز هم با جونکوک حرف نمیزنی
آنائل : نمیتوانم وقتی تو میبینم اش همان شب جلوی چشم هایم می آید وقتی با تمام شوق و ذوق منتظر اش بودم اما وقتی رفتم دیدم با یکی دیگه تو تخت هستش بعدشم که از پله ها افتادم نزدیک بود پچه ام را از دست بدهم
گابریلا : بسپارش به زمان
آنائل با لحن غمگین اش گفت
آنائل : باشه .........
پارت ۶۶
آنائل جان را از بغل شاهزاده گرفت و از تخت پایین رفت
جونکوک : چرا همچین کارای میکنی
آنائل در حال رفتن از اتاق گفت
آنائل : دیگه هیچوقت مثله قبل رفتار نخواهم کرد
بعد از این حرف اش از اتاق خارج شد موند شاهزاده جونکوک با کلی افکار غمگین تو ذهن اش
جونکوک : چیکار کنم که باور کنی آنائل من بهت خیانت نکرده ام
آنائل درحالی که جان تویه بغل اش بود تویه سالون قصر میگشت و با پسر اش حرف میزد تا اینکه فلاویا و کاترینا جلو اش ظاهر شدن
فلاویا: این بچه ای که خونه یه سلطنتی تو رگ هایش هست مطمئن باش یه روز مثله دشمن ازت بد اش میاد
آنائل با عصبانیت گفت
آنائل : اون بچه منه
کاترینا که هیچی نمی گفت فقط ساکت ایستاده بود
فلاویا : اما اون از خونه ما هستش همونجوری که تو دشمن ما هستی اونم تو رو دشمن خود اش می
با سیلی که آنائل به فلاویا زد حرف اش قطع شد
فلاویا : تو چه غلطی کردی
آنائل : دست از سرم بردارید اگه پا پیچم بشید بازم همین کار رو میکنم
فلاویا : تو
کاترینا دست فلاویا را گرفت و از اونجا دور اش کرد
فلاویا دست اش را از دست کاترینا دور کرد و با عصبانیت گفت
فلاویا: تو چت شده تو باید حق اش را میذاشتی کف دست اش
کاترینا : کاره ما اشتباه با این کارا شاهزاده بیشتر از من متنفر شده من دیگه نمیخوام کاری به آنائل داشته باشم
فلاویا : تو دیونه شدی
کاترینا : نه دیونه نشدم فقط دیگه نمیخواهم کاری به کار اش داشته باشم
بعد از این حرف اش کاترینا از آنجا رفت
به سمته حیات پشت قصر رفت و در آنجا درختی بود زیره همان درخت نشست و اشک هایش سرازیر شدن با صدای گریون گفت
کاترینا : ماد .. مادر.. چرا آنقدر زود تنهام گذاشتی ... خیلی تنهام دیگه نمیخواهم .. به حرف های فلاویا گوش بدم ...
آنائل که جان را در بغل اش بود به سمته اتاق گابریلا رفت در را زد و اجازه ورود خواست
وارده اتاق شد و به سمته گابریلا که رویه مبل نشسته بود رفت رویه رو اش نشست
گابریلا : جان چطوره
آنائل : خوبه فقط یکم بی قراری میکنه
گابریلا نفسی از تحه دل اش بیرون داد و گفت
گابریلا : خیلی دل تنگ پسرم شده ام
آنائل : درکت تون میکنم اگه یه دقیقه جان ازم دور باشه میمیرم
گابریلا : هنوز هم با جونکوک حرف نمیزنی
آنائل : نمیتوانم وقتی تو میبینم اش همان شب جلوی چشم هایم می آید وقتی با تمام شوق و ذوق منتظر اش بودم اما وقتی رفتم دیدم با یکی دیگه تو تخت هستش بعدشم که از پله ها افتادم نزدیک بود پچه ام را از دست بدهم
گابریلا : بسپارش به زمان
آنائل با لحن غمگین اش گفت
آنائل : باشه .........
- ۱۲.۹k
- ۲۸ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط