{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل ۲ ) سلطنت بی رحم

فصل ۲ ) سلطنت بی رحم
پارت ۶۷

صبح شده بود بخاطر مهمانی که قرار بود از لندن بیاد همه خود شأن را آماده میکردن آنائل مشغول جان بود و رویه تخت اش نشسته بود در باز شد شاهزاده وارده اتاق شد
جونکوک : چرا آماده نمیشی شاید الان مهمان ها برسن
آنائل : نمیخواهم بیایم پیشه مهمان ها
شاهزاده جونکوک با عصبانی روبه آنائل کرد
جونکوک : این چه کار های هست که میکنی
آنائل : مگر چیکار کردم اونیکه خیانت کرده من نیستم
شاهزاده با عصبانیت به سمت اش آمد و با عصبانیت بازو اش را گرفت و با عصبانیت و صدای بلند گفت
جونکوک : چند دفعه دیگه بهت بگم من خیانت نکرده ام را حرف را گوش نمی‌دهی
آنائل که بغض اش گرفته بود ولی نشون نمی‌داد
آنائل : دستم را ول کن
شاهزاده جونکوک بازو اش را ول نکرد و همانطور آنائل از تخت پایین شد شاهزاده با لحن عصبی اش گفت
جونکوک : برو لباس هایت را عوض کن و خودت را آماده کن و همینکه مهمان ها آمدن توهم بیا
آنائل با بغض دست اش را گذاشت بر روی شاهزاده و دسته شاهزاده را از بازو اش جدا کرد و با بغض گفت
آنائل : اگه یه راهه فراری داشتم ازت فرار میکردم
بعد از این حرف اش به سمته اتاق لباس ها رفت و سریع در اش را بست و پشته در نشست دست اش را گذاشت بر روی دهنش تا صدای گریه اش را شاهزاده نشنود
از تحه دل اش گریه میکرد دست اش را گذاشت بر روی قلب اش و با گریه زمزمه کرد
آنائل : ماتیاس... ببین خواهرت ...دسته چه ...کسایی ...افتاده پرم از بغض …
بغض هایی که نمی شکنند …
بغض هایی که همانند جلادی گردنم را گرفته اند و می خواهد مرا خفه کنند …
پرم از بغض هایی بی رحم…
٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫
بعد از ساعتی آنائل از رویه زمین بلند شد و به سمته لباس ها رفت یه لباس ساتنی بلند برداشت و پوشید اش
اصلا به خود اش نرسید
اسلاید ۲
هوای آن روز خیلی آبری بود و باده سردی می‌وزید همه آسمان را ابر ها گرفته بود
آنائل
بعد از آماده شدنم به سمته پنجره اتاق رفتم
هوای خیلی آبری بود دوباره پنجره را بستم و سمته تخت رفتم وقتی دیدم جان خیلی آرام با نفس های آهسته خوابیده بود خیلی آرام بغل اش کردم و از اتاق خارج شدم و به اتاق زیبا اش بردم اش و تویه گهواره اش گذاشتم اش نمیدانم اگر جان نبود من تو این قصر نمی‌توانستم نفس بکشم رویه پیشانی اش بوسیدم اش از اتاق خارج شدم و به سمته اتاق دانیلا رفتم وارده اتاق شدم اما دانیلا رو به پنجره اتاق اش ایستاده بود و کاغذی در دست اش بود و بهش نگاه میکرد با تعجب به سمت اش رفتم ......
دیدگاه ها (۰)

( فصل ۲) سلطنت بی رحم پارت ۶۸آنائل به سمته دانیلا رفت و پشت...

( فصل ۲ ) سلطنت بی رحم پارت ۶۹شاهزاده جونکوک و آنائل وارده ا...

( فصل ۲ )سلطنت بی رحم پارت ۶۶آنائل جان را از بغل شاهزاده گرف...

(فصل ۲ )سلطنت بی رحم پارت ۶۵ آنائل تویه بالکن قصر که روبه در...

پلیس در آستانه مافیا پارت 13ویو سنا آمد داخل و در هم پشت سرش...

پلیس در آستانه مافیا پارت 29ساعت 6 بود توی اتاق نشسته بودم ....

پلیس در آستانه مافیا پارت 30جونکوک: بخواب تا اونجا خیلی راه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط