{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

(فصل ۲ )سلطنت بی رحم

(فصل ۲ )سلطنت بی رحم
پارت ۶۵

آنائل تویه بالکن قصر که روبه دریا هست با نگاه غمگین و چهره شکست اش ایستاده بود و در افکار اش غرق بود
با صدای دانیلا از افکارش آمد بیرون
دانیلا : آنائل تنهایی اینجا چیکار می‌کنی بیا اینجا رویه مبل بنشین
آنائل کناره دانیلا رویه مبل نشست
دانیلا : هنوز هم از برادر ناراحت هستی
آنائل : کار اش بخششی نداره
دانیلا : اما از اون موضوع یک سال و ۵ ماه میگذره الان بچتون جان ۷ ماه اش هستش اما تو هنوزم از برادر ناراحتی اون که بهت گفت که اون شب پیشه کاترینا نبود اما تو باور نمیکنی
آنائل : چطور باور کنم لباس هایش همانجا بودن
نمیدانم حتا دیگه نمیخواهم ببینم اش
دانیلا : اینجوری نگو بردار خیلی دوست داره
آنائل : اگه دوسم داشت همچین کاری باهام نمی کرد
دانیلا : به نظره من که یه فرصت بهش بده
آنائل : دیگه نمیتوانم فرصتی بهش بدم
دانیلا : از اون شب دیگه این قصر مثله قدیم اش نشد همه چی فرق کرد آدریانو رفت یعنی چرا برنگشته
آنائل : نگران نباش مطمئنم ماتیاس نمیزاره اتاقی برایه عالیجناب آدریانو بیافته
دانیلا : خدا کنه
بریانا سریع آمد پیشه شون
بریانا : بانوی من جان همش گریه می‌کنه اصلا آرام نمیشه
آنائل : باشه دانیلا من باید بروم
آنائل از رویه مبل بلند شد و به سمته اتاق اش رفت
وارده اتاق اش شد و جان را از ندیمه گرفت و روبه ندیمه کرد
آنائل : خیلی ممنونم می‌توانید بروید
ندیمه تعظیمی کرد و از اتاق خارج شد
آنائل رویه تخت نشست و پسر اش را در آغوش اش گرفت
جان سر اش را در گردنه آنائل فروع کرد و همش دماغ را به گردنه آنائل می مالید اون دست های کوچک اش را دوره گردنه آنائل حلقه کرده بود
آنائل : چیشده شاهزاده کوچک من چرا آرام نمیشی
آنائل مشغول حرف زدن با جان بود در همین حین شاهزاده جونکوک وارده اتاق شده بود ولی آنائل متوجه اش نشده بود از دور داشت به آنها نگاه میکرد
شاهزاده جونکوک سمته تخت رفت و رویه تخت نشست
آنائل بدون هیچ توجهی به شاهزاده با جان حرف میزد
شاهزاده هم جان را از آنائل گرفت و او را در آغوش اش گرفت گردن اش را بود کرد مثله یه کل تازه می موند
آنائل : چیکار داری میکنی
جونکوک: نمیتوانم بچه خودم را بغل کنم
آنائل : وقتی بهم خیانت کردی فکره بچه ات نبودی
جونکوک : چرا گوش نمی‌دهی من خیانت نکردم بهت
اگر آدریانو اینجا بود بهت می‌گفت من اون شب فقط کمی م*ست بودم و اصلا به کاترینا نزدیک نشده ام ....
دیدگاه ها (۱۰)

( فصل ۲ )سلطنت بی رحم پارت ۶۶آنائل جان را از بغل شاهزاده گرف...

فصل ۲ ) سلطنت بی رحم پارت ۶۷صبح شده بود بخاطر مهمانی که قرار...

اونایی که منتظر فصل جدید رمان سلطنت بی رحم هستن بهشون قول می...

بهترین فیک نویس حمایت شه گرچه از من حمایت نکردید ولی از ایشو...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۱۶ویو املیا از کالسکه پیاده شدم ته...

my littel boy

My soul part 23اوکی بابا فهمیدم، حالا چرا منو شاهزاده اورده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط