{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت 3
ازت-متنفر-
سلام دوباره عسلممممممم
ممنون که منتظر پارت 3 بودید 🫠🥳

چشمان هانا با شنیدن حرف های پدرش گشاد شد ازدواج. هانا هیچ وقت تا به حال به ازدواج فکر هم نکرد بود و حالا پدرش داره به مردی اشاره می کنه که مثل یک اشغال باهاش برخورد کرد و بهش می‌گه که قرار با اون ازدواج کنه
هانا: هرگز! عمراً باهاش ازدواج کنم! محاله!« محکم دستاشو به میز زد . چشماش با عصبانیت به سانزو خیره شده بود اما سانزو فقد چشماشو چرخوند و سرشو چرخون سمت دیوار تا هانا را نبینه و چیزی زیر لب زمزمه کرد
پدر هانا با دیدن رفتار هانا چشماش رو تنگ کرد با تحقیر و تهدید به هانا نگاه کرد که باعث شد هانا با نگا کردن به چشماش بدنش بلرزه و ترس تمام وجودش را بگیرد این یه حقیقت بود که از پدرش می ترسید خیلی خیلی می ترسید تا سر حد مرگ
پدر هانا: داری از دستورم سرپیچی می کنی هانا؟
سوالش بیشتر از اینکه سوال باشه تهدید بود تهدیدی که هانا را مجبور کرد سر جاش بشینه و دستانش رو روی پاهاش بذار و سمت کنه و به زمین نگاه کنه و لبش را از ترس و ناامیدی گاز بگیره
هانا: نه...
و بعدش سکوتی سنگین سکوتی که پر از ترس هانا بود سکوتی که همه با به وجود اومدنش تعجب کردن هیچ کدوم از اعضای بونتن انتظار این را نداشت که ملکه خارها اینطوری بترسه اونا فقد با یه حرف پدرش
؟؟؟: خب پس معامله انجام شد آقای هاکارو؟
از اون سمت میز صدای سرد مانجیرو سانو به گوش رسید صدای که هانا با شنیدنش نگاهش را بالا برد و به اون فرد نگاه کرد اون فقد در مورد رهبر بونتن شنیده بود اما تا حالا اون را از نزدیک ندیده نه اون و نه مدیر عاملا و این اولین باری بود که اونا را دید
مایکی: آقای هاکارو تصمیم خوبی گرفتی به هر حال دشمنی برای هیچ کدوم منفعتی نداره
هاکارو با شنیدن حرف های مانجیرو لبخند زد
پدر هانا: بله همینطور به نفع هیچ کدوم از ما تموم می شد و فقد باعث می شد افراد بیشتری بی دلیل کشته بشن!
مانجیرو: خوشحالم که تصمیم درست را گرفتی حالا اگر اجازه بدید ما باید رفع زحمت کنیم
مانجیرو بدون هیچ حرف اضافه‌ای بلند شد و بعدش همه‌ای مدیر عامل پشت سرش راه افتادن و از اتاق خارج شدن

هانا غرق در فکر های بود که فقد باعث می شد بیشتر ناامیدی شود هانا:باورم نمیشه پدرم منو فروخت اونم...اونم به همون مرتیکه عوضی الان..الان باید چیکار کنم... چطوری خودمو نجات بدم اصلاً می تونم خودمو نجات بدم ... « زمزمه»
تسوبا متوجه سکوت هانا و طوری که دستاشو رو پاهاش مشت کردن شد و آهی از روی ناامیدی کشید خوب می دونست که الان هانا چقدر احساس ناامیدی می کرد اما همین که می خواست چیزی بگه صدای پدرشو به گوش رسید که با نگاهی پر از انزجار و تهدید بهش به هانا نگاه می کرد
پدر هانا: بهتر از دستورات پیروی کنی اگر می خوای قرارمون پا بر جا باشه
چشمای هانا با شنیدن حرف های پدرش گشاد شد و بدنش دوباره با ترس و ناامیدی لرزید با یاد آوری اون قرار گشاد شد و دستاش را آنقدر فشار داد که جای ناخوناش موند
هانا: چشم قربان...
دیدگاه ها (۰)

پارت 2ازت-متنفرم-ممنون برای حمایت عسلمممممممم 🌷 ✨ منتظرم پار...

ازت -متنفرم-

#Part1صدای جیغ ، صدای شلیک ، سپس سکوت!با صدای شلیک جیغی تو ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط