{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

PR

P𝗔R𝗧 : 37
#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................
سوا:دوست دختر داری؟
سریع گفتم
تهیونگ:نه..تو چی
سوا:دوست دختر؟
از خنگ بودنش تک خنده ای زدم که اونم خندید چند ثانیه خیره به هم نگاه کردیم
سوا:نه ندارم
تهیونگ:فهمیدم.
سوا:اینجام که همه چیز رو بهت توضیح بدم و این به تو بستگی داره که باور کنی یا نه.
گارسون اومد قهوه هارو روی میز گذاشت و رفت
سوا:اون روز من مجبور بودم
تهیونگ:مجبور؟
سوا:اره وقتی بهت زنگ زدم..مجبور بودم چون عموم و بابام مجبورم کردن که با پسرعموم ازدواج کنم..وگرنه یه بلایی سر تو میارن ترسیدم نمیدونستم از کجا از رابطه ما باخبر شدن ولی اینو خوب میدونستم که دست از سر تو برنمیدارن
نفس عمیقی کشید با ناراحتی ادامه داد
سوا:نمیتونسم..نمی تونستم بزارم یه تار مو از سرت بخاطر من کم بشه..برای همین قبول کردم ولی بعد چندماه عموم پسر عموم و دختر عموم توی یه تصادف جونشون رو از دست دادن.
اروم جوری که نشنوه زیر لب گفتم
تهیونگ:جونگکوک عـوضی گفتم فقط خودشو بکش نه پدر مادرشو
درسته کار من بود...تحمل دیدن سوا رو با اون احمق نداشتم
سوا:هیچوقت فراموشت نکردم روز هامو با دیدن عکس هات میگذروندم و شب هامو با یاد خاطرات...خیلی برام سخت بود تهیونگ خیلی.
با هر کلمه حرفی که میزد بیشتر از خودم متنفر میشدم..نباید جا میزدم نباید به این راحتی ازش دست میکشیدم
اشک های خوشگلش دونه دونه میریختن روی صورت خوشگلش
گونه هاشو خیس کرده بودن بلند شدم جلوش زانو زدم با تعجب نگام کرد که گفتم
تهیونگ:تقصیر تو نیست سوا..تقصیر منه که به این راحتی جا زدم باید برات میجنگیدم
سوا اشک هاشو پاک کرد و گفت
سوا:تهیونگ..منو ببخش
تهیونگ:خیلی وقته بخشیدمت.
با این حرفم سوا اروم نزدیکم شد که لـب هاشو گذاشت روی لـبام انگار دنیارو بهم دادن دیگه هیچی برام مهم نبود حتی گذشته...
فقط به سوا فکرمیکردم وقتی ازش جدا بودم یه روز نشد بهش فکرنکنم مدام زل میزدم به اشکاش بی وقفه گریه میکردم و از اون رو تا قبل مرگش سعی میکردیم رابطمونو کسی نفهمه چون نمیخواستیم هیچوقت از هم جداشیم...
«پایان فلش بک»
به خودم اومدم که اشک هام روی صورتم جاری بودن..یکی یکی پسشون زدم اخه من چطور تونستم بهت خیـانت کنم سوا اونم با دختری مثل هانا..چطوری تو روی لارا نگاه کنم و بگم هانا ازم حـاملست اصلا چه واکنشی نشون میده؟!
کنارش دراز کشیدم و چشم هامو بستم...
....
لارا"با شنیدن صدایی بلند شدم
❗: اغاز رائ گیری
سردرد شدیدی داشتم...
کاش میشد هیچوقت چشم هامو باز نمیکردم یا کاش میشد با صدای مامانم که غر میزد بیدار میشدم همه اینا یه خواب بود.
تهیونگ که انگار تا الان خواب بود چشماش کمی تـکـون خورد و کمی بعد بیدار شد
تهیونگ:رائ گیریه؟
بعضی کردم ، اره یعنی مرگ کی فرا رسیده؟ بازی مافیا یا بازی مرگ؟ هه مسخرست تازه میگن جایزه هم میدیم در مقابل جونت..
لارا:اهوم
تهیونگ:امشب..امشب باید راهشو پیدا کنیم
لارا:راه چیو؟
تهیونگ:اینکه چطوری باید از شر این بازی کـوفتی راحت بشیم
دیدگاه ها (۶)

P𝗔R𝗧 : 38〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦..............

#P𝗔R𝗧 : 36〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

#P𝗔R𝗧 : 35〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

Part:115Part:115فردا صبح همه سر میز صبحونهمادرته : امممم کیا...

#P𝗔R𝗧 : 28 〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦............

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط