رئیس بی رحم
رئیس بی رحم
پارت1
سلام من رینا هستم قراره برم به یه شرکت تا کارم رو شروع کنم من منشی یه شرکت هستم که تابه حال کسی رئیس شرکت رو ندیده ولی میگن یه رئیس بی رحم مغرور سرد و بداخلاق وجذاب و سخت گیر هست و من قراره با این سروکله بزنم خب دیگه بیخیال برم بخواب که باید ساعت6برم شرکت وگرانه روز اول کاری باید اخراج بشم رفتم خوابیدم و الارم گذاشتم روساعت4چون کلی کار دارم انجام بدم همینطوری داشتم به فردا فکر میکردم که دیگه چشمام گرم شد وخوابیدم
صبح وقتی از خواب بلند شدم رفتم یه دوش15مینی گرفتم و اومدم بیرون موهام رو خشک کردم یه لباس مناسب شرکت پوشیدم و یه ارایش لایت هم کردم موهام رو ریختم دورم و کفش هام روپوشیدم کیفم رو برداشتم رفتم طبقه پایین یه صبحونه خوردم و نگاه کردم به ساعت،ساعت5:30بود دیگه باید میرفتم یه اسنپ گرفتم و رفتم سمته شرکت وقتی رسیدم به شرکت به شاعت نگاه کردم5:55بود وایی باید عجله کنم با سرعت رفتم سوار اسانسور شدم و همینطوری داشتم باسرعت به سمت اتاق کارم میرفتم که به یکی برخورد کردم سریع ازش معذرت خواهی کردم و رفتم داخل اتاقم کیفم رو گذاشتم و از اتاقم رفتم بیرون که یکی اومد گفت برم اتاق رئیس رفتم سمت اتاق رئیس اولین نفری هستم که قراره رئیس بی رحم رو ببینم در رو با استرس زدم و بایه صدای بم روبه رو شدم که گفت بیا داخل رفتم داخل و در رو بستم دستام عرق سرد میزدن وقتی صچرتم رو برگشتوندم دیدم که یه مرد جذاب و خوشتیپ پشته میز نشسته و سرش توی لب تاپش بود همینطوری داشتم بهش نگاه میکردم که گفت
-بفرمایید بشینید خانم شین
+عا...بله
-شما منشی من هستین؟
+ب..بله
-خوبه این پرونده هارو بگیر ببر مرتب کن و سر ساعت9بیار برام
+چشم
-چشم..؟
+چشم اقای کیم
-افرین حالا میتونی بری
+با..اجازه
ویو تهیونگ
صبح بیدار شدم یه کت وشلوار مشکی پوشیدم ساعتم رو بستم و یه عطر تلخ زدم و رفتم شرکت وقتی رفتم ساعت6دقیق بود که منشیم اومدش داشتم بهش نگاه میکردم خیلی عجله داشت که به فلیکس خورد وسریع رفت داخل اتاقش ولی خیلی خوشگل بود ولی نباید باهاش درست رفتار کنم به سوجون گفتم به منشیم بگه بیادش دفترم بعداز چنددقیقه در اتاقم زده شد و گفتم بیاد داخل وقتی اومد زیر چشمی بهش نگاه میکردم سرش پایین بود و داشت به انگشتاش ور میرفت بهش گفتم بشینه بعدش هم گفتم پرونده هارو ببر مرتب کنه وبرام بیاره استرسشو و ترسشوحس میکردم خوبه که میترسه پرونده هارو برداشت ورفت بیرون
پارت1
سلام من رینا هستم قراره برم به یه شرکت تا کارم رو شروع کنم من منشی یه شرکت هستم که تابه حال کسی رئیس شرکت رو ندیده ولی میگن یه رئیس بی رحم مغرور سرد و بداخلاق وجذاب و سخت گیر هست و من قراره با این سروکله بزنم خب دیگه بیخیال برم بخواب که باید ساعت6برم شرکت وگرانه روز اول کاری باید اخراج بشم رفتم خوابیدم و الارم گذاشتم روساعت4چون کلی کار دارم انجام بدم همینطوری داشتم به فردا فکر میکردم که دیگه چشمام گرم شد وخوابیدم
صبح وقتی از خواب بلند شدم رفتم یه دوش15مینی گرفتم و اومدم بیرون موهام رو خشک کردم یه لباس مناسب شرکت پوشیدم و یه ارایش لایت هم کردم موهام رو ریختم دورم و کفش هام روپوشیدم کیفم رو برداشتم رفتم طبقه پایین یه صبحونه خوردم و نگاه کردم به ساعت،ساعت5:30بود دیگه باید میرفتم یه اسنپ گرفتم و رفتم سمته شرکت وقتی رسیدم به شرکت به شاعت نگاه کردم5:55بود وایی باید عجله کنم با سرعت رفتم سوار اسانسور شدم و همینطوری داشتم باسرعت به سمت اتاق کارم میرفتم که به یکی برخورد کردم سریع ازش معذرت خواهی کردم و رفتم داخل اتاقم کیفم رو گذاشتم و از اتاقم رفتم بیرون که یکی اومد گفت برم اتاق رئیس رفتم سمت اتاق رئیس اولین نفری هستم که قراره رئیس بی رحم رو ببینم در رو با استرس زدم و بایه صدای بم روبه رو شدم که گفت بیا داخل رفتم داخل و در رو بستم دستام عرق سرد میزدن وقتی صچرتم رو برگشتوندم دیدم که یه مرد جذاب و خوشتیپ پشته میز نشسته و سرش توی لب تاپش بود همینطوری داشتم بهش نگاه میکردم که گفت
-بفرمایید بشینید خانم شین
+عا...بله
-شما منشی من هستین؟
+ب..بله
-خوبه این پرونده هارو بگیر ببر مرتب کن و سر ساعت9بیار برام
+چشم
-چشم..؟
+چشم اقای کیم
-افرین حالا میتونی بری
+با..اجازه
ویو تهیونگ
صبح بیدار شدم یه کت وشلوار مشکی پوشیدم ساعتم رو بستم و یه عطر تلخ زدم و رفتم شرکت وقتی رفتم ساعت6دقیق بود که منشیم اومدش داشتم بهش نگاه میکردم خیلی عجله داشت که به فلیکس خورد وسریع رفت داخل اتاقش ولی خیلی خوشگل بود ولی نباید باهاش درست رفتار کنم به سوجون گفتم به منشیم بگه بیادش دفترم بعداز چنددقیقه در اتاقم زده شد و گفتم بیاد داخل وقتی اومد زیر چشمی بهش نگاه میکردم سرش پایین بود و داشت به انگشتاش ور میرفت بهش گفتم بشینه بعدش هم گفتم پرونده هارو ببر مرتب کنه وبرام بیاره استرسشو و ترسشوحس میکردم خوبه که میترسه پرونده هارو برداشت ورفت بیرون
- ۲.۷k
- ۰۸ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط